۱۳۹۴ بهمن ۶, سه‌شنبه

همبستگی ملی،26،ژانویه،2016 : اعدام زندانی عقیدتی اهل حق فردین حسینی

اعدام زندانی عقیدتی فردین حسینی توسط رژیم ضدبشری آخوندی

زندانی عقیدتی فردین حسینی از اهل حق و از پیروان نور علی الهی پس از بیش از ۶ سال زندان و شکنجه وحشیانه به صرف اینکه از اعتقادات خویش دفاع می کرد با اتهامات دروغین به دار آویخته شد.
 
زندانی عقیدتی فردین حسینی در پاییز سال ۱۳۸۸ طبق روال معمول هنگامی که عازم کار خویش بودمورد یورش مامورین وزارت اطلاعات قرار گرفت وی را دستگیر و به سلولهای انفرادی بند سپاه که در دست بازجویان وزارت اطلاعات می باشد بردند و بلافاصله او را تحت شکنجه های وحشیانه و رفتارهای غیر انسانی قرار دادن و به منظور گرفتن اعتراف دختر و همسر و سایر اعضای خانواده را دستگیر و مورد اذیت و آزار قرار دادند و به زندانی عقیدتی فردین حسنی می گفتند تنها با اعتراف کردن به آنچه که ما می گوییم آنها را آزاد می کنیم. ماموران وزارت اطلاعات همچنین تعداد زیادی از پیروان نورعلی الهی را در آن زمان دستگیر کردند.
زندانی عقیدتی فردین حسینی دائم از زندانی به زندان دیگر منتقل می شد و در آن زندانها مانند زندان قم، زندان کرمانشاه، زندان مرکزی کرج و سایر نقاط دیگر در سلولهای انفرادی تحت شکنجه های قرون وسطایی قرار می گرفت سعی و تلاش بازجویان این بود که با کسی در ارتباط قرار نگیرد تا وقعیتهایی که بر این زندانی عقیدتی روا داشته شده بود افشا نشود.
زندانی عقیدتی فردین حسینی در طی مدتی که در زندان مرکزی کرج بود استمداد نامه ای به دکتر احمد شهید و سایر مراجع بین المللی ارسال نمود و تقاضای کمک کرده بود اما متاسفانه فریاد رسی که او را نجات دهد نبود تا اینکه به دار آویخته شد .
سایتها و روزنامه های وابسته به وزارت اطلاعات با افترا و دروغ به این زندانی عقیدتی اتهامی ناروا وارد نموده اند که کذب محض می باشد. دلیل این مسئله این بود که او بارها خواستار یک دادگاه علنی با حضور رسانه ها تا واقعیتهایی که بر او گذشته است را بیان کند.



گزارشی از فردین حسینی، زندانی عقیدتی اهل حق که در آستان اجرای حکم اعدام قرار دارد
یکشنبه, ۱۷ام خرداد, ۱۳۹۴
بنام خدا،
 فردین حسینی فرزند صاحبدین شماره شناسنامه ۹۶۳ صادره از صحنه کرمانشاه ساکن هشتگرد متاهل دارای فرزند دختر ۱۴ ساله، شغل آزاد تحصیلات دیپلم فاقد سابقه کیفری مذهب شیعه مسلک اهل حق استاد نورعلی الهی .لذا با توجه به اینکه طی دوران زندگی سعی کردم قانونمندانه زندگی کنم و همیشه سعی این بود در اجتماع به حقوق خود و دیگران احترام بگذارم و هرگونه رفتاری که مغایر با شئونات اجتماعی و قوانین جدا پرهیز نموده تا همواره بتوانم فرد مفیدی برای خود و خانواده و اجتماع باشم که رفتار آیندگان نشات گرفته از رفتار امروز ماست متاسفانه آن زمان که کشتی زندگی خودم را به آرامی و با دقت هدایت می کردم ناگهان درگردابی اسیر شدم که نمی دانم به کدامین خطا لحاظ کرده این چنین زندگی من و خانواده ام اسیر این گرداب شد .
اینجانب مهرماه ۱۳۸۸ راس ساعت ۵ بعداز ظهر توسط وزارت اطلاعات که مشغول کار و فعالیت روزمره خود بودم در خیابان اصلی هشتگرد به همراه یکی از هم روستاهایمان که پنجشنبه عروسی اش بود به صورت ناگهانی دستگیر با چشمان بسته و هتک حرمت و کتک کاری توسط مامورین وزارت اطلاعات بدون هیچ گونه دلیلی روانه بازداشتگاه بند امنیتی رجایی شدیم که دو جلسه اول دوستم بنام نورالدین طاهریان که شخص ورزشکار و درشت اندام بود حسابی توسط مامورین مورد کتک کاری فروانی قرار گرفت دو روز بعد یعنی همان سال ۱۳۸۸ مهرماه صبح زود تیم کارشناسان وزارت اطلاعات شروع به یکسری بازجویی های مکرر و نسبت دادن قتل و اسلحه و نارنجک به اینجانب حکایت داشت قریب به ۱ هفته بازجویی ادامه داشت من از مرحله اول دچار شوک و وحشت شده بودم چون این ادعای واهی هیچ گونه ارتباطی به اینجانب نداشت اما متاسفانه بازجویی ها توسط تیم وزارت اطلاعات به صورت فشرده و مکرر و شبانه روزی توام با اعمال شکنجه های جسمی آویزان کردن به صورتیکه دستها را از پشت بسته و با کابل بر روی تمام اعضای بدنم و بستن بیضه هایم با نخ، تهدید به تجاوز های جنسی، دستمال آستری به صورت تمام آغشته به مایع سفید کننده بد بدو به داخل دهان فرو کردن، جهت قبول کردن اتهام واهی قتل امام جمعه وقت هشتگرد و اسلحه و نارنجک . لذا با توجه به اینکه خود نمی دانستم به دنبال چه چیزی هستند بعد از مدتی یعنی ۱ ماه از شرایط بد جسمی و روحی و روانی و اعمال شکنجه تازه متوجه شدم چون من از پیروان استاد نورعلی هستم برایم یک دام وسیع توسط وزارت اطلاعات و افراد حقیقی پهن کردند به خودم آمدم تازه متوجه شدم بنا بر اظهارات تیم بازجویان امام جمعه وقت بنام عباسعلی صباکی در سال ۱۳۸۶ ترور شد لذا ایشان در سال ۱۳۶۳ دستور تخریب مقبره استاد نورعلی الهی واقع در کوی نور هشتگرد می باشد صادر کرده بنا بر اظهارات تیم تحقیقات وزارت اطلاعات بنده را عامل قتل و مظنون قرار دادند چون من از پیروان استاد نورعلی الهی می باشم ناگفته نماند قبل از دستگیری بنده تعداد چندین نفر از هم مسلکی هایمان توسط وزارت اطلاعات به صورت شبانه روزی با ایجاد رعب و وحشت در منطقه دستگیر و همگی به بند امنیتی انتقال دادند که هر کدام از افراد از ۱ تا ۱۰ ماه در سلول انفرادی نگه داشته شدند و بعدا آزاد شدند و در مراحل بازجویی همراه بود با توهین های عقیدتی نسبت به اینجانب و هتک حرمت های فراوان به عقایدمان به صورت مداوم ادامه داشت و با تهدید به بازداشت تمامی اعضای خانواده ام در صورت قبول نکردن اتهامهای واهی شان و در این مدت در بند امنیتی رجایی شهر بودم و به مدت ۵ ماه با بازجویی های شبانه روز به صورت مداوم با شکنجه های جسمی ادامه داشت و در یک مرتبه شدت ضربات به حدی شدید بود که از ناحیه سر دچار صدمه جدی شدم که بعد از قریب به یکماه از واقعه روزانه چند ساعت بیهوش یا اینکه از ناحیه بینی و گوش دچار خونریزی شدید میشدم یا از شدت سردرد بیهوش می شدم. به ناچار به متخصص مغز و اعصاب در رچایی شهر برده شدم. مامور همراه من نزد دکتر ادعا نمود که من در بیرون دچار این مشکل حاد شدم من نیز اعتراض کردم نسبت به این ادعای دروغین و دوباره به بند امنیتی انتقال و دوباره با کتک و هتک حرمت فراوان بازجویی شدم بخاطر اینکه حقیقت را چرا نزد دکتر بیان داشتم و بعد از چندین روز دوباره متوجه شدم اعضای خانواده ام در بازداشت بسر می برند چرا چون عکسهای خانواده ام را به من نشان می دادند تا زمانی که اظهاراتشان را قبول نکنم اینها در سلول انفرادی بسر می برند. اعضای خانواده ام شامل برادر، خواهر، داماد، پسرعمه و پدرم بودند با توجه به اتفاقهای فراوانی در این مدت در طول دوران بازجویی برایم اتفاق افتاده بود بناچار گوشه ای از این را بیان می دارم.
به همین روال ادامه داشت تا اینکه نزدیک ۱۱،۱۲،۸۸ با چشمان بسته متوجه شدم چندین نفر دیگر پشت سر من می باشند همه را به صف پشت سر هم داخل بند امنیتی داخل یک ماشین ون قرار دادند یکباره در بین راه متوجه شدم برادر، پسر عمه، دامادمان،دوستم نورالدین طاهریان همگی انتقال به کرمانشاه شدیم و در این مدت هیچ گونه ارتباطی با خانواده نداشتم و در طول مسیر انتقال به کرمانشاه با چشمان بسته ۶۰۰ کیلومتر بدون توقف به بازداشتگاه مخوف وزارت اطلاعات کرمانشاه انتقال دادند که وضعیت بسیاربد انفرادی آن حکایت از توطئه شوم دیگری داشت انفرادی های بسیار کوچک کثیف که هیچ گونه امکاناتی داخل سلول نبود روزی ۳ مرتبه فقط برای رفتن به دستشویی درها باز می شد که ۲ روز بعد از ساکن شدن در بند مخوف وزارت اطلاعات کرمانشاه به یکباره بازجویی شدیم تازه متوجه شدم قتل در کرمانشاه را هم برایم توطئه چینی کرده اند من نمی دانستم با این همه تهمت در شوک بودم دیگر همه چیز برایم عادی شده بود اتهام قتل های کرمانشاه از اهل حق های ساکن کرمانشاه بود که بنا به اظهارات تیم تحقیقات وزارت اطلاعات از فرقه اهل حق مخالف مسلک ما بود کشته شده بارها بیان داشتم مشکل ما تا به این حد نبوده که بخواهیم دست به اعمال غیر انسانی بزنیم و از طرفی واقعا افراد و اشخاصی که کشته شدند تا زمانی که توسط وزارت اطلاعات منتقل شدم نمی دانستم وجود داشتند یا نداشتند .خیلی سعی کردم که بازجویان را قانع و بیگناهی ام را اثبات کنم ولی متاسفانه متوجه شدم داشتن عقاید اهل حق خود نیز جرم بوده و تمام اتهامها را به صورت هماهنگی شده و از قبل برنامه ریزی شده برای خود و عقایدم توطئه چینی کرده اند که به صورت یک سازمان تروریستی قلمداد و جلوه دهند. به مدت بیش از ۳ ماه در انفرادی کرمانشاه در بدترین شرایط جسمی و هتک حرمت های فراوان توام با شکنجه جسمی گذراندم به یکباره بتاریخ ۲۲\۲\۸۹ ما را به همراه چندین نفر به دادگاه شهرستان صحنه انتقال دادند نزد بازپرس رفتم که از وقوع توطئه خبر دادم و متوجه شدم بازپرس اتهام قتل را به اینجانب نسبت دادند و در جواب که این یک ادعای واهی و توطئه بیش نیست جواب دادم و در حین برگشت با مامور پرونده درگیر و حتی به زد و خورد انجامید. و تهدید کردند اگر قاضی شما را آزاد کند تو را خواهم کشت و در طول جلسات بازجویی به اینجانب پیشنهاد وسوسه انگیز و کلان مالی را دادند در صورت قبول کردن اتهامات بعد از جلسه بازپرسی و درگیری بین من و مسئول پرونده که توسط پرسنل بند امنیتی خاتمه یافت انتقالم دادند به زندان مرکزی دیزل آباد کرمانشاه که متوجه شدم اشخاص دیگری به همراه من هستند شامل اعضای خانواده ام من جمله شوهر خواهرم بنام وهاب امیری و چند نفر هم مکتبی یا هم مسلکی هایمان شامل می شد.
سال ۸۹ وارد بند عمومی زندان شدم بعد از آن همه مصیبت و به ناحق شکنجه ها حدود ۶ ماه به همین روال گذشت یکباره من که منتظر آزادی بودم متوجه شدم پرونده ام را به کیفری استان کرمانشاه داده اند. واقعا گنگ شده بودم چرا و برای چی نمی دانستنم تا اینکه به اولین جلسه کیفری رفتم تازه متوجه شدم توسط وزارت اطلاعات برایم شاکی خصوصی آورده اند من را متهم کردند به قتل شخصی بنام سید جعفر بهرامی . به خانواده اعلام کردم من با شما چه مشکلی داشتم پدر شما چه مشکلی با من داشت . در جواب گفتند وزارت اطلاعات از ما درخواست کرده بر علیه شما شکایت تنظیم کنیم و اقدام کنیم . همسر مقتول در جایگاه قرار گرفت که شاهد قتل بود در طول تمام جلسات به اینکه من را ندیده و نمی شناسد در انجا متوجه شدم وهاب امیری که با خانواده ام مشکل داشتند بر علیه اظهارات دروغین وارده، وی را در جایگاه قرار دادند در حضور ۵ قاضی، وکلا، خانواده مقتول، نماینده دادستان ایشان بیان نمود توسط مامورین وزارت اطلاعات اغفال شدم پبشنهاد مالی فراوان و و اقامت در کشور اروپایی برای وی یعنی وهاب امیری در صورتیکه اظهارات که در وزارت اطلاعات بیان داشته نزد محکمه هم بیان بدارد. وهاب هم با توجه به اظهارات وی به صورت مکتوب موجود هست نزد محکمه و پرونده که مود شکنجه و نامهربانی های فراوان قرار گرفته بود. تمام حرفهایش را اظهار نظر کارشناسان پرونده بیان داشته و تمام اظهاراتش را اصلاح و تمام ماجرا را افشاگری کرد .بعد از تمام و اتمام دادگاه بدون اینکه حرفی از من یا خانواده مقتول بپرسند ختم دادگاه را اعلام داشته البته حکم توسط وزارت اطلاعات از پیش مشخص و قابل پیش بینی بود حکم اعدام صادر شد.
سال ۱۳۹۰ بعد از اعتراض شدید من و وکیلم به حکم جعلی به دیوان عالی کشور ارسال شد و در زندان مرکزی ۴ مرتبه به دادگاه شهرستان صحنه اعزام شدم متوجه شدم اتهام بر اساس اسلحه و نارنجک که از سوی وزارت اطلاعات برایم پاپوش درست کرده بودند به اینجانب تفهیم اتهام کردند در طول جلسات از توطئه های عوامل وزارت اطلاعات افشاگری کردم و دادگاه شهرستان اعلام کرد اتهام برای استان کرج می باشد ما پرونده را ارجاع می دهیم به استان کرج شعبه ۴ دادیاری و ارسال شد. بعد از عزیمت به زندان مرکزی کرمانشاه و دیزل اباد دوباره اعزام شدم به استان کرج . بعد از ۲ جلسه در دادگاه انقلاب کرج و از بودن چنین اتهام واهی برای قاضی شعبه ۴ با دلیل و ارائه محکمه پسند و دفاعیات به دادگاه به زندان رجایی شهر و دوباره به ندامتگاه مرکزی کرج جنب قزل حصار منتقل شدم و بعد حدود ۳ ماه دوباره به زندان مرکزی دیزل اباد و کرمانشاه منتقل شدم .
شهریور سال ۱۳۹۰ یک دادنامه به صورت نوشته دستی از سوی شعبه ۴ دادگاه انقلاب کرج اینجانب را اول مظنون به شهادت رساندن امام جمعه هشتگرد و متهم و بعد قتل کرمانشاه و بعد به ۸ سال حبس محکوم شده بودم. تازه متوجه شدم در چه دام خطرناکی و توطئه عظیمی از سوی افراد مامور وزارت اطلاعات گرفتار شده ام تقریبا مدت کوتاهی در زندان دیزل اباد بود. یعنی تا ۷\۹\۹۱ یک مرتبه من را به زیر هشت پیج کردند وقتی به انجا رجوع کردم متوجه شدم توسط وزارت اطلاعات کرمانشاه احضار شدم و انتقالم دادند به بند مخوف وزارت اطلاعات مشهور به میدان نفت کرمانشاه. که جای بسیار بد از لحاظ وضعیت بهداشتی از وضعیت خیلی بدی قرار دارد. که قبلا ۶ ماه در انجا بودم وقتی وارد بند سلول انفرادی شدم کارکنان انجا من را شناختند قبل از وارد شدن به سلول اعتراض کردم به چه دلیل و بر اساس چه قانونی من را به انفرادی منتقل می کنید. درخواست حکم قانونی کردم هیچ جوابی ندادند و یکسره تهدیدم کردند به حکم وزارت اطلاعات . ۲ الی ۳ روز گذشت دوباره مامورین وزارت اطلاعات بسراغم امدند تفهیم اتهام شروع شد. در مورد قتل امام جمعه هشتگرد سوالات فراوانی کردند که همگی را جواب از وجود چنین ادعای دروغین و تهمت ناروا ابراز بی اطلاعی کردم. و بعد متوجه شدم عمق فاجعه و اتهاماتی که بوجود آوردند هدف فقط ضربه زدن به مسلک هایمان و خانواده استاد نورعلی الهی بوده و بعد از چندین روز بازجویی های فشرده به یکباره تغییر روش دادند با یک لحن بسار آرام متوجه شدم قصد دارند شیوه جدیدی را بکار ببرند برای قبول کردن ادعای دروغین و بی اساس شان. مبلغ هنگفتی پول وجه نقد برای خود و فرزندم در هر کجای دنیا بخواهم در صورت تمام ادعاها و اظهاراتشان را نزد محکمه تایید قبول و به گردن بگیرم. با توجه به اینکه امنیت جانی خود و خانواده ام از بیان داشتن تمام واقعه و حقایق مجبورم فعلا خودداری کنم.
مدت ۳ ماه از انفرادی گذشته بود زد و خورد های زیادی بین ما و بازجویان اتفاق افتاد و تهمت ها نسبت دادند به خاندان استاد نورعلی الهی و هم مسلکی هایمان به کمپانی های بزرگ یهودی. نمی دانم چه روزی بود چون در داخل سلولها هیچ گونه روشنایی جز یک لامپ ضعیف داخل پیکان چیز دیگری نبود و شب و روز را متوجه نمی شدم مگر اینکه در هنگام غذا آوردن متوجه میشدم و حتی چهره کارکنان سلول را هم متوجه نمی شدم. چون تماما با چشم بند یودم سلولها بسیار کثیف همانطور که قبلا توضیح دادم وضعیت سلولها بسیار بد و نامناسب بود و حمام هفتگی ۵ دقیقه و سرویس دستشویی هم صبح یکبار ظهر یکبار . شب هم یکبار. یکبار من را بردند برای بازجویی دستانم را با دستبند پلاستیکی بستند به یک صندلی .یادم نمی آید چه مدت اصلاح نکرده بودم فقط می دانم ریشم خیلی بلند بود تیم بازجویان به من حمله کردند مورد ضرب و شتم فراوانی قرار گرفتم به روی جسم بی جان و بی رمفم افتادند تا دم مرگ کتکم زدند بعد با موچین تمام ریش و سبیل هایم را حدود ۸۰ درصد کندند وضعیت بسیار وخیم و دردناکی داشتم بعد با دستمالی نمدار راه دهان و بینی ام را بستند تا اینکه بیهوش شدم من که به خیال خود مرده ام یکباره به هوش امدم و متوجه شدم که زنده ام.
۸ بار به صورت خفگی با دستمال نمدار بیهوشی و مرگ را تجربه کردم وقتی به هوش آمدم متوجه شدم داخل سلول هستم از درد تا چندین روز حتی ثانیه ای نتوانستم بخوابم من هم به نشانه اعتراض به بازداشت در انفرادی و اعتراض به هتک حرمتهایشان شکنجه گری شان ناچار دست به اعتصاب غذا یعنی روزه اجباری زدم .بعد از چندین روز من را به یکباره سوار بر ماشین کردندبا چشمانی بسته که در وضعیت بسیار بسیار بد جسمی قرار داشتم نمی دانستم به کجا منتقل می شوم بعد از حدود ۱ ساعت از زمان حرکت چشمانم را باز کردند تازه متوجه شدم ورودی شهر دالاهور کرمانشاه را خوش آمدید نوشته بود. واقعا فکر می کردم دچار توهم ذهنی شده ام حدود نیم ساعت از ورودی شهر دالاهور بعد از رفتن به سمت زیارتگاه بابا یادگار که در منطقه هورامانات پاوه بود قبلا به آنجا تردد داشتم دیگر شک نداشتم که درست دارم می بینم به سمت سرپل ذهاب و قصر شیرین در حرکت هستیم.۳ نفر از مامورین وزارت اطلاعات داخل سمند نشسته و هیچ گونه حرفی نمی زدند بعد ورودی سر پل ذهاب را بر روی تابلو نوشته به یکباره سرم را به زیر بردند و چشم بندم را زدند نفهمیدم به کجا و چرا منتقلم کرده اند. بعد از پیاده شدن یکی از مامورین خودش را به ورودی آنجا به ابطحی معرفی و در را باز کردند از وجود چندین نفر در اطراف خود متوجه شدم چون چشمانم بسته بودند کمی از زیر دیدم همگی پوتین نظامی به پا داشتند پیاده شدم افت شدید فشار بدنم باعث شده بود که نتوانم قدم بردارم. به زور من را به داخل سلول انفرادی منتقل کردند که انفرادی بسیار کوچکتر از انفرادی کرمانشاه بود. به اندازه بلند شوم و بخوابم همین. هر چه اعتراض می کردم کسی جوابگو نبود. یک نفر به عنوان مسوول انفرادی برایم غذا می آورد. هیچ گونه حرفی نمی زد چندین بار هم ۳ الی ۴ نفر سرباز برایم غذا اوردند وضعیت خیلی بد وخیمی داشتم از دکتر هم خبری نبود نمی دانم چه مدت در انجا بودم از وضعیت بهداشتی و حمام هم خبری نبود. به یکباره بعد از چندین وقت دوباره آمدند با همان وضعیت نامناسب جسمانی جابجایم کردند به کرمانشاه بعدش نمی دانم کجا بودم.
و حالا متوجه شدم که خانواده ام در آن زمان پیگیر بودند گفتند در آن زمان در انفرادی ۱۰۹ قم بودم. در این مدت من تمام زبان روزه بودم بعد از ۲ ماه در انفرادی قم دوباره انتقال شدم با چشمان بسته . زمانی که از ماشین پیاده شدم چشم بند را دراوردند متوجه شدم در زندان رجایی شهر کرج هستم. بعد من را بردند داخل انفرادی بند وزارت اطلاعات رجایی شهر ناگفته نماند در بند مخوف امنیتی کرمانشاه یکبار معاون دادستان بنام عباسی از من بازجویی و تفهیم اتهام واهی و دروغین کرد و از بودن توطئه و واهی بودن اتهام فوق توضیحات کامل دادم ولی هیچ گونه توجهی به اظهاراتم نداشت. جالب اینجا بود همان مامور بازجویی که من را شکنجه می کرد در حضور معاون دادستان تهدید کرد دوباره همان شکنجه ها را تکرار خواهد کرد. من که با زبان روزه به دلیل اعتراض به داخل سلول انفرادی بودن تقریبا ۳ ماه از روزه ام گذشته بود دوباره بازجویی ها شروع و گروه دیگری از بازجویان وارد شدند بعد از یک مدت طولانی در سلول انفرادی در وضعیت بسیار بد جسمی که با مرگ دست و پنجه نرم می کردم در این مدت که هنوز آثار روحی و روانی و جسمانی در تمام وجودم وجود داشته روز از نو روزی از نو شروع به بازجویی های پیاپی با هتک حرمت توهین های عقیدتی و تهدید با بازداشت تمام اعضای خانواده ام . بعد از بازجویی های فشرده در بیشتر مواقع روز. یکباره عکس از اعضای خانواده ام شامل پدر، خواهر، برادرانم را که در وضعیت نامناسب قرار داشتند را به من نشان دادند متوجه شدم همگی در بند امنیتی وزارت اطلاعات رجایی شهر قرار دارند و پیشنهاد دادند شما باید اتهامهای ذکر شده را قبول و تایید کنید و الا خانواده ات هم چنان در بازداشت بسر خواهند برد،.
تقریبا اول رمضان سال ۹۲ من که به نشانه اعتراض نسبت به بازجویی در روزه اعتراض از قبل بسر می بردم یعنی اول رمضان در ششمین ماه روزه ام بودم به یکباره از سلول من را خارج با چشمان بسته تحویل به یک گروه دیگر دادند که برخوردی بسیار بدتر از بازجویان وزارت اطلاعات با من داشتند با دستبند و پابند من را داخل یک ماشین قرار دادند چشمانم را بستند کف ماشین خواباندند بعد از نیم ساعت پیاده ام کردند اول نمی دانستم در کجا هستم بعد از طی کردن چندین پله من را داخل یک اتاقک بسیار کوچک و وضعیت خیلی بدی داشت وارد کردند نیم ساعت بعد من را داخل یک اتاق بردند چشمانم را باز کردند با دیدن چندین افسر و سرهنگ که لباس انتظامی به تن داشتند سوال کردم اینجا کجاست جواب دادند اگاهی مرکزی استان کرج عطیمیه. و بعد حرفهای زیادی بین ما و افراد در مورد پرونده رد و بدل شد دائما تهدید می کردند تو را به میل پرچم می بندیم تا به حرف بیایی اول روز رمضان بود مدت ۶ ماه بود که روزه بودم. زیاد توجهی به حرفهایم نداشتند بعد از جواب دادن به چندین سوال در مورد همان اتهامهای وزارت اطلاعات دوباره من را منتقل کردند پشت اتاق سرهنگ جنایی بنام رحمانی در آنجا در یک اتاق ۱۵ متری که دیوارش موکت کاری و چندین طناب رنگی اویزان بود صندلی و میز و یک عدد کولر گازی و چندین آفتابه آب. بوی تعفن وضعیت حکایت از اتاق شکنجه داشت من که دیگر چیزی ازم باقی نمانده بود چون مدت طولانی روزه بودم به یکباره دستانم را از پشت با چفیه سفید و سیاه بستند و یک طناب هم رویش اضافه کردند من را بالای صندلی قرار دادند به یکباره صندلی را برداشتند معلق در هوا ماندم. شرایط خیلی وحشتناکی بود حتی توان فریاد زدن نداشتم به حدی حالم بد بود که دیگر متوجه نمی شدم از هوش رفتم وقتی به هوش امدم که با آب و شوکر برقی و فحاشی و کتک کاری فروانی قرار گرفتم تمام سعی شان به این بود به دروغ اقرار کنم. با توجه به وضعیت بد جسمانی ام که هیچ گونه اهمیتی برایشان نداشت مداوم مورد شکنجه قرار داشتم و با همان وضعم آویزان شدم چندین بار از هوش رفتم زمانی که برای آخرین بار به هوش آمدم متوجه شدم با شوکر برقی و آب بر روی جسم بی جانم افتاده بودند مدام تکرار می کردند استاد الهی به شما گفته حرفی نزنید من که دیگر رمقی برایم نمانده بود حتی جواب بدهم بعد من را بر روی زمین مثل یک لش می کشیدند داخل آسانسور قرار دادند بردند طبقه زیرزمین و آنجا محل نگهداری افراد دیگر در اداره آگاهی عظیمیه است حدود ۱۵۰ نفر در ۳ اتاق بودند یک راهرو بسیار کثیف پر از سوسک بود آنجا من را به حال خود رها کردند شرایط بسیار بدی را سپری کردم از درد آن شب با زبان روزه حتی آب هم نتوانستم بخورم به حدی درد داشتم که دیگر هر لحظه مرگ را جلو چشمانم میدیدم تا سوم رمضان ۹۲ به همین روال شکنجه ادامه داشت دوباره من را بردند به بند امنیتی وزارت اطلاعات .من که روزه بودم و انگار همگی از جنس ربات بودند هیچ عکس العملی نداشتند مدام تهدید ادامه داشت با یکباره با زبان روزه دست به اعتصاب کامل زدم به نشانه اعتراض به شکنجه هایشان مدت ۶ روز کامل ادامه داشت واقعا مرگ را تجربه کردم بعد از آمدن بازجویان زد و خوردهای فراوانی اتفاق افتاد کتک کاری قرار گرفتم از طرف بازجوها که هر از گاهی با واسطه گری کارکنان بند امنیتی خاتمه پیدا می کرد..من را فریب دادند که دیگر شکنجه ای در کار نیست تقریبا ۱۹ رمضان همان سال ۹۲ یعنی بعد از چند روز دوباره به بهانه واهی انتقال شدم به اداه آگاهی عظیمیه با زبان روزه همان شکنجه های قبلی را مدت ۲ روز پیاپی از ساعت ۹ صبح تا قبل از اذان آویزان شدم دوباره من را انتقال دادند به بند امنیتی. این مرتبه دو دستانم توان حرکت نداشتند دو کتفم در رفته بود هر لحظه مرگ را انتظار می کشیدم قریب به ۲ ماه به سختی غذا می خوردم فقط یکبار دکتر آمد داخل سلول و نوشت در صورتیکه یک بار دیگر آویزان شوم دو دستانم باید قطع بشود. با تجویز چند قرص بروفن به من داد ورفت در این مدت تنها کاری که می توانستم بکنم اینکه با پاهایم ذره ذره دستهایم را ماساژ و مالش دادم تا اینکه بتوانم غذا بخورم خودم را نظافت کنم همین وضعیت ادامه داشت دیگر هیچ چیز برایم اهمیت نداشت مدام از بازداشت خانواده ام حرف به میان بود عکسهایشان را یکی یکی نشان می دادند تهدیدهایشان هیچ وقت پایان نداشت و زمانی که من را نزد بازپرس می بردند ساعت غیر اداری بود گاها ساعت ۲ بعد از ظهر -ـ ۵ بعد از ظهر می بردند بازپرس به عنوان یک مترسک بود بنام عباس کرمی شعبه پنجم دادگاه انقلاب کرج. تا برج ۴\۳\۹۳ در بند ۳ امنیتی بودم بعد من را انتقال دادند به زندان ندامتگاه کرج وقتی وارد قرنطینه شدم متوجه شدم برادرم بنام وحید حسینی و فرشاد پسر خاله ام نیز به مدت فراوانی بیش از ۱ سال در انفرادی و تحت همان شکنجه هایی که بر سر من آوردند به آنها متحمل شدند بعد از مدتها خانواده ام فکر می کردند من کشته شدم توسط وزارت اطلاعات. ناگفته نماند اواخر انفرادی برج ۳۰\۲\۹۳ بود داماد سابقمان وهاب امیری دستگیر شده و در وضعیت خیلی بدی قرار داشت چون داخل انفرادی بود از سر و وضع نامناسبش نشان از شکنجه ایشان توسط وزارت اطلاعات داشت بعد از چندین سال دوباره وی را مجبور کرده بودند اظهارات کارشناسان را مورد تایید قرار دهد چون ایشان در کیفری استان کرمانشاه نزد کیفری افشاگری زیاد کرد. بعد از داخل شدن به بند عمومی یعنی سالن ۷ ندامتگاه در وضعیت بسیار بد روحی و روانی قرار داشتم چون در این سالها انفرادی هیچ گونه تماس یا ملاقاتی با هیچ کس جز خدا نداشتم و بعد از ملاقات با خانواده بعد از مدتها تقریبا ۵۰ روز برج ۵\۵\۹۳ دوباره انتقال شدم به سلول انفرادی وزارت اطلاعات رجایی شهر. واقعا شوک شده بودم قریب به ۲ ماه در سلول انفرادی بدون بازجویی من را نگه داشتند دوباره انتقال شدم به ندامتگاه مرکزی حدودا ۱ ماه و نیم نگذشته بود از داخل بند عمومی به یکباره تاریخ ۹\۹۳ من را انتقال دادند به بند امنیتی وزارت اطلاعات رجایی شهر. دوباره بازجویی شروع شد. متوجه شدم یکی از هم مسلکی هایم که ۵۰ سال سن داشت بنام سید بهنام حسینی که در پرونده کرمانشاه وی را دخالت داده بودند ایشان تبرئه شده بود .زمانی که ما را بردند نزد بازپرس شعبه ۵ دادگاه انقلاب کرج بنام عباس کرمی وی مورد کتک کاری فراوانی قرار داشت به زور راه می رفت وی را مجبور کرده بودند اظهارات دروغین بر علیه اینجانب تایید کند در حضور بازپزس کاملا در چهره ایشان هویدا بود که تحت اجبار و زور حرف می زند وی سنش بالای ۵۰ سال می باشد به حدی ایشان را مورد ضرب و شتم قرار داده بودند که قادر نبود حرکت کند از نگاههایش همه چیز مشخص بود بعد من را انتقال دادند به بند امنیتی بعد از کلی بازجویی که بیش از ۲ ماه گذشته بود دوباره انتقالم دادند به بند عمومی ندامتگاه مرکزی کرج داخل قرنطینه . خانواده ام که دچار وحشت شده بودند تماس گرفتم خبر دادند وهاب امیری به طرز مشکوکی کشته شده وهاب امیری ۲۷ سال سن داشت داماد سابقمان بود که در دادگاه افشاگری زیاد بر علیه ماموران وزارت اطلاعات کرد و در این مدت که بند وزارت اطلاعات از کوچکترین حق و حقوق انسانی برخوردار نبودم جز ظلم و جفا و ستم هیچ چیزی نبود انگار در سرزمین دیگری خارج از وطنم بودم تازه بعد از چندین سال متوجه شدم من را متهم به ترور کردند درپرونده کرمانشاه هم به ناحق به اعدام محکوم گردیده و در حال حاضر بعد از ۶ سال همچنان بلاتکلیف هستم هیچ مرجعی یا مقام قضایی پاسخگو نبوده نیست و هر مرتبه به دادگاه می روم فقط یک نام محرمانه و سری زمینه پرونده نزد بازپرس داده می شود قرار بازداشت ۲ ماه ۲ ماه تمدید می کنند و حال نمی دانم به چه کسی پناه ببرم تنها کاری توانستم انجام بدهم با سعی و تلاش فراوان ذره ای از مصیبتهایی که به ناحق بر خود و خانواده ام روا داشتند فقط و فقط به خاطر اینکه اهل حق پیرو استاد نورعلی الهی بوده ام به قلم بیاورم. بعد از این همه زجر و شکنجه و مصیبت تازه توانستم خودم را از لحاظ روحی و روانی بازسازی کنم تا حداقل بتوانم اتفاقهایی که برایم افتاده به گوش وجدانهای بیدار و انسانهای آگاه برسانم و اینجانب بارها و به دفعات فراوان دادخواهی خود را به گوش مسوولان مرتبط با پرونده خود رسانده ام ولی افسوس از هیچ یک هیچ پاسخی دریافت نکرده ام و هم اکنون با وجودی سراسراز درد ناعدالتی و لاحقی تمامی کسانی که ذره ای …خدا که همان وجدان بیدار است که در همه وجودمان قرار داده و در وجودشان نهفته است استمداد و کمک می خواهم زیرا که بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش زیک گوهرند.

با تقدیم احترام، فردین حسینی فرزند صاحبدین ۳۰\۲\۹۴ زندان ندامتگاه مرکزی کرج.

همبستگی ملی،26،ژانویه،2016 : تظاهرات و نمایشگاه عکس افشای آخوند روحانی در پاریس

اعتراض به سفر آخوند روحانی به پاریس

دوشنبه 25 ژانویه به مناسبت سفر آخوند جنایتکار روحانی به فرانسه، همچون چند روزهای گذشته نمایشگاه عکس و تظاهراتی  در افشای نقض فاحش حقوق بشر و افزایش اعدامهای جنایتکارانه در ایران، در پاریس برگزار شده است.
این نمایشگاه برای افشای این آخوند جنایتکار، که با توجه به رکورد 2000 اعدام در دو سالی که وی مصدر کار است، به درستی به وی لقب «رییس جمهور اعدام» داده شده، در آستانه سفرش به پاریس و به منظور آگاهی بخشیدن به مردم فرانسه نسبت به جنایات رژیم ددمنش آخوندی و این روباه مکار علیه مردم ایران در میدان دانفر روشروی پاریس برپا شده است.

میدان دانفر روشرو برای مردم فرانسه از سابقه تاریخی مهمی برخوردار است. در وسط این میدان یک مجسمه شیر بزرگ با نام «لیون دو بلفور Lion de Belfort» یعنی شیر بلفور قرار دارد. زیر این مجسمه نوشته است: «A la Défense Nationale – با یاد دفاع میهنی 1870-1871 ». این مجسمه از مس ساخته شده و کپی شده از اصل آنست که در شهر بلفور (شرق فرانسه) از سنگ قرمز تراشیده شده است. در این تاریخ جنگی بین فرانسه و همسایه شرقی آن (دولت پروس Prusse که قبل از آلمان وجود داشته) رخ داد. هنگام محاصره شهر بلفور توسط قوای پروس، سرهنگ فرانسوی بنام دانفر-روشرو که فرمانده قوای شهر بود حاضر به تسلیم به قوای دشمن نشد و به مدت 103 روز در مقابل دشمن مقاومت کرد. آن مجسمه و کپی آن در این میدان بیاد مقاومت شهر بلفور ساخته شد و این میدان پاریس به یاد سرهنگ روشرو نامگذاری شد.


 در نمایشگاه امروز تابلوهای بزرگ متعددی نصب شده است. از جمله:
-تصاویر شهدای مجاهد خلق و سایر شهدای مقاومت علیه رژیم، از اقشار مختلف اجتماع، شهدای قیام سال 88، شهدای جنایات رژیم بر علیه مجاهدین در شهر اشرف و زندان لیبرتی، تابلوهایی از اعدام های وحشیانه توسط جرثقیل در معابر عمومی، قطع دست و درآوردن چشم، سرکوب های وحشیانه زنان و جوانان در خیابان ها و دیگر اشکال جنایات این رژیم ضد بشری، و نیز صحنه هایی از مقاومت های مردم میهنمان برعلیه رژیم ددمنش آخوندی دیده میشود. در این تابلو ها از مردم و مقامات حکومتی فرانسه خواسته شده جنایات این رژیم بویژه علیه زنان و جوانان و اقلیت های ملی و مذهبی را محکوم کنند.

-یک بنر بزرگ به شرح مختصری از افزایش سرکوب و تروریسم در دوران آخوند جنایتکار روحانی، با رکورد 2000 اعدام در دوران دو ساله حکومتش، اختصاص یافته است.
 در جریان این نمایشگاه عده زیادی از عابرین و شهروندان با دیدن تابلو ها و عکس ها با شگفتی به تماشا و خواندن متون تابلوها میپرداختند و برگزارکنندگان نیز ضمن شرح هر یک از جنایات به سؤالات آنان پاسخ میدادند. علاوه بر صحبت با عابرین برگزار کنندگان به مغازه های واقع در میدان و اطراف آن و نیز انجمن ها و سندیکاهای منطقه مربوطه پاریس مراجعه کرده و ضمن پخش بروشور های توضیحی از آنان برای شرکت در تظاهرات بزرگی که روز پنجشنبه 28 ژانویه در همین میدان برگزار میشود دعوت به عمل می آوردند. این نمایشگاه مورد استقبال گسترده مردم محل و عابرین واقع گردیده است. آنان با مشاهده جنایات این رژیم ضد بشری تنفر خودشان را نسبت به آخوندهای جلاد حاکم بر ایران و متقابلا حمایت خودشان را از مقاومت مردم ایران ابراز و سفر آخوند روحانی به کشورشان را محکوم میکردند.
علاوه بر نمایشگاه، ایرانیان آزاده طی اکسیونهایی منجمله در مرکز این میدان و در اطراف مجسمه شیر بلفور ضمن حمل پلاکاردهایی با متون «نه به روحانی» و «اعدام در ایران را متوقف کنید، سرکوب جوانان و اقلیت ها را متوقف کنید، و ...» به سردادن شعار علیه رژیم ولایت فقیه و خامنه ای و روحانی منجمله ”روحانی جانیه، دشمن ایرانیه“، ”فریاد هر ایرانی، مرگ بر این روحانی“ و ”مرگ بر اصل ولایت فقیه، زنده باد ارتش آزادی“ پرداختند که توجه حاضرین و عابرین را جلب کرد.







همبستگی ملی،26،ژانویه،2016 : حسین یعقوبی:‌ چرا در تظاهرات « نه به روحانی در پاریس» شرکت می کنم؟

روحانی رئیس جمهور ارتجاع که دستش به خون بهترین فرزندان ایرانزمین آغشته است، به پاریس می آید. پیشتراز این، ولی فقیه ارتجاع کارگزاران رژیمش را بارها "با زانوان خونین" یکی پس از دیگری به ملاقات "شیاطین بزرگ" و کوچک فرستاد، تا شاید با سرکشیدن "جام زهر اتمی" و متعاقبا با بهره برداری از فواید ناشی از سفرهای اینچنانی راه گریزی برای کلیت نظام سراسرجنایت و فسادش از تنگنای بین مرگ و خودکشی بیابد.

کارچاق کنان داخلی و مماشاتگران بین المللی آخوند روحانی، این سفر را از نتایج سیاست های مدبرانه وی و نشانه پایان انزوای بین المللی و بازگشت رژیم ایران به "آغوش" جامعه جهانی تلقی می کنند و با آب و تاب اندر مزیت آن به تبلیغ و پروپاگاند مشغولند.
این دود و دم تبلیغاتی اما در شرایطی است که بر هیچکس پوشیده نیست که رژیم ضد بشری حاکم بر میهنمان تنها زمانی حاضر به عقب نشینی از بلندپروازی های اتمی اش شد که همچون سربازی فاقد مهمات در جبهه جنگ هیچ راه دیگری جز تسلیم نداشت؛ وگرنه تا آنجا که به ساخت سلاح اتمی برمی گردد، از رفسنجانی و روحانی گرفته تا دیگر باندهای نظام، همه برای ادامه موجودیت خود به آن چشم و کیسه ها دوخته بودند. و کیست که نداند که این مجاهدین خلق و مقاومت ایران بود که مانع دسترسی رژیم ایران به این ابزار استراتژیک حفظ بقایش گردیدند.
بر خلاف ادعاهای میان تهی رژیم آخوندی، روحانی در شرایطی به پاریس می آید که رژیمش در گرداب بحرانهای داخلی و منطقه ای دست و پا می زند. اتفاقا با اشراف بر همین ضعف رژیم است که امروز نه تنها کشور عربستان با قاطعیت تمام در برابر مداخله جوییهای آن می ایستد، که گمنام ترین کشورهای منطقه هم روابط خود با رژیم ایران را به پایین ترین سطح کاهش داده اند؛ کاهش بی مانند قیمت نفت، به عنوان تنها منبع ارزی رژیم ایران، گلوی اقتصاد من درآوردی مقاومتی رژیم را تا حد خفه شدن می فشارد. و اما مهمتر از همه تنفر و بیزاری عمیق مردم از کلیت رژیم و وحشت تمامی باندهای آن از قیام مردم، راه دیگری برای نظام دزدسالار (کلیپتوکراسی) حاکم بر ایران، به جز آویختن به غرب باقی نگذاشته است.
از پیش روشن است که حراج سرمایه های کشور به بهای فقر و فلاکت مردم ما و توطئه و ترفند بر علیه مقاومت سازمان یافته و بویژه سازمان مجاهدین خلق ایران از اهداف شوم این سفر می باشند.
بنابراین اگر در دستگاه ولایت فقیه تلاش برای حفظ نظام از اوجب واجبات تعریف می گردد، که سفر آخوند شیاد روحانی نیز در همین راستا قابل تعریف است، وظیفه مبرم هر ایرانی میهن پرست و هر نیروی مردمی و انقلابی البته "جنگ صد برابر" برای انهدام این رژیم جنایتکار با تمامی باندهایش است و بس. میدان این نبرد در روز ۲۸ ژانویه در پاریس در انتظار ماست.
برای پژواک صدای:
کارگرهموطنم که مجبور به فروش چشمش می گردد،
کودکان کار و کارتن خواب میهنم،
مادر سعید زینالی، ستار بهشتی، ریحانه جباری، ندا آقا سلطان و هزاران مادران دغدارمان،

و برای دفاع از شرافت وطنم همگام با مجاهدین به پاریس می روم تا از آخوند شیاد روحانی استقبال کنم

همبستگی ملی،26،ژانویه،2016 : عبدالعلی معصومی:‌ «نیکی» فردوسی ـ «نیکی» روحانی!

عبدالعلی معصومی سفر آخوند روحانی به پاریس
آخوند حسن روحانی، اولین سخنرانیش در مجمع عمومی ملل متّحد را با بیتی از شاهنامۀ فردوسی به پایان رساند:
«بکوشید "نیکی" به کارآورید/ چو دیدید سرما، بهار آورید

فردوسی این بیت را به هنگام شرح آخرین رویاروییِ کیخسرو، پسر سیاوش، با افراسیاب، در شاهنامه آورده است؛ در آن جایی که پس از شکست افراسیاب و کشته شدن خود او و برادرش گرسیوَز، یعنی کشندگان سیاوش، تورانیان، به زاری، از کیخسرو خواستند که از کیفر آنها درگذرد و کیخسرو نیز چنین کرد. امّا برخی از سرکردگان سپاه او، که تشنۀ خونریزی بودند، از نرمی و مدارای او با سپاهیان تسلیم شدۀ دشمن به خشم آمدند و به او خُرده گرفتند که گویی او به مهمانی به خانۀ پدرش رفته و انتقام خون سیاووش را از یاد برده است:
«... که کیخسرو ایدون (=اکنون) بدان سان شده ست/
 که گویی سوی باب (=پدر) مهمان شده ست!
همی یادنایدش خون پدر/ بریده، به خیره، به بیداد، سر»
 آنها با خشم به کیخسرو تاختند که چرا دَمار از روزگار تورانیان بر نمی آورد:
«چرا چون پلنگان به چنگال تیز/ نیَنگیزد از خانِ او (=افراسیاب) رستخیز
فرود آورد کاخ و ایوانِ اوی (=کاخش را ویران کن/)
 برانگیزد آتش ز خویشان اوی؟(با پیکر خویشانش آتش را شعله ور سازد)»
 تورانیانِ شکست خورده به کیخسرو می گویند ما بی گناهیم و از او می خواهند که به گناهِ افراسیاب آنها را کیفر ندهد:
«ز بدکردنِ جادو افراسیاب (=افراسیاب جادوگر)/ نگیرد برین بی گناهان، شتاب/
به خواری، به زَخم (=فروکوفتن و ضربه زدن)و به خون ریختن/ چه بر بی گنه خیره آویختن/
کنون از درِ (=سزاوار) بی گناهان به ما/ نگه کن، به آیین شاهان، به ما»
 کیخسرو در پاسخ کینه جویان می گوید: در جایی که مدارا بایسته است، تندی کردن سزا نیست. کینه را با کینه نباید شست. چرا که تنها «نیکی» است که از ما به یادگار می ماند:
 ...«که هر جای، تندی نباید نمود/ سرِ بی خِرد را نشاید ستود
همان به که با کینه، داد آوریم/ به کام اندرون (=به هنگام کامیابی)،نام [نیک]، یاد آوریم/
که نیکی ست اندر جهان یادگار/ نمانَد به کس، جاودان، روزگار
همین چرخِ گردنده، با هر کسی/ تواند جفاگستریدن بسی.»
 کیخسرو به خلاف خواست دشمنکامان، بر لشکریان شکست خوردۀ تورانی رحمت آورد و گفت: «آن چه را که بر خود نمی پسندیم بر دیگران روا نمی داریم:»
«چنین گفت کیخسروِ هوشمند/ که هر چیز کان (=که آن) نیست ما را پسند/
نیاریم کس را همان بَد به روی/ اگر چند باشد جگر، کینه جوی»
 کیخسرو به دادجویان تورانی می گوید: در خانه هایتان به آسودگی زندگی کنید که از سوی ما گزندی بر شما وارد نخواهدشد:
«بباشید ایمن به ایوان خویش/ به یزدان سپرده تن و جان خویش»
سپس، «به ایرانیان گفت: پیروزبخت/
 به ما داد بوم و بَر (=سرزمین) و تاج و تخت
ز دلها، همه، کینه بیرون کنید/ به مِهر اندرین کشور افسون کنید
بکوشید "خوبی" به کارآورید/ چو دیدید سرما بهار آورید
ز خون ریختن دل بباید کشید/ سر بی‌گناهان نباید برید
نه مردی بود، خیره، (=از روی گستاخی) آشوفتن (=به خشم آمدن/ )
 به زیر اندر آورده (=مغلوب شده)را کوفتن.»
سیاوش نیز «ز خون ریختن» و «سر بی گناهان» را بریدن، بیزار بود و وقتی پافشاری بر این اصل با خواست پدرش که اصرار بر خون رختن بی گناهان بود، ناهمساز شد، دربرابر خواست بیدادگرانۀ پدر ایستاد و حاضرشد دست از جان بشوید، امّا به ننگ «سر بی گناهان بریدن» تن نسپارد.
 افراسیاب، پادشاه توران، که در دشمنی با ایران زمین، شهره بود، درهنگامۀ جنگ با سیاوش و سپاه ایرانی زیر فرمان او، وقتی «خوابی هولناک» دید و «خوابگزاران» (=تعبیرکنندگان خواب) در تعبیر آن به او گفتند که اگر او «با سیاوش رزم سازد، از ترکان یک تن زنده نماند و... توران زمین ویران و گیتی پرآشوب گردد»، از جنگ دست کشید و پیام آشتی نوشت و آن را به دست برادرش، گرسیوَز، همراه با هدیه های گرانبها برای سیاوش فرستاد. سیاوش و سپهسالار سپاه او، رستم، پیام رسان (گرسیوز) را گرامی داشتند:
 «تَهَمتَن (=رستم) بدو (=به گرسیوز) گفت: یک هفته شاد/ بباشیم تا پاسخ آریم یاد.»
 سپس سیاوش و رستم «برفتند دور از بَرِ انجمن ـ
 سِگالِش گرفتند (=به رایزنی پرداختند) بر بیش و کم.»
 رستم و سیاوش پس از رایزنی و مشورت در این باره، این آشتی جویی را به این شرط پذیراشدند که افراسیات صد تن از بستگان «نامجو»ی همخون خود را، که نامشان را رستم نوشته بود، به رسم «نَوا» (=گروگان) به درگاه سیاوش بفرستد و شهرهای ایران را که به تصرّف درآورده، رها کند. گرسیوز این تصمیم را به افراسیاب خبرداد و او پذیرفت و آن صد گروگان ویژه را، که رستم در پیامش از آنها نام برده بود، به درگاه سیاوش فرستاد و از شهرهای ایران ـ«بخارا و سُغد و سمرقند و چاچ و سپیجاب» ـ عقب نشست.
 وقتی رستم نامۀ سیاوش دربارۀ این پیمان و رسیدن گروگانها و خروج لشکریان افراسیاب از شهرهای ایران را به درگاه کیکاووس، پدر سیاوش، رساند و «فرّخ دبیر» آن نامه را برای شاه خواند، «رخ شاه کاووس شد همچو قیر» و به رستم نهیب زد که سیاوش، «جوان و نارسیده» بود، تو که مردی جهاندیده هستی چرا به این آشتی تن دادی:
«ندیدی تو بدهای افراسیاب/ که گم شد ز ما خورد و آرام وخواب؟.»
 «مکافات بدها»، جز بدی نیست. تو و سیاوش به «خواسته» و «خوبرویان آراسته»یی که افراسیاب برایتان فرستاد، فریفته شدید و از خِرد دور شدید و تن به سازش با او دادید، امّا من جز به جنگ نمی اندیشم:
«شما گر خِرد را نبستید کار/ نه من سیرم از جنگ و از کارزار/
به نزد سیاوش فرستم کنون/ یکی مرد با دانش و رهنمون/
بفرمایمش کاتشی کن بلند/ به بند گران (=سنگین) پای ترکان ببند/
بر آتش بنه خواسته، هرچه هست/ نگر تا نیاری به یک چیز دست/
پس آن بستگان را سوی ما فرست/ که سرشان بخواهم ز تن برگسست».
 رستم به کیکاووس گفت: ما فرمان تو را برای جنگیدن با افراسیاب گردن نهادیم، امّا اینک او «درِ آشتی گشاد» و:
«کسی کاشتی (=که آشتی)جوید و سور و بزم/ نه نیکو بود تیزرفتن به رزم/
و دیگر که پیمان شکستن ز شاه/ نباشد پسندیدۀ نیکخواه/
ز فرزند، پیمان شکستن مخواه/مگو آنچه اندر خورد با گناه»
 کیکاووس وقتی این سخن را شنید، خشمگین تر شد و به رستم گفت
«که: این در سرِ او تو افکنده ای/ چنین بیخِ کین از دلش کنده ای/
تن آسانی (=تنبلی) خویش جستی درین/ نه افروزش تاج و تخت و نگین.»
رستم از گفتار درشت و ناسزاوار کیکاووس برآشفت و با خشم از درگاه او بیرون رفت و با لشکریانش به سوی سیستان روی نهاد.
 کیکاووس «سپهدار طوس» را با نامه یی «پر خشم و جنگ» به بلخ نزد سیاوش فرستاد و از او خواست که گروگانها را بند بر پای، روانۀ دربار او کند و نوشت: اگر «مهر داری بدان انجمن» (=گروگانها) و «نخواهی که خوانندت پیمان شکن»، زِمام لشکریان را به «طوس سپهبد» بسیار و به درگاه ما روانه شو که تو «نه یی مرد پرخاش و ننگ و نبرد.»
 وقتی آن نامه با آن «گفتار ناخوش» به نزد سیاوش رسید، «ز کار پدر، دل پر اندیشه کرد» و به خود گفت: اگر «آن صد مرد گردِ (=دلاور) سوار؟ همه نیکخواه و همه بی گناه» را به درگاه پدر فرستم، بی پرسش از احوالشان، بی درنگ، بر دارشان خواهدکشید، و اگر با شکستن پیمان، به ناروا، به جنگ دست یازم، «به نزدیک یزدان چه پوزش برم؟/ بد آید ز کار پدر بر سرم». و اگر زمام لشکریان را به طوس بسپارم و به نزد پدر برگردم، «از آن نیز، هم، بر سرم بد رسد/ چپ و راست بد بینم و پیش بد.»
 سیاوش پس از رایزنی با دو تن از فرماندهان سپاهش، به این نتیجه رسید که از پدر دشمن کیش کینه جوی و آشوب طلب دل بشوید و گروگانها و «خواسته» ها را نزد افراسیاب بفرستد و خواست پدر را به او خبردهد و از او بخواهد که اجازه دهد از سرزمین او به گوشه یی از جهان فراخ برود و با داغ دوری از یار و دیار بسازد امّا تن به ننگ پیمان شکنی و بی گناه کشی نسپارد.
 افراسیاب وقتی نامۀ سیاوش را خواند با نیک اندیشیِ سپهسالار خردمندش ـ پیرانِ ویسه ـ بر آن شد که از سیاوش بخواهد که در توران بماند و از این راه، گشایندۀ راه آشتی و دوستکامیِ دو کشور ایران و توران باشد.
 سیاوش پذیرفت و در گوشه یی از سرزمین توران شهری ساخت به نام «سیاوشگرد» (=شهر سیاوش) که در زیبایی و خرّمی یگانۀ روزگارشد:
«ز ایوان و میدان و کاخ بلند/ ز پالیز وز گلشن ارجمند/
بیاراست شهری بسان بهشت/ به هامون گل و سنبل و لاله کِشت/
به هر گوشه یی گنبدی ساخته/ سرش را به ابر اندر افراخته/
"سیاووشگرد"ش نهادند نام / همه مردمان زان به دل شادکام.»
 سیاوش در توران با فرنگیس، دختر افراسیاب، و جزیره، دختر پیران ویسه، پیوند همسری بست و کیخسرو از فرنگیس و فرود از جزیره، در سیاوشگرد زاده شدند و در همان «خّرم بهشت» بالیدند و جوانانی شدند تناور و دلیر و نکوکردار و پاک اندیش.
 سیاوش سالها در سیاوشگرد در سرزمین توران، داغدار از دوری سرزمین آبایی، با رزمندگان همراهش، دور از یار و دیار، در غربت زیست و سرانجام به دمدمه و دشمنکامی گرسیوَز سیه کار، افراسیاب به کشتنش فرمان داد و آن مظهر پاکی و وفا به پیمان را در بیابانی سربریدند. فرنگیس و پسر به دنیانیامده اش ـ کیخسرو ـ به یاری گیو، پسر گودرز، از پهلوانان نامدار دوزۀ کیانیان، به ایران می آید. کیخسرو، در سرزمین آبایی زاده می شود و سالها بعد به شهریاری ایران زمین می رسد.
 کیخسرو (=شاه نیکنام)، پسر سیاووش، نوۀ کیکاووس، پادشاه کیانی، به دادگربودن در شاهنامه و متون پهلوی معروف است. او سالها با دشمن ترین دشمن ایران زمین ـ افراسیاب تورانی ـ جنگید و سرانجام در آخرین رویارویی، او و برادرش گرسیوَز، کشندگان سیاووش، را کیفرداد. 60سال با دادگری پادشاهی کرد و هرگز گرد آزار مردمان نگشت. سرانجام نیز زِمام پادشاهی را به لهراسب، پدر گشتاسب (نخستین شاه پشتیبان زرتشت)، سپرد و خود در کوهساری در برف و بوران گم شد. پیشینیان بر این باور بودند که او همچون «سوشیانت» بار دیگر ظهور خواهد کرد و ایران را از ستم ستمگران رهایی خواهدداد.
 در آیین مهر (میتراییسم)، نخستین آیین ایرانیان کهن، که از آغاز پیدایش آراییان در دوران اساطیری، بر سراسر زیستگاههای آریایی به ویژه در «ایران ویچ» در جنوب دریاچه اورال یا خوارزم، آیین جاری در میان آریاییان بوده و در دورۀ تاریخی روزگار آریاییان، حدود پانصدسال آیین رسمی و جاری اشکانیان بوده، آزار و ستم بر انسانها و دروغ گفتن، کاملاً نهی شده است و روندۀ راه «مهر» باید از این دو ویژگیِ اهریمن بدکنش دوری گزیند.
 آیین کهن مهر، آیین جان بخشیدن است نه بی جان کردن و نابود کردن.
فریدون، خوشنام ترین شاه کیانی، در شاهنامه این چنین توصیف می شود:
«فریدونِ فرّخ فرشته نبود/ به مُشک و به عنبر سرشته نبود
 به داد و دِهِش یافت آن نیکویی/ تو داد و دهش کن، فریدون تویی»
کیخسرو هم دلبستۀ همین راه بود و «بگسترد گرد جهان داد را؟ بکند از زمین بیخ بیداد را/
هر آنجا که ویران بُد آبادکرد/ دل غمگنان از غم آزادکرد.»
 در آیین «مهر» که کیخسرو نیز روندۀ راه این آیین است، خورشید چشم بینای خدای «مهر» است که بر همۀ جهان به یکسان می تابد و زمین و تمام موجودات زنده، رویان و سرشار از حیات و جان می سازد.
 سیمرغ که بر قلۀ «قاف» یا البرزکوه آشیان دارد، پشتوانۀ حیات انسانهاست. سیمرغ است که وقتی سامِ نریمان پسر نوزادش را که بسیار زیبا بود و تنها عیب وجودش داشتن موی سپید بود، از بیم این که دیگران بگویند که این زادۀ شیطان است، او را در دامنۀ البرزکوه رهامی کند، او را از نابودشدن می رهاند و همراه بچه هایش می پرورد تا جوانی می شود بسیار برومند و چالاک.
 زال پسرش را که حالا پهلوانی شده است به چالاکی شیر و تناوری دلیرترین دلیران، به خواب می بیند و از کرده پشیمان می شود و به دامنۀ البرزکوه می رود و با سیمرغ و زال دیدار می کند. سیمرغ به هنگام جدایی از زال و سام، پر خود را به سام می دهد که اگر برایش دشواری پیش آمد با آتش زدن پر، سیمرغ را به یاری بخواند.
 پر سیمرغ نشان جان بخشیدن است نه نابودکردن. وقتی همسر زال ـ رودابه ـ به هنگام زادن رستم، نمی تواند او را از راه طبیعی به دنیاآورد، زال پر سیمرغ را آتش می زند و سیمرغ که هم پرنده یی است و هم در اساطیر ایران کهن، مردی بسیار دانا و ژرفابین، او را با دریدن پهلوی مادر، به شیوۀ «سزاریَن» امروزی به دنیا می آورد و به نوزاد رو به مرگ جان می بخشد.
 «مهر»ورزان در سراسر تاریخ کهن و پس از آن، «جان» می بخشند، در آبادانی سرزمین آبایی می کوشند و دلسوز و یار آحاد مردم این سرزمین هستند و وجب به وجب خاک آن را آباد و سرشار از خرّمی می خواهند.
در دوران اساطیری ایران که شاهنامه روایتگر آن است، شهریاران نیکنام، مانند کیخسرو با ویژگی «جان» بخشیدن، گرِدآزار هیچ انسان و جنبنده یی نگشتن و در فراسوی آبادکردن دلها و آزادی انسانها تلاش خود را یکرویه کردن، شناخته می شوند. شاعران نیکنام ایرانی نیز که «مهرآیین» هستند مانند فردوسی و حافظ، آزاردادن انسانها را از صفات اهریمن بیدادپیشه می دانند:
«میازار موری که دانه کش است/ که جان دارد و جان شیرین خوش است» (فردوسی)
«مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن/ که در طریقت غیر از این گناهی نیست»(حافظ)
 در نخستین آیین کهن آریاییان ـ که از آغاز پیدایی اقوام آریایی تا آغاز پادشاهی ساسانیان (28آوریل224میلادی) که اردشیر بابکان، نخستین پادشاه ساسانی به سلطنت نشست و آیین زرتشت را وسیلۀ تثبیت حکومت نوپای خود قرارداد و این آیین را دین رسمی کشور ایران اعلام کرد ـ مهرورزی، جان بخشی و به آبادانی دل سپردن، نیکی و نیک کرداری، راستگویی و دادگری از ویژگیهای بارز شاهان و انسانهای نیکنام آریایی بود و خویشی و پیوند انسانها نیز بر این مدار معنی پیدا می کرد. مهراب کابلی، شاه کابل، پدر رودابه، مادر رستم است. او با این که از نسل ضحّاک است ولی خواهان آشتی و صلح و همگرایی با ایرانیان، دوست به حساب می آید و یگانه جهان پهلوان اسطوره یی ایران زمین ـ رستم ـ نوۀ اوست، در حالی که نابرادری رستم ـ شُغاد ـ که دل از کینه انباشته داشت و رستم و برادرش، زَواره، و رخش، اسب اساطیری رستم، شد، در نگاه فردوسی و مهرآیینان، نه تنها برادر که دشمن به حساب می آید و رستم در آخرین لحظات زندگیش، و فروافتادن در چاهی که شعاد برای کشتن او کنده بود، شغاد با تیر به درخت چسباند.
 در این آیین، سیاوش از پدرش کیکاووس که از خونریزی و کشتار بی گناهان به وجد می آید و انتقام کشی و جنگ شعار همیشگی اوست، دل می شوید و به دشمنی پناه می جوید که خواهان آشتی و صلح است.
 وقتی کیخسرو، پسر سیاوش، نیکنام ترین شهریار کیانی به «نیکی» فرامی خواند، در پنهانِ دل و آشکارِ عمل او، جز نیکی و نیکنامی و نیک کرداری، نمی یابیم.
 امّا وقتی آخوند هفت خط، حسن روحانی، دم از «نیکی» می زند، از بند بند وجود و سراسر کارنامۀ زندگیش جز آزار و کشتار و دروغ و رذالت پیشگی و چپاول و غارت دستمایه های مردم و سرمایه های ملی، هیچ اثری که بوی زندگی و «جان»بخشی بدهد، نمی تراود.
 کارنامۀ انباشته از بیداد و شکنجه و کشتار و چپاول و غارتگری روحانی و دیگر سرکردگان رژیم آخوندی آن قدر «عیان» است که «حاجت به بیان نیست». تک تک آحاد مردم شیفتۀ آزادی و آبادی ایران، شاهد زنده این کارنامۀ ننگبار و چرکین است.
 راه «جان»بخشی و نیک کرداری و راستی و راستبازی و مهرورزی به آحاد مردم، در سراسر فرهنگ کهن تا امروز ایران یک راه شناخته شده یی است که با راه شیفتگان بی جان کردن و کشتار و بیدارگران دشمن مردم و سرزمین ایران زمین، تفاوتی به درازی راه «زمین تا آسمان» دارد: «رگ رگ است این آب شیرین و اب شور/ در خلایق می رود تا نَفخ صور (=تا زمان دمیدن اسرافیل در صور یا شیپورش، یعنی تا قیامت.)

 آخرین کلام را در این زمینه از زبان مولوی بخوانیم: «من بلبلم. اگر مرا گویند که بانگ, دیگرگون کن, نتوانم, چون زبان من همین است. غیرِ آن نتوانم. به خلافِ آن که او آواز مرغ آموخته است. او مرغ نیست, دشمن و صیادِ مرغان است. بانگ و صَفیر میکند تا او را مرغ دانند. اگر او را حُکم کنند که جز این آواز, آواز دیگرگون کن تواندکردن, چون این آواز, بر او عارِیت است و از آنِ او نیست, چون آموخته است که کالای مردمان دزدد, از هر خانه قُماشی نماید» («فیه مافیه», مولوی).