۱۳۹۳ بهمن ۲۹, چهارشنبه

صادق هدایت به قلم آقاي عبدالعلي معصومي:

به قلم آقاي عبدالعلي معصومي:
رژیم آخوندی در این سی و چند سال تا توانست صادق هدایت را شلاق کش کرد و برای بدنام کردنش آسمان را به ریسمان بست امّا نتوانست او را در پستوی فراموشی پنهان نگه دارد و به ناچار با یک شیّادی آخوندی کتابهایش را به جای خود او مُثله کرد تا خوانندگان آثارش را به بیراهه بکشاند.
در 7 اسفند1392، خبرگزاری «ایسنا» زیر عنوان «این کاریکاتورها اثر صادق هدایت نیست»، متن گفتگویی را با جهانگیر هدایت، برادرزادۀ او، انتشار داد. او در این گفتگو، ازجمله، گفت: «... در دولت احمدی‌ نژاد ... اجازۀ چاپ آثار صادق هدایت داده نشد،‌ امّا قبل از آن به تعداد زیادی از ناشران مجوّز انتشار کارهای هدایت را دادند. در آن دوران ما تمام این آثار را بررسی کردیم و دیدیم متأسّفانه به طور وحشتناکی به تغییر، تحریف و حذف آلوده‌ اند. اینها آثار صادق هدایت نیست؛ کاریکاتوری است از آثار هدایت... ناشران، کتابها را به "ارشاد" می‌ برند. تمام کتاب را می ‌زنند و کتابِ مُثله ‌شده را چاپ می‌ کنند... و به اسم کتاب هدایت می ‌فروشند. اگر کتاب چاپ نشود، بهتر از این است که چیزی چاپ شود که هدایت آن را ننوشته است».
     راستی صادق هدایت که بود که این چنین آماج تیرهای به زهرآلودۀ این رجّاله های برآمده از گور تاریخ قرارگرفت. او در روز 28بهمن 1281 شمسي، در خانواده يي از خاندانهاي قاجار، به دنيا آمد و در 19فروردین 1330 به زندگی اش پایان داد. او را در گورستان «پِرلاشِز» پاريس به خاك سپردند، همان جا كه در آذر 64 نيز يكي از همدردان او ـ زنده ياد دكتر غلامحسین ساعدي ـ به خاك سپرده شد.
دکتر ساعدی بر سر مزار هدایت در فروردین 1362 گفت: «سرِ مزار آزاده مردي از جهان جمع شده ايم كه همچون ما، آوارگان، در به در و آواره زيست و شهامت و شجاعتش تا بدان حدّ بود كه نقطه پايان زندگيش را، عزرائيل نه، كه خود گذاشت، و بدان سان كه مشت بر سينه زندگي نكبت بار طبقۀ آلوده خويش زد، مشت محكمتري نيز بر سينۀ مرگ اجباري زد... هوشياري و درايت هدايت در اين بود كه به چيزي كه نمي خواست تن نمي داد و هيچ چيز شكل گرفته و جاافتاده را قبول نمي كرد؛ هوشياري او در اين بود كه معترض بود؛ مدام معترض بود؛ هوشياري او در اين بود كه زندگي را تنها، خوردن و خوابيدن و تخم و تَركه پس انداختن، راست و ريس كردن حساب بانكي و غرغره كردن خاطرات نمي دانست...
    اين آوارۀ معترض را اگر انزواگر و انزواجو و مرگ طلب خوانده اند به غلط خوانده اند و ناميده اند؛ او زندگي را در پويايي مي ديد؛ در بيقراري خويش مي ديد؛ دنبال آب زندگي بود، از حضور در مجامع رسمي و انجمنهاي ادبي امتناع داشت، قهوه خانه كنار آب كرج را بيشتر مي پسنديد...   آزادمردان ادا درنمي آورند؛ آزادمردان چنان مي نمايند كه هستند. و اين چنين بود كه با مردم اُخت شد... او برای همه مي نوشت... او يك روشنفكر به تمام معني بود، دُم خود را به جايي نبست، از هيچ حزب و دستۀ دَمدمي مزاج سردرنياورد. تقلّا كرد، جستجو كرد، نوشت و مدام نوشت، غريبانه زيست، آنچنان كه در وطن خويش نيز غريب بود... هدايت پيوند استبداد را با تسلّط مذهبي بسيار خوب مي فهميد... او بوي گنداب جامعۀ متحجّر را مي فهميد. جادوگر غريبي بود. بي آن كه با جانوران و  حَشرات حوزه هاي علميه و مدارس علوم ديني حَشر و نَشري داشته باشد، همه را به روشني مي شناخت... هدايت اگر امروز زنده بود و تسلّط دستاربندان را بر وطن ما مي ديد... "حَيّ بن يَقظان" يا "زنده بيدار" بود. روشنفكري كه دُم به تله نداده بود، سرِ تسليم؛ هيچ وقت سر تسليم، درمقابل هيچ قدرتي فرونمي آورد، مطمئناٌ، هدايت رودررو با رژيم جمهوري اسلامي مي ايستاد، هم با قلم و هم با اسلحه. هدايت تن به خودكشي نمي داد» (مجلۀ «الفبا»، دورۀ جديد، جلد دوم، بهار 1362).

تصويرگر «كوچه تاريك»  
    پيش از هدايت از درد و داغ مردم در قصه ها خبري نبود، همچنان كه در شعر «فاخر». او پاي آدمهاي بي چهره و ازيادرفته را به داستانهاي خود بازكرد. با نشتر طنزي تلخ، اعماق جامعه را شكافت و عمق دردها، فقر و نكبت و فساد و درماندگيها و موذيگريهاي رانده شدگان جامعه را به تصوير كشيد؛ بر ارزشهاي حقيري كه در جامعه براساس آن آدمها را مي سنجند و بنياد روابط بر آنها سوار شده است، تف كرد و سرانجام نيز در اعتراض به همان ارزشها، كه زندگي را تنها براي رَجّاله ها، دزدها و قلدرها پذيرفتني كرده است، بر زندگی خود خط پایان نهاد. از اين زاويه، خودكشي هدايت لگد محكمي است بر مناسبات حاكم بر جامعه يي كه براي هنر، عشق و آزادي كمترين بهايي قائل نيست. در زنداني كه بر سراسر گسترۀ خاك اين جامعه، «آزاده مردان» را تخته بند كرده است، «هنرمندي نيابي شادمانه».

نگاهي هرچند كوتاه به داستان «زنده به گورانِ»
 كتاب «زنده به گور»، از اين ويژگي هدايت پرده برمي دارد. در اين مجموعۀ داستان، به سه گونه از مردم بيشتر پرداخته است: هنرمندي تنها كه فشار زندگي او را ديوانه كرده و سرانجام به خودكشي وادارش مي كند؛ گوژپشتي كه در زندگي كوتاه خود جز تحقير از مردم نديده است و بالاخره، درد و رنج عظيم زناني كه نظام «مردسالاري» شديدترين ستمها را بر آنها روا مي دارد، و در چهارديواري اندروني، به تقدير فرومايه يي كه جامعه برايشان رقم زده است، دل سپرده اند.
     در داستانهاي «مرده خورها» و «حاجي مراد» زندگي سراسر اِدبار و فلاكت زنان در اندروني ها تصوير مي شود و در «آبجي خانم»، دغدغه هاي پيردختري را مي بينيم كه جامعه به خاطر زشتيش او را از خود مي راند و سرانجام در شب عروسي خواهر كوچك زيبايش، از فشار غصّه خود را در آب انبار خانه خفه مي كند.
    هدايت «داوود گوژپشت» را، در كتاب «زنده به گور» اين طور تصوير مي كند: «او فكر مي كرد، مي ديد از آغاز بچگي خودش تا كنون هميشه اسباب تمسخر يا ترحّم ديگران بوده، يادش افتاد اولين بار كه معلم سرِ درس تاريخ گفت كه "اهالي اسپارت بچه هاي هيولا يا ناقص را مي كشتند" همه شاگردان برگشتند و به او نگاه كردند و حالت غريبي به او دست داد، امّا حالا آرزو مي كرد كه اين قانون در همه جاي دنيا مجري مي شد و يا اقلّاً مثل اغلب جاها قدغن مي كردند تا اشخاص ناقص و معيوب از زناشويي خودداري بكنند، چون مي دانست كه همۀ اينها تقصير پدرش است. صورت رنگ پريده، گونه هاي استخواني، پاي چشمهاي گود و كبود، دهان نيمه باز و حالت مرگ پدرش، همان طور كه ديده بود، از جلو چشمش گذشت؛ پدر كوفت كشيده پير كه زن جوان گرفته بود و همۀ بچه هاي او كور و افليج به دنيا آمده بودند. يكي از برادرهايش كه زنده مانده بود، او هم لال و احمق بود، تا اين كه دو سال پيش مرد. با خودش مي گفت: شايد آنها خوشبخت بودند!».

«آدمها و بويناكي دنياهاشان»!
هدايت با تواني شگفت، بدون اندكي پيرايه و تصنّع، زندگي مردم را تصوير مي كند، امّا از لا به لاي طنزهاي تلخ او، عشق به مردم، رو نشان نمي دهد. بر هر آن چه كه هست شمشير مي كشد، بدون اين كه اين انديشه را به خود راه دهد كه آنها نيز، همچون او، تخته بندِ شرايطي هستند كه ديگران برايشان فراهم كرده اند: «به من چه ربطي داشت كه فكرم را متوجه زندگي احمقها و رجّاله ها بكنم كه سالم بودند، خوب مي خوردند، خوب مي خوابيدند... و  هرگز ذرّه يي از دردهاي مرا حس نكرده بودند» (بوف كور، ص 114).
    در داستانهاي او آدمها به يكديگر دروغ مي گويند، نارو مي زنند، براي فريب اين و آن به هر رنگ و نيرنگي متوسّل مي شوند. هيچ گوشي شنوا نيست، «هيچ چشمي، عاشقانه، به زمين خيره نمي شود». خواستها آن قدر پست و حقير و بي پايه است كه تصوّر آن هم براي انسانهايي كه با جامعه همسِنخ نيستند، خنده آور است. در خانه هاي توسري خورده، آدمهاي توسري خورده و موذي، با چنگ و دندان لاشۀ گنديده يي را مي كاوند تا خود را، فقط خود را، نجات دهند و هرچه ديرتر جسد متحرّك خود را به دهان گشاد گورهايي كه در كمين هستند، رهاكنند. و در اين ميانه، هدايت از خود مي پرسد: «آيا مي شود دو نفر با هم راست حرف بزنند... آيا ممكن است كه ولو براي دو دقيقه هم باشد صاف و پوست كنده همه احساسات و افكار خودشان را به هم بگويند؟» (سه قطره خون، چاپ پرستو، ص 159) و خود پاسخ مي دهد: «هزاران سال است كه همين حرفها را زده اند... همين گرفتاريهاي بچگانه را داشته اند. آيا سراسر زندگي يك قصه مضحك، يك مَتَل باوركردني و احمقانه نيست؟» (بوف كور، ص94).
    هدايت به همان تيزي و برّايي كه بر نمودهاي رَويّه فئوداليِ جامعه در دوره رضاشاه مي تازد و آنها را طردشدني و تهوّع آور مي داند، به همان شدّت به تازه به دوران رسيده ها و زندگيشان، كه كاريكاتوري از زندگي غربيهاست، حمله مي بَرَد و بي ارزشي آن را با فرياد در گوش خواهندگان آن فرومي كوبد. از زبان شاعري جوان به حاجي آقا، مظهر قشر تازه به دوران رسيده، مي نويسد: «در اين محيط پستِ احمق نوازِ سِفله پرور و رَجّاله پسند كه شما رجل برجسته آن هستيد و زندگي را مطابق حرص و طمع و پستيها و حماقت خودتان درست كرده ايد و از آن حمايت مي كنيد، من در اين جامعه كه به فراخور زندگي امثال شما درست شده، نمي توانم منشاٌ اثر باشم؛ وجودم عاطل و باطل است، چون شاعرهاي شما هم بايد مثل خودتان باشند. امّا افتخار مي كنم در اين چاهك خَلا، كه به قول خودتان درست كرده ايد و همه چيز با سنگِ دزدها و طَرّارها و جاسوسها سنجيده مي شود و لغات مفهوم و معاني خود را گم كرده،در اين چاهك، هيچكاره ام» (حاجي آقا، اميركبير، ص106).

 «عقاب جور گشاده ست بال»
با اين كه هدايت در خانواده يي قدرتمند از خاندانهاي قاجار، دوران كودكي و نوجواني خود را گذرانده بود ولي  از همان موقعي كه به نويسندگي روآورد و به سرچشمۀ بسياري از ارزشهاي حقير، امّا رايج در جامعه و روابط فاسد و تباهي آور پي برد، از خانواده و طبقه يي كه به آن وابسته بود، دل كند و براي شناخت توده مردم و تصوير واقعي زندگي شان، به ميان آنها رفت. ساعتها در قهوه خانه هاي محلات فقيرنشين تهران، در بازار، ميدان كاه فروشها و... در كنار مردم مي نشست و به صحبتها، پسندها و مَثَلهايي كه به كار مي بردند، گوش مي داد و يادداشت مي كرد. داستان بلند «عَلَويه خانم»، از جهت تصوير زندگي، بدبختيها، زبان ويژه اين زن دوره گرد و آدمهايي كه با آنها حَشر و نَشردارد، به واقع، يك شاهكار ماندگار است.
     هدايت از طريق لمس ثروت و فقر طبقات حاكم  و محكوم، تأثّري انساني از وجود نابرابري اجتماعي از خود نشان مي دهد: «ميليونها آدميزاد از سكوت، هواي آزاد و زيبايي چشم انداز طبيعي و آرامش محروم شدند و در محيط پر جار و جنجال و ابلهانه، زندگي بخور و نمير مي كردند و در نتيجه دسترنج آنها را يك دسته احمق ناخوش، كه دُم خودشان را به قدرتهاي زميني بسته بودند، نوش جان مي كردند» (ولنگاري، ص155). از زبان «حاجي آقا» كوشش طبقۀ حاكم و وابستگان به آن را براي جلوگيري از رشد و گسترش آگاهي مردم و در نتيجه تبديل شدن آنها به تهديدي جدّي براي رژيم، بازگو مي كند: «مردم بايد گشته و محتاج و بي سواد و خرافي بمانند تا مطيع ما باشند. اگر بچه فلان عطّار درس بخواند، فردا به جمله هاي من ايراد مي گيرد و حرفهايي مي زند كه من و شما نمي فهميم ... اگر بچه مشهدي تقي عَلّاف با هوش و استعداد از آب درآمد و بچه من، كه حاجي زاده است، تنبل و احمق بود، وامصيبتا!» (حاجي آقا، ص102).     در همين زمينه در كتاب «توپ مرواري»، كه هدايت آن را بعد از سقوط ديكتاتوري بيست ساله نوشت، به طور مستقيم ابتدا به ناصرالدين شاه قاجار  و سپس به رضاشاه حمله مي كند: «اين حكايت بيست سي سال و يا صد و پنجاه سال پيش است... اينجا هم، البته نه به طور استثنا بلكه مثل بيشتر جاهاي دنيا، يك پادشاه قَدَرقُدرتِ مستبد و دو آتشه داشت كه از سبيلش خون مي چكيد، به طوري كه هفت نفر هيزم شكن مازندراني نمي توانست گردن ستبرش را بزند و كسي جراٌت نمي كرد فضولي بكند و بگويد "اَبولي خرت به چند؟" و اسمش را "شاه بابا" گذاشته بودند... هنوز جزيره بحرين را به ارباب واگذار نكرده بودند؛ هنوز بخشش كوه آرارات فتح الفتوح به شمار نمي رفت؛ هنوز شاه بابا حق كشتيراني در دجله و فرات را از دست نداده بود و يك تكّه خاكش را هم به افغانها حاتم بخشي نكرده بود و براي تمديد قرارداد نفت جنوب هم مردم را دور كوچه نرقصانيده بود، امّا اسم خودش را هم كبير و نابغۀ عظيم الشّأن نگذاشته بود. خلاصه آن كه حساب و كتابي در كار بود. هنوز همه چيز مبتذل نشده بود، مردم به خاك سياه ننشسته بودند و از صبح تا شام هم مجبور نبودند كه افتخار غرغره بكنند و به رجّاله بازيهاي رجال محترمشان هي تفاخر و تَخَرخُر بنمايند و از شما چه پنهان مثل اين بود كه آبادي و آزادي و انسانيت هم يك خُرده بيشتر از حال پيدا مي شد... يك مرتبه دري به تخته خورد. يك شب مردمِ از همه جا بي خبر خوابيدند و ... صبح كه پا شدند خدا يك پادشاه قدرقدرتِ  "بر ما مگوزيدِ" تمام عيار، كه با نيزۀ ده ذرعي نمي شد سِنده زير دماغش گرفت، بهشان عطا كرد كه كسي نمي توانست فضولي بكند و بهش بگويد: "بالاي چشمت ابروست"» («توپ مرواري» چاپ 1364، ص2 و 8).

آتشكده هاي خاموش
هدايت جويبار فرهنگي جامعه را آلوده در آلوده مي ديد: از يك سو، هجوم عربها و كشتار و هرج و مرج و فسادي كه به نام اسلام به وجود آوردند و از سوي ديگر، هجوم فرهنگ غرب كه ته ماندۀ غرور و شرف ايراني را به لجن آلوده بود. در اين ميانه او، كه خود را «از تبار گلها» مي دانست، «تنفّس هواي مانده ملولش مي كرد». به ياد مي آورد ايلغار لشكريان علي بن عيسي ها را، كه از شمشيرشان خون مي چكيد و گَزمه وار «شمشير در كبوتران» مي نهادند، چگونه «تقلّب و خيانت و دزدي و رشوه خواري و پستيهاي ديگر» را به ايرانيان سرايت دادند و در يك كلام،  خونِ «پاكخونان» را آلودند و «نژاد اين مردم از اختلاط و آميزش با آنها فاسد شد» و «فكر، روح، ذوق و جنبش» (مازيار، چاپ اميركبير، ص96) از آنها زايل گرديد، «ثروت و آبادي» از «خطّۀ كيان» رخت بربست و به جايش «فقر و پريشاني و مرده پرستي و گريه و گدايي» نشست و «همه چيزِ مردم آميخته با كثافت و پستي و سودپرستي و بي ذوقي و مرگ و بدبختي» شد (توپ مرواري، ص17). «دختر اَثيريِ» بوف كور در كنار نهر «سورِن»، همانجا كه براي نخستين بار عربها به سرزمين ما، ايران، پاي نهادند، مدفون شد و به جاي او «لَكاته» به وجود آمد. اكنون چهره دختر اثيري كه از ذرّه ذرّۀ آن عشق و پاكي مي جوشيد، بر قلمداني به يادگار مانده است و كوهمرداني همچون «مازيار» و ديگر سُلاله خاندان «قارن»، كه بيش از دو قرن دربرابر هجوم فرهنگ جديد ايستادگي كرده بودند، به تزوير خلفاي عباسي جان دادند و جاي خود را به «رجّاله ها» سپردند. هدايت در اينجا نيز چوب برگردۀ محكومي مي كوبد كه همچون خود او اسير پنجۀ سرنوشتي است كه برايش ساخته اند.

 ستيز نه، گريز       

زندگي هدايت، در ميان آن همه پنجۀ مانعي كه در هر گوشه براي آزار او از خاك برآمده بود، جان كندن مدام بود. در دنياي واقعي براي او هيچ چيز دل بستني وجود نداشت. چهره ها بي لبخند، «تجربه هاي دوستي و عشق»، «عقيم». در دنيايي كه بر ساروج سنگدلي پاگرفته بود، براي ماندن مي بايست درّندگي آموخت و هدايت تنها آهوانه زيستن را مي دانست. او از جنس آدمهايي نبود كه براي لذّتهاي حقير به اين سو و آن سو پوزار بكشد: «توي اين مملكت طبقات مثه جاهاي ديگه وجود نداره و هر كدوم از دوله ها و سلطنه ها رو درست بشكافي دو سه پشت پيشِ اونا دزد يا گردنه گير يا دلقك درباري و يا صرّاف بوده ... اشخاص تازه به دورون رسيده متجدّد فقط مي تونن به قول خودشون توي اين محيط عرض اندام بكنن؛ جامعه يي كه مطابق سليقه و حرص و شهوت خودشون دُرُس كردن و در كوچكترين وظايف زندگي بايد قوانين جبري و تعبّد اونارو مثه كپسول قورت داد... و هركسي حق زندگي خودشو بايد از اونا گدايي بكنه» (سگ ولگرد، ص120).
   هدايت براي آن كه وجود خود را از لجن گنديده يي كه به زَعم او در سراسر جامعه رها كرده اند، دور نگه دارد، به انزوا مي گريزد تا، بر كنار از تندبادهايي كه در  هر گوشه به قتل عام گلها به كمين نشسته اند، به گوهر وجود خودش دست يابد و از قال و قيل دنياي تازه به دوران رسيده ها خود را هرچه دورتر نگه دارد. هدايت اين خواست خود را در داستان «تاريكخانه»، از زبان مردي عُزلت گزيده در خوانسار، اين طور بازگو مي كند: اين شهر «هنوز حالت و آتمُسفُر خودشو نگهداشته... هنوز حالت كوچه پسكوچه ها، ميون جِرز خونه هاي گِلي و درختهاي بلند ساكتش هواي سابق مونده... شهري دورافتاده و پرت كه روزنومه، اتومبيل، هواپيما و راه آهن كه از بلاهاي اين قرنه» در آن راه ندارد؛ جايي است كه «آدم بوي زمينو حس مي  كنه، بوي يونجه دروشده، بوي كثافت زندگي رو حس مي كنه؛ صداي زَنجره و پرنده هاي كوچيك، مردم قديمي ساده و موذي، همه اينا يه دنياي گمشدۀ قديم رو به ياد مي آره و آدمو از قال و قيل دنياي تازه به دورون رسيده ها دور مي كنه... من هيچ وقت در كيفهاي ديگرون شريك نبوده ام، هميشه يه احساس سخت يا يه احساس بدبختي جلوِ منو گرفته. درد زندگي، اَشكال زندگي، شرّ جامعۀ گنديده، شرّ خوراك و پوشاك، همه اينا دائمن از بيدارشدن وجود حقيقي ما جلوگيري مي كنه. خواستم تقليد سايرين رو دربياورم، ديدم خودمو مسخره كرده ام. هرچي رو كه لذّت تصوّر مي كنن، همه رو امتحان كردم، ديدم كيفهاي ديگرون به درد من نمي خوره. حس مي كردم كه هميشه و در هرجا خارجي هستم. هيچ رابطه يي با ساير مردم نداشتم. من نمي تونستم خودمو به فراخور زندگي سايرين دربياورم. هميشه با خودم مي گفتم روزي از جامعه فرار خواهم كرد و در يه دهكده يا جاي دوري مُنزوي خواهم شد» (سگ ولگرد، داستان «تاريكخانه»، ص117 و 119).
     «مي خواستم مثه جونوراي زمستوني توي سولاخي فروبرم، توي تاريكي خودم غوطه ور بشم و در خودم قوام بيام. چون همان طوري كه تو تاريكخونه عكس روي شيشه ظاهر ميشه، اون چيزهايي كه در انسون لطيف و مخفيس، در اثر دوندگي و جار و جنجال و روشنايي خفه مي شه و مي ميره، فقط توي تاريكي و سكوته كه به انسون جلوه مي كنه. پر ارزش ترين قسمت من همين تاريكي؛ همين سكوت بوده. اين تاريكي در نهاد هر جنبنده يي هست، فقط در  انزوا و برگشت به طرف خودمون، وقتي كه از دنياي ظاهري كناره گيري مي كنيم، به ما ظاهر مي شه. امّا، هميشه مردم سعي دارن از اين تاريكي و انزوا فرار بكنن؛ گوش خودشونو درمقابل  صداي مرگ بگيرن؛ شخصيت خودشونو ميون داد و جنجال و هياهوي زندگي محو و نابود بكنن! ... مي خوام همان طوري كه هستم در خودم بيدار بشم... و نمي خوام براي احتياجات كثيف اين زندگي كه مطابق آرزوي دزدها و قاچاقيها و موجودات زرپرستِ احمق درست شده و اداره شده، شخصيت خودمو از دست بدم... از روشنايي هم خوشم نمياد. جلوِ آفتاب همه چيز لوس و معمولي مي شه. ترس و تاريكي منشاٌ زيباييس» (سگ ولگرد، داستان «تاريكخانه»، ص122).
     سرانجام هدايت نتوانست پيوند سست زندگيش را با جامعه آلوده همچنان نگه دارد. ديگر تحمّل زندگي برايش ناممكن بود. در نامه يي در 23 مهر 1327 (15 اكتبر 1948)، به جمالزاده نوشت: «نكبت و خستگي و بيزاري سراپايم را گرفته. ديگر بيش از اين ممكن نيست... نه حوصله شكايت و چُسناله دارم و نه مي توانم خود را گول بزنم ... همه چيز بن بست است و راه گريزي نيست» (مجلۀ «راهنماي كتاب»، سال دوم، شمارۀ هفتم).

    بالاخره، راه گريزي پيداكرد و در 19 فروردين 1330 به «خوشبختي و نعمتي» كه سالها در پي آن بود، دسترسي پيداكرد. او سالها قبل در موقع قدم زدن در گورستان مونپارناس پاريس با ديدن قبرهاي خاموش گفته بود: «هيچ وقت يك احساس حسادتي به اين اندازه در من پيدا نشده بود. به نظرم مي آمد كه مرگ يك خوشبختي و يك نعمتي است كه به آساني به كسي نمي دهند» (زنده به گور، ص 12).

پروژه هاي انهدام يك جنبش و خط سرخ مقاومت- تجربه خودم در انفرادي گوهر دشت مصطفي نادري

من خودم براي اينكه به آن دچار نشوم، هرچند وقت يكبار كاري ميكردم كه در انفرادي گوهردشت كه مرا از انفرادي بيرون بكشند و كتك بزنند. كه خودش انگيزه ادامه جنگ من بشود و فضاي يكنواخت و درخودي كه به من تحميل كرده بودند، دچار تغيير بشود. وقتي كه دوباره به سازمان وصل شدم و  در جريان انقلاب ايدئولويك قرار گرفتم، توانستم فهم درستي از كاري كه به طور ناخودآگاه براي خروج از لاك و دهليز فردي ميكردم و فقط به خاطر تنفر از بريدگي و ندامت و خيانت بود، پيداكنم. تمام كساني كه در زندان خميني به نوعي مقاومت ميكردند در واقع همين كار را ميكردند، نفس وجود تشكيلات در زندان و هرچيزي كه باعث مي شد كوچكترين آتش جنگ عليه رژيم روشن باشد براي حفظ مقاومت فرد مؤثر بود و ارزش داشت. اگر ما از اين ديدگاه به عملكرد زندانيان در زندان نگاه كنيم، به ارزش مقاومت در زندان پي ميبريم و كسي مثل مصداقي كه مي ايد  و آن را نفي ميكند، خواسته يا ناخواسته، در دستگاه رژيم قرار مي گيرد. وقتي كه به خارج از كشور آمدم و به سازمان وصل شدم، در جريان انقلاب دروني سازمان قرارگرفتم، فهميدم كه چرا برخي از جريان مبارزه خارج ميشوند، تمام حرف اين انقلاب دروني يك چيز است كه محوريت را ازفرد ميگيرد و به جمع ميدهد. در زندان يكي از نشانه هايي كه زنداني توبه كرده، اين بود كه از جمع جدا مي شد. فرد توبه كرده حتي از  غذاخوردن و چيزهاي ديگري كه در يك جمع در كنار هم و به صورت جمعي بايد انجام گيرد، خودش را جدا مي كرد. مدتي به خاطر فشار به زنداني، كساني را كه ناهار و صبحانه و شام را با هم ميخوردند، تنبيه مي كردند. خيلي سعي مي كردند فرد را تنها كنند تا كنترل بهتري رو افراد داشته باشند.

انزجارنامه نويسي و لاپوشاني

انزجار نامه نويسي مصداقي براي جان به در بردن و داستانهايي كه براي توجيه آن در ذهن خودش و دركتابش  به هم بافته هم بسيار قابل توجه است. همه چيز را بهم مي بافد تا  واقعيتها را نگويد. مي نويسد: « نيري گفت: برو دو کلمه بنويس که منافقين به مرزها حمله کرده اند و من اعلام برائت مي کنم! گفتم: اين وارد شدن در مناقشه اي است که ربطي به من ندارد. اعضاي هيئت و اطرافيانشان چنان نگاهم مي کردند که گويي "در ذهن خود طناب دار تو را مي بافند".  در آن بين ، فردي که شناختي از او نداشتم و داراي موهاي روشني بود، با اشاره به نيري گفت: ببين حاج آقا چه مي گويند، همان را انجام بده! من هم با عصبانيت گفتم: نظرم نيست، چنين کاري نمي کنم. نمي دانم چي شد که با من به چانه زني پرداختند. شايد به خاطر "سلام" اولي بود. شايد از آن جايي که چهار نفر پيش از من يعني محمود زکي و مصطفي محمدي محب و قاسم سيفان و محمدرضا مهاجري به اعدام محکوم شده بودند، مي خواستند آنتراکتي بدهند. در واقع آن ها پيش مرگ من شده بودند . يک لحظه به ذهنم زد چرا اين همه اصرار مي کنند؟ شايد همه را اعدام نکنند. فکر کردم بهتر است امتحان کنم و روزنه اي را باز بگذارم. رو به نيري گفتم: حاضرم در صورت آزادي تعهد دهم ديگر فعاليت سياسي نکنم. نيري گفت: چرا عناد مي ورزي؟ برو دو کلمه روي کاغذ بنويس و بيار که از اعمال سازمان اعلام برائت مي کني. من بازهم روي گفته ي قبلي ام محکم ايستادم. حرف آخر را نيري مي زد. گفت: پاشو برو بيرون! هرچه مي خواهي بنويس!وقتي آمدم بيرون، ناصريان برگه اي را که رويش متن يک انزجارنامه با يک دست خط بسيار ابتدايي نوشته شده بود، به دستم داد و گفت: بايد اين را بنويسي! گفتم: حاجي گفته هر چه دلت خواست بنويس! گفت: نه! هرچه را که من مي گويم، بايد بنويسي. حالا متوجه ي محتواي ديالوگ چند دقيقه ي قبل ناصريان و محمود و هم چنين ناصريان و نيري مي شدم. ناصريان در بيرون از اتاق محمود را مجبورکرده بود تا متن انزجارنامه ي مطلوب او را بنويسد و محمود نيز از اين کار سر باز زده بود و براي همين ناصريان به داخل دادگاه آمده و مدعي شده بود که محمود گفته هيچ چيزي نمي نويسد و حکم اعدام محمود را بدين گونه از هيئت گرفته بود»(جلد سوم صفحه138-139).
او در اينجا ميگويد مرا اعدام نكردند چون وقتي كه وارد اتاق شدم سلام كردم، بعد انزجار نامه را نوشتم ولي باز به دادگاه بردند و در جاي ديگر ميگويد چون چهار نفر قبل از من را اعدام كرده بودند ميخواستند به خودشان تنفس بدهند و بعد ميگويد من در راهرو نشسته بودم سرم را لاي پايم گذاشتم تا مرا نبينند و نفر ديگري را ببرند بعد همين فرد دل ميسوزاند براي بچه هايي كه اعدام شده اند. در حاليكه در آن زمان موضع زندانيان آنقدر بالا بود كه اعتصاب غذا هم مي كردند و اتهام خودشان را مجاهد خلق ميگفتند و اصلا فضاي ترس وجود نداشت.ولي بره لاجوردي در همان وزني است كه از زير بازجويي بيرون آمده و هميشه همان وزن بوده تا به امروز ، كمتر هم شده است.


درحاليكه از نوشته هاي خودش هم روشن است و هر فردي هم مي فهمد كه ازترس اعدام و براي جان به در بردن و در ادامه خط توبه و همكاري كه با رژيم داشته ، دراين مقطع  اعدامها هم انزجار نامه را نوشته تا جان بدر ببرد، اما مصداقي با كمال بيشرمي مي نويسد ساده ترين راه اعدام بود و اصرار دارد تسليم به دشمن را يك احساس مسئوليت قلمداد كند و ببينيد چه دروغها و اراجيفي سرهم مي كند. تا آنجا كه مي گويد گزينه اعدام ساده ترين گزينه بوده، مقاومت شهيدان اجراي خواست رژيم  بوده ، ناصريان جلاد و پاسدارها تلاش مي كردند افراد انزجار نامه ننويسند، و گويا كه انزجار نامه نويسي اين تواب، مقاومت درمقابل بازجويان بوده و او را تبديل به ژاندارك انقلاب ايران كرده است! نگاه كنيد:

 «
گاه به اين نتيجه مي رسيدم که بدون بچه ها شايدگزينه رفتن به پاي جوخه ي اعدام، ساده ترين راه باشد. اين بار فشار و شکنجه ي ناشي از آن که گاه انسان را مجبور به انجام اموري مي کند که در شرايط عادي مايل به انجام آن نيست نيز در کار نبود. همين مرا درهم ميفشرد. مي دانستم تمام تلاش جلادان در اين خلاصه شده بود که عده ي بيشتري از بچه ها را دم تيغ بدهند.  به وضوح ديده بودم ناصريان چگونه تلاش مي کرد بچه ها از نوشتن انزجارنامه سر باز زنند. در اوين نيز وضع به همين منوال بود. بعدها اکبر صفري برايم تعريف کرد هنگامي که قصد کرده بود انزجارنامه اي بنويسد، يکي از پاسداران به او گفته بود براي چي مي نويسي؟ ننويس! هيچ کسي ننوشته است و به اين وسيله او را از اين کار بازداشته بود. با اين حال در يک جنگ و جدال روحي دائم به سر مي بردم. آيا حق داشتم ابراز ندامت کنم؟تلاش مي کردم با به خاطر آوردن نمونه هاي تاريخي، به خودم قوت قلب دهم. بيش از همه ژاندارک و سرنوشت غم انگيز او به کمکم مي آمد. دختري ساده و روستايي که نبرد ميهني فرانسويان عليه نيروهاي انگليسي را سامان داد و با ابراز رشادت و دلاوري،جايگاه ويژه اي در تاريخ فرانسه به دست آورد. او که بر اثر نيرنگ و دسيسه درنزديکي پاريس دستگير و تحويل نيروهاي انگليسي شده بود، به اتهام کفرگويي وپوشيدن لباس مردانه در دادگاه شرع به مرگ محکوم شد ولي به خاطر ابراز ندامت ازگفته هاي خود، مجازاتش به حبس ابد تقليل يافت. چيزي از محکوميت او نگذشته بود که زندانبانان متوجه شدند او همچنان در زندان شلوار به پا مي کند و به همين خاطر درمحاکمه ي او تجديد نظر شد و اين بار او را براي عبرت ديگران در ٣٠ ماه مه ١۴٣١در مقابل کليساي شهر "قوان" در شمال پاريس زنده- زنده در آتش سوزاندند. هيچ گاه کسي او را به خاطر ابراز ندامتي که انجام داده بود، مورد سرزنش قرار نداد و تاريخ به همراه قدرداني ملت فرانسه، از او چهره اي اسطوره اي ساخت که منبع تلاش وانگيزه براي نسل هاي بعدي شد. آيا شرايط من با او يکسان بود؟ آيا مي توانستم خودم رادر موقعيت گاليله، هنگامي که در دادگاه انکيزيسيون و در مقابل هيئت داوران، گردش زمين به دور خورشيد را انکار کرد، قرار دهم؟ ابراز ندامت آن ها داراي تأثير هاي اجتماعي بود ولي هيچ کس از ابراز ندامت من جز وجدان خودم آگاه نمي شد. من در يک چيز با آن ها شريک بودم و آن هم ايمانم نسبت به درستي راهي بود که پيموده بودم و مبارزه اي که در پيش گرفته بودم»( صفحه 162-163جلد سوم).
نميدانم چگونه مي توان اين درجه از وقاحت را فهم كردكه انزجار نامه مطلوب جلاد را مي نويسد و مي گويد احساس مسئوليت كرده، اما ديگران كه روي موضعشان تا پاي جان ايستادند و به چوبه اعدام سپرده شدند، به قول او تن به خواسته جلادان دادند. زهي بيشرمي و وقاحت! تواب سفله بيهود فكرمي كندكه مقاومت تاريخي مجاهداني كه درمقابل بزرگترين كشتارجمعي و جنايت عليه بشريت مقاومت كردند، با اين اراجيف مخدوش مي شود.
از بره لاجوردي كه از دانشگاه اوين  آخوندها فارغ التحصيل شده، انتظاري جز اين نيست.
حالا منهم ميخواهم احساسم را براي ثبت در تاريخ بگويم: اگر من زنداني نبودم و اگر مجاهد نبودم و حتي اگر ايراني نبودم و فقط به جنايات اين رژيم اشراف پيدا ميكردم و بعد مطالب مصداقي را ميخواندم هيچ تفاوتي بين حرف مصداقي و حرف لاجوردي نمي يافتم چرا كه همانطور كه خودش مي گويد لاجوردي از روي عقيده اش اينكار را مي كرد و او هم از روي احساس مسئوليتي كه به عقيده ي لاجوردي پيدا كرده ، نقش خود را در دنباله روي همان مسير يافته و در رؤياهاي ساديستي خود هيچ چيزي را در بيرون خود نمي بيند
.

فراخوان برای نجات سامان نسیم زندانی سیاسی محکوم به اعدام

مقاومت ایران برای نجات جان زندانی سیاسی کرد سامان نسیم، که دژخیمان رژیم آخوندی می‌خواهند او را به‌زودی اعدام کنند، فراخوان می‌دهد و خواستار موضع روشن و صریح اتحادیه اروپا و دولت آمریکا در مقابل این حکم ضدانسانی در مورد یک زندانی سیاسی است که به هنگام دستگیری تنها 17سال داشته است.
مقاومت ایران هم‌چنان از عموم مراجع و ارگانهای مدافع حقوق‌بشر به‌ویژه شورای حقوق‌بشر و کمیسر عالی حقوق‌بشر ملل متحد، گزارشگر ویژه ملل‌متحد در مورد وضعیت حقوق‌بشر در ایران، گروه کار دستگیریهای خودسرانه، گزارشگر اعدامهای خودسرانه و فراقضایی و گزارشگر ویژه حقوق کودکان می‌خواهد که تمامی اقدامات لازم برای جلوگیری از اعدام سامان نسیم را به‌عمل بیاورند.
سامان نسیم، اهل مریوان در تیرماه سال 90 بازداشت و در بیدادگاههای فرمایشی آخوندها به «محاربه و فساد فی‌الارض» و مجازات اعدام محکوم شد. حکم اعدام وی در بهمن 1392 مورد تأیید دیوان عالی رژیم آخوندی قرار گرفت.
سکوت جامعه بین‌المللی در مقابل وضعیت فاجعه‌بار حقوق‌بشر در ایران به‌ویژه روند فزاینده اعدامها، فاشیسم دینی حاکم بر ایران را نه تنها در نقض وحشیانه و سیستماتیک حقوق‌بشر، بلکه در صدور تروریسم و بنیادگرایی و ادامه پروژه‌های اتمی نیز تشجیع می‌کند.

دبیرخانه شورای ملی مقاومت ایران
27بهمن 1393 (16فوریه2015)

تو پاي به راه در نِه و هيچ مپرس خود راه بگويدت كه چون بايد رفت ـ كريم نعلبنديان چهارشنبه, 29 بهمن 1393 14:58

از آنجا كه در يك خانواده مذهبي پرورش يافته ام در مواقعي كه به آمال و آرزوهايم فكر مي كردم اين آيه قرآني در ذهنم مجسم مي شد و آرامش مي يافتم «وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا». (سوره عنكبوت آيه69) اما مكانيزم آن برايم روشن نبود كه اين راه يافتگي به چه صورت محقق خواهد شد.
يادم هست در سالهاي 56 و57 كه با دنياي سياست و مبارزه آشنا شدم, فكر مي كردم اين راه خيلي سريع به نتيجه خواهد رسيد. با شروع خيزشهاي اوليه در تبريز در 29بهمن سال56, من هم در وادي انقلاب جاري شدم و از خوشحالي سر از پا نميشناختم.
در آن دوران هنوز خميني را خوب نمي شناختم و او در تصوراتم جايگاهي داشت. آرزويم در تمام روزهاي انقلاب اين بود كه يك روز خلق محروم ايران به سعادت و خوشبختي برسد، به كلمه عدالت و برابري عشق مي ورزيدم.
بعد از پيروزي انقلاب هم تا پايان سال 58 با همين ذهن و خيال بودم. در آن دوران هوادار جنبش مسلمانان مبارز شدم. هرچه زمان مي گذشت, با ديدن صحنه هاي چماق داري و انحصارطلبي و چپاول, بيشتر احساس يأس و نوميدي مي كردم و تصورم اين بود كه آرزوهايم بر باد رفته است.
بعد از سي خرداد 1360رژيم اكثر گروههاي سياسي (به غير از مجاهدين) از جمله جنبش مسلمانان مبارز را از دور خارج كرده بود و من هم هيچ چشم اندازي براي فعاليت سياسي نداشتم. از طرف ديگر پيوستن به مجاهدين كار سهل و ساده يي نبود. چون افكارم متأثر از دريافتهاي همان گروهي بود كه مدتي هوادارش بودم و نسبت به مجاهدين زاويه داشتم.
در آن سالها تلاش مي كردم خودم را از افتادن به خط زندگي حفظ كنم به همين خاطر تمام تلاشم را مي كردم كه از دانشگاه فاصله نگيرم. وقتي در سال 67در رشته عمران دانشكدة فني دانشگاه تبريز, فارغ التحصيل شدم, جاذبه هاي زندگي در من بيشتر مي شد. بايد بين زندگي يا مبارزة تمام عيار, يكي را انتخاب مي كردم. چون ديگر نميشد در دنياي روشنفكري پرسه زد. به خصوص كه در اداره توسعه مهندسي مخابرات، مهندس ناظر بودم و اين وسوسه هر روز و هرلحظه تمايلم به زندگي را در من تقويت مي كرد. از طرفي مي ديدم كه من دارم چرخ رژيمي را ميچرخانم كه خون مردم را مي مكد و براي حفظ بقايش از هيچ جرم و جنايتي عليه آنها فروگذار نمي كند.
در آن دوران ارتش آزاديبخش تشكيل شده بود و رزمنده هاي غيرمجاهد را هم مي پذيرفت. تصميم گرفتم با پيوستن به ارتش آزاديبخش, در جنگي كه در آن هدف مشترك داريم سهيم باشم.
در همين اثناء در كنكور اعزام به خارج, در اولين گروه قبول شدم و با بورسيه دانشگاه مي توانستم به تحصيل ادامه دهم. احساس متناقضي داشتم از يك طرف خيلي خوشحال از اينكه به يكي از آرزوهاي ساليانم رسيده بودم, چون براي رسيدن به آن  زحمات زيادي كشيده بودم, از طرف ديگر موضوع مبارزه و تعهدي بود كه روي دوشم احساس مي كردم. سرانجام توانستم از اين وسوسه و ابتلايي كه با آن مواجه بودم, با سربلندي عبور كنم و بجاي پاسخگويي به تمايلات فردي ام, مبارزه براي آزادي ميهنم را انتخاب كردم و از اين بابت خدا را شاكرم.
پس از ورودم به ارتش آزاديبخش سرفصل جديدي در زندگي ام گشوده شد. اعتقادات و انديشه ها و ذهنيت هاي قبلي, نمي گذاشت در اين مناسبات راحت باشم يك سال تمام را به عنوان رزمنده ارتش گذارندم در اين يك سال, به همه چيز با ديده شك، و خيلي مواقع با ديده مخالف نگاه مي كردم.
با شروع انقلاب ايدئولوژيك در سال68 جرقه يي در ذهن و ضميرم زده شد و نقطه شروع يك سرفصل جديد در زندگي ام شد. هرچه جلوتر مي آمدم بيشتر اشراف پيدا مي كردم كه مجاهدين چه نيروي جدي و چقدر اهل جنگ و پرداخت بها براي رسيدن به آرمان رهايي هستند و به خوبي حس مي كردم كه اين راه فقط با پرداخت بهاي مستمر و يكسويه امكان طي طريق دارد. بنابراين براي رهايي ميهن در بند, از شر آخوندهاي ضدبشر, بايد بي چشمداشت همه چيزم را در طبق اخلاص مي گذاشتم. در دوراني كه ديكتاتورها يكي پس از ديگري به همت و از جان گذشتگي مردم و نيروي پيشتاز جامعه يا ساقط شده و يا در حال سقوط هستند, بايد عزم جزم كرد و اين رژيم را با هر بهايي كه طلب مي كند, سرنگون كنيم. طي پروسة طولاني هراز گاهي ياد «مكانيزم راه يافتگي» مي افتادم كه بتدريج فهميدم كه قيمت راه يافتگي, تلاش مستمر و مجاهدت بي چشمداشت در مسير اصولي است.
و حالا بعد از26 سال طي طريق و پشت سر گذاشتن سرفصل هايي كه عبور از آن بدون انتخاب آزادانه و آگاهانه اساساً غيرقابل تصور است, ياوه ها و خزعبلاتي تحت عناوين پوشالي و مستمسك قرار دادن خانواده كه به زعم خودشان خواستار «حقوق اجتماعي! و انساني!» ما شده اند كه در محتوا فراخوان به توبه و ندامت است, چه تأثيري ميتواند داشته باشد؟ الا اينكه عزم ما را براي سرنگوني اين رژيم پا به گور جزم تر كند؟
با نگاهي گذرا به دوران حاكميت رژيم نكبت و تباهي و رديف كردن جرم وجنايت ارتجاع و استعمار در حق مردم و مقاومت سازمان يافتة آن به سادگي مي توان دريافت كه آيا براي نابودي اين مقاومت, اقدامي متصور بوده كه توان انجام آن را داشته باشند و نكرده باشند؟  
علاوه بر تمام جنايات اين رژيم و مماشات حاميان بين المللي اش عليه مجاهدين در اشرف, طي سه سال گذشته در ليبرتي نيز از محاصره و موشك پراني, كوتاهي نكرده اند. اما غافل از اين كه مجاهدين با الهام از  پيشوا و مقتداي خود امام حسين, زندگي را عقيده وجهاد و مبارزه براي تحقق آرمان مي دانند.
اما در آن سو, در بدبختي, فلاكت و درماندگي خليفة ارتجاع همين بس كه بعداز تجربه كردن همه توطئه ها و دسيسه ها از تير و تبر و توطئه هاي گوناگون كه در كليه موارد سرش به سنگ مقاومت خورده است, حالا از سر استيصال و درماندگي, سرشكسته و گردن كج, مي خواهد با وزوز مگسي تحت عنوان خانواده كه آن را نيز نزديك به دوسال با 320 بلندگو تجربه كرده است, چه غلطي بكند؟
در اين هيچ ترديدي ندارم كه ميهن اسيرمان را آزاد و از زير چنگال اين بوزينه گان وحشي رها خواهيم كرد و چه زيبا گفت قران كه اگرچه آنها (سرنگوني) را دورِ دور مي بينند ولي ما آن را نزديكِ نزديك مي بينيم:
 إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً {6} وَنَرَاهُ قَرِيباً {7} (سورةمعارج آيات 6و7)

كريم نعلبنديان ـ رزمگاه ليبرتي
بهمن ماه 1393





چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش. فريدام مسنجر - از زنداني سياسي مقاوم – دكتر سعيد ماسوري خاطرات زندان و نيم نگاهي از درون (قسمت نهم )

 













روز 21 شهريور 1380 بود که مجددا برايم لباس آوردند که بپوش و منتظر باش ...
...طبق معمول هيچ چيز ديگري نگفتند...ترس و دلهره و اضطراب طبق معمول بر من هجوم آورد خصوصا اينکه ديگر صحبت حکم اعداممان را از زبان قاضي شنيده بوديم ...از خدا مي خواستم که صبرم دهد و مانع ترس و اضطرابم شود ...با خواندن آياتي از قران تلاش مي کردم که بر خودم مسلط باشم بخصوص وقتي که با نگهبانان و ماموران اطلاعات مواجه مي شوم خونسرد و برخودم مسلط باشم... چون وقتي در چنين شرايطي خود را بي تفاوت و خونسرد نشان مي دادي براي آنهاخيلي خوشايند نبود و بنوعي تعادلشان را بهم ميزد، چون اين روش ارعاب آنها بود و خود راصاحب سرنوشت تو معرفي مي کردند و اين برتري نوعي احساس هويت به آنها مي داد و تو تحقير مي شدي ... ولي وقتي خود را خونسرد و بي تفاوت نشان مي دادي قضيه بر عکس ميشد و اين تو بودي که موضع بالاتر را داشتي و اين به خودت روحيه مي داد ...چند روز قبل از آن شايد يه هفته قبل موهايم را باماشين نمره 4 تراشيده بودند ولي چون ماشين خراب شد ريشهايم به بعد موکول شد...حال با ريشهاي بلند و موهاي کوتاه جلوي آنها ظاهرمي شدم. با همان لباس هاي عجق وجق ... وقتي مرا تحويل ماموران اطلاعاتي دادند غلامحسين را هم آوردند ..با همان آرايش هميشگي ...ولي اينبار من و غلام حسين را در يک ماشين گذاشتند... در طول مسير هم کمي با هم شوخي کرديم که خوش گذشته يا نه ..؟؟ولي از مقصد....سوال نکرديم تا اينکه خودشان گفتند شما را به فرودگاه مي بريم قرارشده به تهران بر گرديد... احساس بهتري داشتم چون به هر حال انفرادي آنجا بهتربود...به فرودگاه رسيده وارد سالن انتظارشديم...البته نمي دانم جاي خاصي بود يا نه...ولي، جز ما کسي ديگر آنجا نبود... يک تلويزيون روشن بود چيزي که حدود يکسالي بود نديده بودم ...و آنجا بود که صحنه حمله هواپيماها به برجهاي دوقلو را ديدم و تازه فهميديم چه اتفاقي افتاده و براي اولين بار اسم القاعده و اسامه بن لادن را شنيدم(دقيقا نميدانم قبل ازآن هم شنيده بودم يا نه) حمله هم روز قبل اتفاق افتاده بودبهمين خاطر تاريخ را بخاطر دارم ...در يک سالن بزرگ و خلوت نشسته بوديم که از دورديدم يک اکيپ اطلاعاتي ديگر هم آمدند و يک زنداني ديگر را هم آوردند ... او هم ريش و پشم بلندي داشت با يک ساک ورزشي نسبتا بزرگ ولي با لباسهاي بسيار مرتب تر ازما....همينکه جلوتر آمد احساس کردم او را مي شناسم... باز هم جلوتر آمد تازه فهميدم "سعيد.ش" است ولي زير ريش و پشم او را نشناخته بودم... دستش به يکي از ماموران دستبند شده و يک دست ديگرش کيف را حمل مي کرد... ظاهرا او هنوز مرا نشناخته بود... جلوتر آمد و روي همان نيمکتي که من و غلام حسين نشسته بوديم نشست چون جاي ديگري نبود... لحظه اي در چشمهايش نگاه کردم... چشمهاي سبز و درخشانش هيچ ابهامي باقي نگذاشت که خود سعيد است... گفتم سعيد نيستي؟ او هم گفت: تو هم سعيدي؟و همديگر را بغل کرديم غلام حسين و سعيد همديگررا نميشناختند ولي من وسعيد چند ماهي با هم بوديم و من از دستگير شدن او خبر داشتم ولي فکر نمي کردم هنوز زنده باشد... تا هواپيما فرود بياد و آماده پرواز مجدد شود فرصت بود وکلي باهم صحبت کرديم تازه متوجه شده بودم که آن صداي غل و زنجير پا مربوط به سعيد بوده و او هم فهميده بود که آن يکي هم من بوده ام ... آنجا فهميدم که خانواده سعيد در آنجا به ملاقاتش مي آمده اند و لباس و وسايل و...برايش مي آورده اند البته سعيد خيلي بيشتر از ما در آنجا بود شايد نزديک 2 سال . حکم اعدام گرقته بود. مشغول صحبت کردن بوديم که هواپيما رسيده، ما را ازهم جدا کردند و سوار هواپيما شديم.هيچگاه نبود که سوار هواپيما يا ماشين بشويم و امکان بيرون پريدن از آن را بررسي نکنيم اگر چه هميشه يکي از ماموران اطلاعاتي را به ما دستبند ميکردند. ديگر نگراني لو دادن اطلاعات کاملا منتفي شده بود ... ولي قطعا مردن به مراتب به بهتر از انفرادي کشيدن بود. با همه اينها زنده ديدن سعيد خيلي خوشالم کرد خصوصا ديدم که بسيار پر روحيه است و هيچ ملاحظه اي نمي کند... روحيه پرخاشگرش براي آنها غير قابل تحمل بود... هواپيما نهايتا در تهران فرود آمد و اين بار ما را با يک ون به دادگاه انقلاب خيابان معلم بردند... من تا آن موقع آنجا را نديده بودم ...در طول مسير سعيد مطالبي را راجع به زندان اهواز گفت که سلولش حمام و دستشوي داشته سيگار، کتاب و مواد غذائي را خانواده اش هم در ملاقات برايش مي آوردند و هم جدا گانه برايش مي فرستادند... و اينکه اسم قاضي دادگاهمان کيست و مراحل دادگاه چگونه بوده و... نهايتا به دادگاه انقلاب رسيديم...کار سعيد تمام شد چون موضوع کار او تنها انتقال بود... موضوع کار ما هم چيزي جز اين نبود چون پرونده ما را مي بايست به تهران انتقال داده، به شعبه 6 دادگاه انقلاب تحويل دهند که قاضي آن فردي بود به اسم حقاني و يک منشي داشت که يک دستش ناقص بود به اسم فلاحي... ظاهرا منشي اين شعبه با منشي آن شعبه ديگر قهر بود و باهم حرف نمي زدند!!! و همين مسئله کلي کارها را به تاخير انداخت و نهايتا هم قاضي براي نماز رفت و ديگر وقت اداري تمام شد... و همين موضوع باعث شد که مجددا ما رابه اهواز برگردانند تا 6-5 ماه ديگر را در سلولهاي اهواز بگذرانيم... البته يک موضوع اختلاف ديگر هم پولي بود که از ما گرفته بودند...
... به هر حال اين مسئله و مهمتر از آن، قهر بودن اين دو منشي ،6-5 ماه ديگر به انفرادي ما افزود... حوالي غروب بود که ما را مجددا به فرودگاه آوردند وانگار با يک پرواز مستقيم جلوي سلول انفراديمان فرود آمديم. فرداي همان روز مرا از سلول قبلي ام با همه وسايل ( پتو وظرف) به يک سلول جديد بردند، از وضع سلول فهميدم که اين همان سلولي بوده که سعيد.ش در آن بوده. سلولي به بزرگي 12-10 متر و عرض 4 متر با يک دستشوي و توالت سنتي و يک حمام جداگانه که پنجره اي در بالا به طرف حياط پشتي (ورودي) داشت بطوريکه با رفتن بالاي درب حمام و ايستادن بالاي درب حمام مي توانستم ترددات حياط، آوردن غذا، ماشين نگهبانان، رئيس زندان و ... را ببينم...اين در واقع سلول نبود، بندي بودبراي 8-7 نفر.
.... اين دوران بهترين دوران انفرادي در اهواز بود به چند دليل: اولا اطاق بزرگ بود و مي توانستم از يک طرف اطاق به طرف ديگر با 8-7 قدم بدوم و اين دويدن يکساعت وقت مرا پرمي کرد، ثانيا بلافاصله به حمام ميرفتم و يک دوش مفصل ميگرفتم و حسابي وقت ميگذراندم گاهي راه آب را مي بستم وبه يک وان کوچک تبديلش مي کردم... بعد هم هر از گاهي روي درب حمام مي نشستم و محوطه و ترددات بيرون را نگاه ميکردم و اين خود يک امکان بزرگ براي آشنا شدن با محيط اطراف و نوعي سرگرمي بود... در همين رابطه بگويم که وقتي آنجا مي ايستادم همانطور که من ترددات افراد را مي ديدم اگر آنها ناگهان به پنجره نگاه ميکردند مرا مي ديدند ...و بعد ازمدتي همين اتفاق هم افتاد و نگهبان مرا ديد ...خودش چيزي نگفت فرداي آن روز رئيس زندان آمد کلي مرا تهديد کرد که چنين مي کنم و چنان ... مي خواهي شناسايي کني که وقتي بيرون رفتي ترور کني...گفتم من که قرار نيست بيرون بروم.....از پنجره بيرون پيداست تو هم باشي همين کار را ميکني... آخرش گفت اينجا آورديم راحتتر باشي اينکار را بکني برميگردانيم به همان سلول ... اين تهديد انصافا کارگر افتاد چون کاملا در دسترس و در حوزه اختيارش بود؛ اگر چه اين ديد زدن به بيرون را ترک نکردم ولي دفعات آنرا کاهش دادم؛ قبلا کلي از وقتم را بالاي درب حمام مي گذراندم....

چند روزي از اين جريان گذشته بود که حوالي ساعت 10 صبح بود که نگهبان صدايم زد،گفتم: چه خبر است؟ گفت: دادگاه... ولي يکي از ماموران اطلاعاتي لباسي برايم آورد و گفت بپوش...!! لباس را پوشيده بيرون آمدم مرا سوار يک پرايد کردند ولي بر خلاف هميشه که با غلام حسين مي رفتيم اين بار تنها من بودم...مرا نه به دادگاه دزفول که به دادگاه اهواز بردند...آنجا يکي گفت مادرت آمده....اگر قاضي اجازه دهد تو را پيش او ميبرم....نميدانم چگونه فهميده بودند که من در زندان اهواز هستم. هنوز هم نفهميده ام... ولي قلبم داشت از شدت تپش بيرون ميزد، از زمانيکه به خارج کشور رفته بودم و بعد هم سازمان و عراق و دستگيري ... تا آن موقع 16 سال گذشته بود که نه مادرم را ديده بودم و نه هيچ خبري داشتم....آخرين باري که او راديده بودم سال دوم پزشکي بودم و قرار بود چند سال ديگر بعنوان پزشک يه خانه برگردم... و همه اميد و آرزوي او همين بود....حال در چنين جايي با دستبند و پابند و آن وضع اسف بار....خدايا چگونه با او مواجه شوم..!! به هيچ چيز نميتوانستم فکرکنم! مطمئن نبودم که مرا بشناسد يا خير..؟ خود من چطور...؟ آيا ميشناسم؟ چهره اش پير شده...؟؟ آنقدر که من برايش عذاب درست کرده ام قطعا چند برابر طبيعي پير شده باشد ...16سال است که مرا نديده... جز چند سال اول که اميدش به پزشک برگشتن من بود بقيه اين ساليان سال هر روز نگران بوده که نکند امروز صداي مجاهد نام مرا جز شهدا پخش کند...تمام اين ساليان هم امکان تلفن و نامه هم نبود... نه بخاطر امکانات بلکه بخاطر اينکه مي دانستم اگر نامه بدهم ويا تلفن بزنم قطعا وزارت اطلاعات ديگر دست از سرشان برنمي دارد پس بهتر است جز فراموش شدگان باشم وزارت اطلاعات را به جان آنها نياندازم خصوصا آن ماموران اطلاعاتي شهر خودمان (خرم آباد)... الغرض در تب و تاب و دلهره و اضطراب و تپش قلب بودم که مرا بطرف درب اطاق بردند...همين که درب باز شد چهره مادرم را ديدم... سپيده(خواهر کوچکترم) هم همراهش بود، لحظه اي هردويشان خشکشان زده بود به خوبي آن لحظه را به ياد دارم... نه حرفي رد وبدل شد نه گريه اي نه خوشحالي و نه هيچ ...تنها بهت و تعجب و حسرت ...سکوت... صداي مامور اطلاعاتي که گفت: از جلوي درب برو کنار بنشينيد همينجا...سکوت را شکست و مرا به خود آورد...خودم را در آغوش مادرم انداختم...آنجا صداي گريه کردن مادرم را شنيدم و همزمان سپيده را که مي گفت : مگر قرار نبود گريه نکني ....اينرا در حالي که خودش هم بغض کرده بود مي گفت و به زحمت تلاش مي کرد جلوي گريه کردن خودش را بگيرد.... سپيده را کاملا شناختم اگر چه خيلي بزرگ شده بود و حال دانشجوي سال آخر بود...آخرين باري که او را ديده بودم مدرسه راهنماي ميرفت (احتمالا اول راهنماي بود....)
...اينکه چه گفتم و چه شنيدم اصلا يادم نمياد... دو مامور اطلاعاتي طرفين ما نشسسته بودند و مرتبا تذکر مي دادند که فارسي صحبت کنيم و من هم وقتي به چهره مادرم نگاه مي کردم نمي توانستم فارسي صحبت کنم و او هم مرتب عين خروس بي محل وسط حرفمان مي آمد...و يا مي گفت حرف سياسي نزنيد....فکر مي کنم 45 دقيقه ايي ملاقات طول کشيد. نمي توانستم از آنها جدا شوم ،آنها هم همينطور...نه بخاطر زندان که بخاطر اين همه ساليان... مادرم مي گفت چندين ماه است که تقريبا همه ي زندانهاي ايران را گشته ام.همين هاهم چندبار به من گفتند: چنين کسي اينجا نيست... نهايتاجلوي دادگاه نشستم و گفتم تکان نمي خورم تا پسرم را ملاقات کنم... وقتي به سلول برگشتم بارها و بارها اين صحنه و حرفها را مرور کردم... ياد صحنه حضور مادرم جلوي دادگاه افتادم وآن را براي خودم تجسم مي کردم و آزرده وناراحت که احتمالا مادر من هم مثل زنان بينوايي که در دادگاه دزفول ديده بودم بارها به آن پرسنل دادگاه التماس کرده و به خاطر من چه حقارتها کشيده... وحال بهتر مي توانستم حال آن زناني را که ديده بودم بفهمم و اينها بيشتر تنفرم را نسبت به اين حاکميت و سيستم قضاي اش که کمترين حقي براي شهروندانش قائل نمي شود مي افزود... قرار بود که قانون و مقرارت حافظ حقوق مردم و تضمين کننده همين حقوق و بنياد هاي انساني و اجتماعي باشد در حالي که الان وسيله اي براي گرفتن و ضايع کردن حقوق اوليه انسانها وتحقير و مستاصل کردن مردم شده و دقيقا بر عليه مردم و حقوق آنها بکار ميرود و تبديل به ابزار و الزام مستقيم سرکوب و خفقان گرديده...با اسم قانون، اسلام وشريعت...!!

بعد از ملاقات ، ديگر تصوير جديدي حداقل از چهره مادر و سپيده (خواهرم) داشتم تا پيش ازملاقات تصويري که از آنها داشتم همان تصوير 16-15 سال پيش بود...مادرم به نسبت تصويري که من داشتم خيلي شکسته و پير شده بود.در زندان انفرادي گاها حتي رفتار 16-15 سال پيش هم به منزله جديدترين رفتارم در ذهنم تداعي مي شد و حتي کوچکترين تندي يا بد رفتاري که با برادر يا خواهر کوچکترم کرده بودم تبديل به عذابي اليم مي شد...چند روزي بعد از ملاقات يک روز نگهبان درب سلول را باز و يک کسيه پلاستيکي پر از ميوه و شيريني و پسته و... به همراه يک کتاب شعر حافظ به من تحويل داد...اينها را سپيده به همان دادگاه و يا شايد جلوي زندان تحويل داده بود...همه چيز رنگ و بوي او را ميداد و حتي آن کيسه پلاستيکي را تا يکي دو سالي همراه خودم داشتم... ديگر روزها بعد ورزش ، حمام، قدم زدن و...شعرهايي از حافظ را با آهنگهاي من در آوردي مي خواندم و با سطل زباله بعنوان ضرب ريتم و آهنگ را هم اجرا مي کردم و مي خواندم... ازموقعيکه به اين سلول رفته بودم بعد از کارهايم و قبل از شام يک مراسم شامگاهي هم براي خودم ترتيب داده بودم که عبارت از: قدم زدن تند، آواز خواندن و بعد دعا، حمام و بعد آماده آمدن شام مي شدم.....

۱۳۹۳ بهمن ۲۸, سه‌شنبه

جنايت عليه ساكنان اشرف در شكايت نامه يك قاضي عراقي عليه مالكي روزنامه الدستور- اردن 26/11/93:

بغداد- قاضي رحيم العكيلي رئيس مركز ملي براي پژوهشهاي قانوني و قضايي شكايتي را عليه نخست‌وزير سابق نوري مالكي ارائه داد و خواستار محاكمه او در مورد جناياتي كه وي در حق مردم عراق انجام داده گرديد. العكيلي اتهامات زيادي را به مالكي زد از جمله خيانت عظيم او به اعتبار اين‌كه مقام فرمانده كل نيروهاي مسلح را در زمان سقوط يك سوم عراق به دست سازمان تروريستي داعش داشت..... اقدامات اضطراري بدون كسب مجوز از مجلس نمايندگان و اعدام زندانيان و بازداشتهاي خودسرانه، و نيز نقض استقلال قوه قضاييه و دخالت در امور آن و ايجاد شبه نظاميان ويژه و حمايت از آنان با اموال دولت و سلاح و امكانات دولت و نيز دادن كارت هويت دولتي به آنها براي اجراي برنامه هاي غيرقانوني كه منجر به از دست رفتن بيش 800 ميليارد دلار از اموال عراق بدون اين‌كه حتي كمترين چيزي با آن محقق شود گرديد، علاوه بر نقض كنوانسيونهاي بين المللي و تعهدات عراق در برابر ملل متحد و جامعه جهاني در زمانيكه پناهندگان مجاهدين خلق در عراق را هدف كشتار و جابجايي قرار داد و بسياري از آنان را به قتل رسانيد .

«كمينگاه توبه»، كانون بي شرم يپروژه هاي انهدام يك جنبش و خط سرخ مقاومت. مصطفي نادري

در كمينگاه توبه، ايرج مصداقي و تواباني مثل او، به ميزاني كه بادشمن رفته باشند، و به ميزاني كه در ارائه سابقه و عملكردهاي خود در اين رابطه صداقت به خرج ندهند و حقايق را كتمان كنند يا وارونه جلوه دهند و علاوه بر اين بخواهند زالوصفتانه از خون شهيدان و شكنجه شدگان ارتزاق هم بكنند و براي خود چهره كاذب بسازند، درمقابل سازمان طلبكارند و در روانشناسي انحطاط شخصيت، جنبش مقاومت را مسئول و مقصردر ضعفها و تسليم طلبهاي خودشان مي دانند. يعني ادعا و دعوايشان در وراي همه توجيهات و تئوري بافيهاي صدمن يك غاز و كهنه شده در بازار مكاره دشمن و متحدينش درمورد تاكتيك و استراتژي و سياست و تشكيلات....،  اين است كه چرا  سازمان آنها را به مبارزه كشانده است تا در اين مسير سر وكارشان با زندان و شكنجه بيفتد كه نتوانند تحمل كنند و توبه و ندامت كنند؟! درحاليكه هر زنداني مقاوم و حتي زنداني كه در زندان ضعفهايي داشته ولي  همكار دشمن نشده، خودش را درمقابل مردم ومقاومت و سازمان شرمنده مي داند و هرچه بيشتر به مردم و آزادي آنها و به مبارزه اعتقاد داشته باشد، اين احساس شرم انقلابي و انساني در او بيشتر است و از تجربه زندان انگيزه و ديناميسم تلاش و مبارزه بيشتر به دست مي آورد تا نه فقط وظيفه انساني و مردمي خود را در قبال خلق و ميهن درزنجير انجام دهد، بلكه ضعف و خطاي گذشته را نيز جبران كند.
من به عنوان يك هوادار سازمان به زندان افتادم. در مقابل شكنجه ها، هرگز به توبه و انزجار نامه و توهين به شهدا نزديك نشدم. درمقابل آنچه كه از مقاومت زندانيان مجاهد و شهدا به چشم ديده ام و درمقابل سازمان و رهبري كه تبلور اين رنجها و شكنجه ها و خونهاي نثارشده براي آزادي هستند و درس مقاومت براي آزادي را از آنها ياد گرفته ام، تا بُن استخوان شرمسارم.....
احساس مي كنم كه هرقدر در زندان ايستادگي كردم و تن به تسليم ندادم بر من افزوده شد و انگيزه و آگاهي هاي مبارزاتيم رشد كرد و اين درنتيجة مبارزة سازمان و شهيدان و زندانياني بود كه جلو چشمانم زير شكنجه ها خندان و پرروحيه به شهادت رسيدند. مي دانم كه اين بدهكاري و ديني كه برگردن من هست فقط يك بحث اخلاقي نيست، بلكه وظايفي است كه بايد در مبارزه بارژيم و رهايي مردم آن را محقق كنم.

 
براي من مسعود رجوي و كلامش و پيامش مخصوصا در داخل زندان،  نور راهنما و راهگشا و موتور محرك و انگيزنده دراين مسير و ماية توانمندي و ايستادگي است كه به آن نياز دارم و من را قوي مي كرد و مي كند.

براي من مريم رجوي پيام عشق و بدهكاري به خلق و تعهد بيشتر براي خدمت به مردم و تلاش براي آزادي آنهاست.

به نظر من اين پيامها  اگر براي جامعة خميني زده و سركوب و چپاول شده در زندان بزرگ رژيم يعني ميهن اسير ماضروري است، براي آن مبارز و مجاهدي كه درميدان يا در زندان است، چه درزندان اوين و چه در زندان ليبرتي، به مثابه شاهرگ حياتي است و شكي ندارم كه گيوتين موشك و لجن، به شكل سخت و به صورت  نرم، مي خواهد همين شاهرگ حياتي را قطع كند.
براي تواب خيانت كرده، چنين نگاه و ديدگاهي معني ندارد . او شرمي ندارد و بغايت طلبكار و قيح و مدعي سازمان است. حرف و دعواي خلص او با سازمان و رهبري در يك كلام بر سر «مقاومت» است. چه مقاومت كردن درصحنه سياسي و اجتماعي درمقابل رژيم و چه مقاومت كردن شهدا و زندانيان درمقابل دژخيمان و درمقابل شلاق و طناب دار.
تواب خائن هرقدر بيشتر به دشمن خدمت كرده باشد و بيشتر به مجاهدين خنجر خيانت زده باشد، وقيح تر و مهاجم تراست و بيشتر تلاش ميكند تا مقاومت سازمانيافته و به طور كلي ارزش مقاومت را به لجن بكشد. او مي خواهد توجيهي براي توبه وخيانت خودش دست و پاكند. رذيلت او هم دراين است كه براي  اين كار به خودش پوستين دروغين زنداني مجاهد مي پيچد. البته با وجود اينهمه وقاحت ، باز جرأت ندارد كه  صاف و صريح حرفش را بزند چون همه مي دانند كه در تمامي مقاومتها وجنبشها چهره و حرف خيانتكاران شناخته شده است و او نمي خواهد كه دستش رو شود.

لجن پراكني عليه يك قهرمان ديگر

نميدانم خوانندگان داستان مقاومت حماسي قهرمان شهيد مجاهد خلق جعفر هاشمي را كه مخصوصا بعد از سركشيدن زهر آتش بس توسط خميني در زندان گوهردشت شورشي به پا كرد شنيده اند يانه؟ او و يارانش كه قبلا از زندان مشهد به تهران منتقل شده بودند، با شعار تهاجم حداكثر و آنچه كه از پيام انقلاب ايدئولوژيك شنيده بودند، دژخيمان را در برابر خروش ايستادگي وصلابت خود به زانو در آوردند و روحشان شاد كه در اولين دسته هاي قتل عام سال 67 جاودانه شدند.
مصداقي داستان اين قهرمان شهيد را دركتابش به لجن كشيده و تا مرز يك حركت مشكوك رژيمي لوث كرده است. علاوه براين، درخلال همين روايت تحريف شده، تلاش كرده تا انقلاب دروني مجاهدين و ارزشهايش مانند رهبري و وصل آرماني را هم با تأسي به منطق دژخيمان و شكنجه گران، لوث و لجن مال كند. ماركهاي شناخته شده وزارت اطلاعات در سلسله مقالات قلعه الموت و فرقه بودن مجاهدين را - كه در سالهاي دهه 70 در روزنامه ها ومنابع رژيم و عوامل و پادوهاي وزارت  در داخل و خارج كشور منتشر مي شد- به انقلاب ايدئولوژيك مجاهدين مي زند تا ارزشهايي را كه سرچشمه توانايي و دارايي نسلي مقاوم در برابر دژخيمان است لوث كند.
كين توزي تواب خود فروخته به مقاومت و مقاومت كنندگان، از لابلاي نوشته اش فوران مي كند، ولي در دنياي دجالگري و بزدلي و فريبكاري و دوجايه خوري، خودش را به مقاومت كنندگان نزديك نشان مي دهد و نمي تواند از برخي كلمات تحسن آميز هم دست بردارد.ايرج مصداقي درمورد حماسه قهرماني مجاهد خلق جعفر هاشمي در جلد سوم كتابش صفحه 75 مي نويسد:

«بعدها عادل نوري تعريف مي کرد: هنگامي که زندانيان مجاهد(زنان) به هواخوري آمده و ما را که در سلول انفرادي بوديم مطلع مي کنند که خميني قطعنامه ۵٩٨ را پذيرفته است، جعفر هاشمي پشت پنجره آمده و با تمام وجود فرياد کشيد "مرگ بر خميني، درود بر رجوي" و "درود بر رجوي، سمبل صلح و آزادي". به تأسي از او، ديگر زندانيان مجاهد مشهد نيز به پشت پنجره آمده و شروع به شعار دادن کردند. جعفر، جابر" يکي از جوان ترين زندانيان را مخاطب قرار داده و از او مي خواهد چنان فرياد بزند که "ديوارها و پاسداران شب بلرزند". او عميقاً اعتقاد داشت در همه ي بندها و هرکجا که زنداني مجاهدي زندگي مي کند، بايد مراسم "انقلاب ايدئولوژيک" اجرا شده و افراد وارد "پروسه ي انقلاب" شوند. در هر بند هر کس اول وارد اين پروسه مي شد و پيام "انقلاب ايدئولوژيک" را مي گرفت، از سوي او به عنوان" امام" و"پيشواي" بقيه لقب مي گرفت و از کساني که بعدها به پروسه ي فوق مي پيوستند، مي خواست که از او پيروي کنند. خود وي نيز در عمل اين گونه مي نمود و روابطش را بر همين اساس با افراد بند فوق تنظيم مي کرد. رهنمودهايي را که ضروري مي ديد، به فرد مورد نظرش مي داد و از طريق او به ديگران مي رساند. در واقع فرد مزبور رابط او مي گشت. به اين ترتيب او در صدد تکثير رهبري و امامت بود. آن چه او در ذهن خود به دنبال ايجادش بود، کپي برداري ساده انگارانه اي از فرقه ي اسماعيليه و حسن صباح و فداييان او بود. او در افکارش لباس حسن صباح را برازنده ي مسعود رجوي ديده بود و خود را چه بسا داعي بزرگ او مي دانست و در هر بندي، کسي که پيام او را زودتر مي گرفت، به جرگه ي داعيان درآمده و حلقه ي وصلي مي شد بين او و ديگران. مشکلي که در اين بين باقي مي ماند آن بود که خود جعفر هيچ ارتباط واقعي با "مسعود" نداشت. او تصور مي کرد از طريق پذيرش "انقلاب ايدئولوژيک" و پاسخ مثبت به آن، مسئله ي "وصل" حل شده است. در واقع او در يک حالت خلسه و روحاني به نوعي از "وصل" رسيده بود و به آن ايمان داشت. مسئولان امنيتي زندان و به ويژه ناصريان که در تدارک قتل عام زندانيان بودند، فرصت را مغتنم شمرده، زمينه ي اشاعه ي چنين ديدگاه هايي را فراهم مي کردند در واقع از خلوص و پاکي و صداقت آن ها در مبارزه به نفع خود سوءاستفاده مي کردند[يعني مقاومت آنها به نفع رژيم طرح مسئولان امنيتي زندان بود]. زندانيان مجاهد زن و مردي را که در"فرعي"ها محبوس بودند، براي هواخوري به حياطي مي بردند که سلول انفرادي جعفر مشرف به آن جا بود. مسئولان زندان از ميان هشت حياط زندان، هماني را انتخاب کرده بودند که زندانيان مشهد و به ويژه جعفر هاشمي در سلو لهاي مشرف به آن به سر مي بردند. زندانبانان از رابطه ي او با زندانيان خبر داشتند و بعيد بود بدون پيش بيني تمهيدات قبلي و ناآگاهانه دست به چنين کاري زده باشند. پاسداران به مجرد اين که زندانيان فرعي ها را به اين حياط براي هواخوري مي آوردند، محوطه را ترک مي کردند تا افراد به راحتي با آن ها تماس حاصل کنند....به نظر من در چنين شرايطي به هيچ وجه رها ساختن زندانيان به حال خود و ترک حياط بند توسط پاسدار طبيعي و تصادفي نبود و حاکي از سناريويي بود که توسط آن ها در حال اجرا شدن بود... ».
ملاحظه مي كنيد كه با چه وقاحتي به مقاومت قهرمانانه جعفر و يارانش مارك «سناريوي مسئولان امنيتي» مي زند و دست درخون پاك آنها مي كند. اين وسط قابل توجه است كه به خاطر درخشش تابناك مقاومت و تهاجم حد اكثر جعفر و به منظور پوشاندن چهره خودش، مصداقي به ناگزير برخي كلمات را هم در توصيف اين مقاومت مي گويد ولي بالاخره حرف اصلي خودش را درمورد درست بودن توبه وتسليم درمقابل زندانبان مطرح مي كند ومي نويسد:
«
بحث هايي که جعفر مطرح مي کرد، به همراه مقاومت و پايداري اش در مقابل زندانبانان به او چهره اي کاريزماتيک بخشيده بود و به راحتي مي توانست روي مخاطب اش تأثير بگذارد. مشروعيت افکارش، در ذهن پاره اي از زندانيان مجاهد ناشي از مقاومت و پايداري اش در مواجه با رژيم بود و نه استحکام نظرياتش و يا شناخت نسبي از او. برخي از آن ها تصور مي کردند اگر راه کارهاي او را به کار ببندند، چون او روئين تن شده و در مقابله با رژيم به جلو پرتاب مي شوند....او وقتي افراد را در هواخوري مي ديد، پشت پنجره سلولش شروع به خواندن سرودهاي مجاهدين مي کرد. پاسداران توان بازداشتن او را نداشتند جعفر اراده ي خود را به آن ها تحميل کرده بود. يکي از بارزترين وجوه مشخصه ي فرهنگ و خصوصيات ما ايراني ها احساساتي بودن و تفوق احساس و عاطفه بر عقل و منطق مان است.  به زباني عاميانه مي توان گفت : مانند پيت حلبي، به سرعت داغ مي شويم و به تندي سرد»

دهان كثيفت را ببند، از تواب همدست گشتيهاي دادستاني  جز اين هم انتظاري نيست كه از فرط حقد وكين، حماسه صلابت و دلاوري و اراده و آگاهي انساني را «پيت حلبي» بخواند و آن را به «ما ايرانيها» هم نسبت دهد!
چقدر زياد است براي دهان خدمتگزار آخوندهاي ضد ايراني و ضد بشري كه از ايران وانسان صحبت كند. نميدانم با چه زباني اينهمه انحطاط و پستي را توصيف كنم.
«
بره لاجوردي» كه هروقت دهان بازمي كند، صداي جلاد از آن بيرون مي آيد، بعد از اين رذالتهاي قلمي، بالاخره آن چه را كه همه خائنين و توابين تاريخ در «انتقاد جدي به مقاومت» و ايستادگي در مقابل زندانبان وجلاد، رديف مي كنند از انبان پرتعفن ارتجاعي بيرون ريخته مي نويسد:
 «
من شخصاً به هيچ وجه با آن چه جعفر مطرح مي کرد، موافق نبودم. نه آن که ترديدي در بخش پيشبرد مقاومت و يا بالارفتن موضع زندانيان داشته باشم،(که در آن شرايط همان نيز اصولي نبود) بلکه با مکانيسم آن چه وي از آن به عنوان "انقلاب ايدئولوژيک" نام مي برد، مخالف بودم. مطرح کردن ضعف هاي فردي، از اخلاقي گرفته تا تشکيلاتي و سياسي در جمع زندانيان ( جمعي که به راحتي مي توانست عناصر "نفوذي" را در خودجاي داده باشد) عنوان کردن مسائلي که حتا در بازجويي از آن ها سخني به ميان نيامده بود و... تنها مي توانست يک خودکشي قلمداد شود. رژيم از روزنه ي آن مي توانست به درون افراد راه يافته و نقاط ضعف شان را به خوبي شناسايي کند. استدلال ديگر من اين بود که اگر عده اي در اين ميان با شنيدن موارد فوق مسئله دار شوند، چه کسي پاسخ سؤالها و ابهامات شان را خواهد داد؟ چگونه مي توان آن ها را از دهان رژيم که براي بلعيدن شان تماماً باز شده است، نجات داد؟. چگونه مي توان آن ها را به مدارهاي بالاتر سوق داد؟ آن چه را که از سوي افراد مطرح مي شود، چقدر مي توان صادقانه ارزيابي کرد؟ ملاک و ميزان چيست؟ و... مگر امکان پذير است يک نفر که حتا لحظه اي در تهران و زندان هاي آن نبوده و در روابط زندانيان جا نيفتاده و پروسه ي آن ها را طي نکرده، بتواند به راهبري شان، آن هم از سلول انفرادي برخيزد؟ بدون شک اگر پروژه ي قتل عام ها پيش نيامده بود و صورت مسئله براي هميشه پاک نشده بود، مشکلات زيادي در روابط زندانيان مجاهد پيش آمده و تأثيرات به شدت مخربي در زندان و مقاومت باقي مي گذارد و مي توانست منشاء ضربه هاي بزرگ و جبران ناپذيري باشد»

در روضه خوانيهايي كه درسطور بالا راجع به چپ و راست مقاومت در زندان رديف كرده، مي خواهد همان لباس جعلي زنداني مقاوم را به خودش بپوشاند و به خورد خواننده  بدهد كه گويا يك فرد مؤثر درجبهه وجمع هوادران مجاهدين بوده و به خط وخطوط مقاومت درزندان وسرنوشت سايرين مي انديشيده و نظرات مشعشعي هم داشته است. درحاليكه حرف بسيار ساده يي را مي زند كه همه توابها  مي زدند كه نبايد جلو زندانبان ايستاد. و بايد آنچه را كه زندانبان ديكته مي كند قبول كرد. تواب خيانتكار هيچ كاري به عواقب و لطمات چنين خطي بر زنداني و همان زندانيان جواني كه به ظاهر سنگشان را به سينه مي زدند ندارد.
واقعيت اين است كه مقاومت و ايستادگي زنداني در مقابل جلاد جداي از اصولي بودن، مهمترين سپرحفاظتي براي زنداني است. حرفهاي مصداقي  چيزي نيست جز نفي مبارزه در زندان و تئوريزه كردن قدرت رژيم براي سركوب زنداني و آنگاه هموار كردن راه براي تسليم و مزدوري. مصداقي به سازمان و به مقاومت هواداران در زندان و به روحيه تهاجمي شهداي قهرماني مثل جعفر،  و به اينكه زندانيان مسايل خودشان را درجمع خودشان بيان كنند و برآنها غلبه كنند و هرچه بيشتر باهم يگانه شوند، مارك فرقه اسماعيليه مي زند تا از هر چيزي كه زنداني را از خودش بيرون بياورد و باعث بشود در او  مقاومتي در مقابل دشمن مسلط شكل بگيرد، جلوگيري كند و با سفسطه بازي اينها را خودكشي قلمداد مي كند و مي گويد اين مناسبات باعث شناسايي افراد براي رژيم ميشود. معني اين حرف اين است كه درزندان نبايد تشكيلات داشت و در نتيجه نفرات نبايد با هم صادق باشند. پس چيزي كه او از تشكيلات بندها دم ميزند كه عضوي از آن بوده چه دروغي است؟ و اگر او در تشكيلاتي هم بوده ديگر جزيي از آن نبوده ، بلكه در آن نفوذي بوده است.
چرا در زندان از چشم بند استفاده ميكردند؟ در نگاه اول اينطور بنظر ميرسد كه فرد زنداني نتواند كساني از كاركنان و شكنجه گران يا محل ها را شناسايي كند، ولي اينها همة آنچه زندانبانان ميخواستند نبود، بلكه علاوه براين،  رژيم ميخواست فرد همواره در درون خود فرو رفته و دردهليز توهم هايي كه رژيم برايش ميسازد، توان و قدرت خود را فقط در خودش سنجش كند و ضعيف شود و رژيم بتواند از نظر جسمي و روحي بر او تسلط يايد.