۱۳۹۴ اسفند ۱۲, چهارشنبه

همبستگی ملی،2،مارس،2016 : عبدالعلی معصومی:‌ مردان پاکباخته

عبدالعلی معصومی
مردان پاکباخته
استاد عماد رام، در هفته نامۀ «ایران زمین»، زیر عنوان «مردان پاکباخته» سه «داستان» را روایت کرد:
ـ «اوّلین داستان: استاد مهرتاش»، ایران زمین، شماره 17، 24شهریور1373.
ـ «دوّمین داستان: استاد حسین تهرانی»، ایران زمین، شماره22، 28مهر1373.
ـ «سوّمین داستان: استاد ادیب خوانساری، ایران زمین، 33، 15دیماه1373.

                                                          عمارام
در 11 اسفند، سالروز تولد استاد نامدار موسیقی ایران، و به قول دکتر منوچهر هزارخانی، «تندیس و مجسمه شرافت، نجابت، انسانیت، عشق و محبت»، استاد عماد رام، بخشی از «دوّمین داستان: استاد حسین تهرانی»، را به نقل از «ایران زمین» شماره 22، در زیر از نظرتان می گذرد:


«...استاد حسین تهرانی خودش بود و تالی نداشت. داستانی بود بی ‌همتا. گویی ضرب همزاد او بود. با او زاده شد و به ‌همراه او در دل خاک جای گرفت. من سالیان دراز در محضرش بودم و تا حدّ توانم [از او] چیزها آموخته ‌ام.‌ او انسان آزاده‌ یی بود که اعتنایی به ظواهر هستی نداشت. همه چیز زندگی برایش یکسان بود. هرگز مغرور نشد و از دورنگی و دروغ تنفّر عجیبی داشت. با آن ‌که مردی بود خودساخته، امّا آن‌ چنان از خامی به پختگی رسید که هرگاه لب به سخن باز می‌ کرد، هر چند ساده و بی‌ ریا، انسان را بر آن می ‌داشت که نکند هفت شهر عشق را پا زده است. او به‌ خوبی می‌ دانست که فرق هوس و عشق در چیست؛ لذا به معنی کلمه، عاشق هنرش بود؛ عشقی که در این راه او را تا مقام استادی رساند...
 حسین، استاد صبا را مرشد خود می‌ دانست و همیشه می‌ گفت آن‌چه دارد از اوست و تا آخرین دم بر این عقیده پابرجا بود. دوست می ‌داشت صبا را آقا خطاب کند و این قدرشناسیش زبانزد خاص و عام بود. وقتی صحبت صبا را به‌ میان می‌ کشید، انگار عاشقی از معشوق خود حرف می ‌زند. از عاریتهای زندگی گریزان بود و هیچ‌ گاه لب به شکوه باز نکرد. شاگردان زیادی داشت، امّا در میان همه، محمد اسمعیلی را بهترین شاگرد خود می ‌دانست. استاد تهرانی با آن‌ که در همهٌ محافل صدرنشین بود، مسلک صوفیانه ‌اش را از یاد نمی‌ برد و همیشه با بیانی شیرین می‌ گفت: «اگر کسی نداند کجای کارم لنگی دارد، خودم می‌دانم»، لذا هرگز غَرّه نشد و از حریم خود پا فراتر نگذاشت... به‌ خاطر دارم مارکس روچ، بزرگترین طبّال جهان، وقتی ضرب حسین را شنید، در برابر انبوهی از جمعیت بانگ برآورد: خدای من، کاری را که این مرد با ضرب ساده خود انجام می ‌دهد، من با تمام ادوات ضربیم از اجرای آن عاجزم...
 او یکی از خاطرات گذشته ‌اش را برایم چنین گفت که بسیار شنیدنی است:
 آن‌ موقع من در خیابان شهباز، روبروی ورزشگاه، در یک خانه نسبتاً قدیمی زندگی می‌ کردم. یک روز بسیار سرد زمستانی که برای انجام کاری از خانه به‌ در آمدم، اتومبیل بسیار شیکی را در حریم خانه دیدم؛ اتومبیلی که از شماره ‌اش دانستم، مخصوص وکلا و وزرای آن زمان بود. راننده اتومبیل که لباس مخصوص و کلاه کاسکت به سر داشت،‌ به ‌محض دیدن من از ماشین پیاده شد و به نشانه احترام کلاهش را از سر برداشت و پس از خُضوع و سلام گرم مرا به اسم فراخواند. باورم نشد که او با من کار دارد،‌ زیرا مرا با چنین تشریفاتی چه ‌کار… در دل گفتم شاید راننده اتومبیل با شخص دیگری کار دارد و به اشتباه ‌سراغ من آمده است. ‌پرسیدم با کی کار دارید؟ گفت با شما؛ مگر شما آقای حسین تهرانی نیستید؟ گفتم چرا، امّا با من چه کار دارید؟ گفت آقا امشب میهمانی مفصّلی دارد و مرا به‌سراغ شما فرستاده که امروز هر کاری دارید در خدمت شما باشم تا شب به ویلای آقا… برویم. معلومم شد که میهمانی امشب مربوط به یکی از زعمای قوم است که وجود من برای گرمی محفل آنان لازم است و داستان فرستادن اتومبیل، آن ‌هم از صبح تا به غروب، این معنا را داشت که سلام روستایی بی ‌توقع نیست. من که همیشه به‌ خاطر نداشتن وسیله مجبور بودم هر روز به خرید مایحتاج خانه بپردازم امّا به قدری که توان حمل آن‌ را داشته باشم، از فرصت استفاده کردم و‌ با این وسیله ناخواسته به تدارک نیازهای چند ماهه خانگی پرداختم و آن ‌چه را می‌ خواستم تهیه و در گوشه و کنار منزل انبار کردم. دیری نپایید که وقت رفتن فرا رسید. با سماجت راننده، برخلاف میلم، در صندلی عقب ماشین، که معمولاً جای بزرگان است، نشستم و به‌ سوی محل موعود به حرکت درآمدیم.
 راننده، که ظاهراً مرد مهربانی به ‌نظر می‌آمد، مرتباً اصرار می‌ کرد اگر گرمتان شده است بگویید تا بخاری ماشین را مطابق میل شما تنظیم کنم، یا در یخچال اتومبیل همه چیز وجود دارد که بدون تعارف می ‌توانید از نوشابه‌ های آن لبی تر کنید، زیرا آقا… این ماشین سفارشی را با قیمتی گزاف خریداری کرد که در سفرها به میهمانان ایشان بد نگذرد. امّا بیچاره نمی ‌دانست که اهل خرابات را به این‌کارها چه کار...
تهران را پشت سر گذاشتیم. از جاده قدیم به‌ سوی کرج حرکت می ‌کردیم. تهران هنوز این‌ چنین بزرگ نشده بود و کسی جمعیت امروز را به خواب هم نمی ‌دید. لذا اغلب ریالمندان و صاحب‌منصبان آن ‌موقع در اطراف این جاده که تقریباً خالی از سکنه بود ویلاهای مدرنی در زمینهای بسیار وسیعی برای خود بنا می ‌کردند تا تعطیلات هفته را با دوستان اهل صفا در آن محل به‌ سر برند. و امشب هم یکی از آن شبها بود.
 به هر تقدیر، دیری نپایید که به مقصد رسیدیم. در بزرگ آهنی باغ برای بازشدن بر روی پاشنه چرخید و دربان باغ از اتاقکش بیرون پرید و تا کمر خم شد. انگار وظیفه داشت به هر کس که درون این وسیله نقلیه سیاهرنگ نشسته است،‌ حتی اگر آدمکی از چوب باشد،‌ به حرمت ولی ‌نعمت خویش، سجده کند.
مدّتی از خیابان ‌بندیهای باغ گذشتیم تا به در ساختمان رسیدیم. در این‌ هنگام چند نفری به‌ سوی اتومبیل ما دویدند تا برای پیاده شدن میهمان تازه ‌وارد،‌ در بازکردن درب ماشین از هم پیشی بگیرند. یکی از آنها ضرب مرا که در جعبه مخصوصش قرار داشت، از من گرفت و دیگری مرا به سالن بزرگی که جمعیت در آن موج می ‌زد، هدایت نمود. ‌به‌ محض ورود،‌ به احترام من زن و مرد از جا بلند شدند و صاحبخانه، به‌ عنوان خوش‌آمد، مرا در آغوش کشید. هر کس به ‌نوبه خود ثناخوان من شد و مورد محبتم قرار داد. آن ‌چه کردم تا در جایگاه دلخواهم قرار گیرم، نشد که نشد. خانم صاحبخانه با شور و شعفی وصف‌ نشدنی، در حالی‌که با صدای بلند می ‌گفت هنرمند هر جا که رود قدر بیند و بر صدر نشیند، در میان کف‌زدنهای حضّار، مرا به بالای محضر رهنمون شد. با نشستنم در جایگاه تعیین‌ شده، همگی، که هنوز سرپا ایستاده بودند، در جای خود قرار گرفتند. جامها پر از شُرب مدام، و در این سرمستی بوسه‌ های مهر و محبتی نبود که همگان از راه دور و نزدیک، با اشارت لب و دست حوالت من نکنند. با آن‌ که از عاقبت این گونه میهمانیها خاطره چندان خوشی نداشتم، ‌امّا گاه انسان برای آن‌که همه دریچه ‌های امید را به روی خود نبندد، دست به خودفریبی می ‌زند، و همین اشتباه مکرّر باعث حضور من در این محضر شد.
به هر حال، پس از گذشت زمانی چند ساعته در میان قیل و قال بی ‌معنی، نوبت شام فرارسید. در این ‌موقع صاحبخانه رو به من کرد و گفت: استاد اجازه می‌ فرمایید شام را حاضر کنیم؟ من که از این پرسش غافلگیر شده بودم، با قدری تأمّل گفتم: امیدوارم مرا ببخشید، من صاحب اختیار این ‌همه یاران شما نیستم، بهتر آن ‌که این سؤال را با آنها در میان بگذارید. ناگهان خانم صاحبخانه، که گرم گفتگو با دیگران بود، چرخی زد و گفت: استاد، احترام شما بر همه واجب است و این شما هستید که باید اجازه بفرمایید شام را حاضر کنند یا خیر. گفتم سپاسگزارم، حداقل این اجازه را به من بدهید که عرض کنم هر وقت لازم شد، این‌کار را انجام دهید. خانم دستهایش را بر دیدگان گذاشت و گفت: بر روی چشم.
طولی نکشید آن چنان میزی از شام چیده شد که این گونه اَشرَبه و اَطعَمه را فقط در افسانه علاءالدین و چهل دزد بغداد می ‌توان جستجو کرد.
حسین، که با همه خصایلش، در وقت ‌شناسی نیز شهره آفاق بود، عقیده داشت که ارزش زندگی در دقیقه‌ هاست. لذا هرگز این ‌گونه مجالس باب طبعش نبود، زیرا در این همنشینیها به دقایق هدررفته عمرش غِبطه می‌خورد. ترجیح می ‌داد تنها باشد تا ثانیه‌ یی را در جماعتی به‌ سر برد که همزبانش نباشند. می‌ گفت آن‌شب به‌ قدری کلافه شده بودم که دلم می ‌خواست فریاد بزنم، امّا با خود می ‌گفتم فریاد بی‌ حاصل را چه فایده
در پیش بی‌دردان چرا فریاد بی‌حاصل کنم/
 من ناله‌یی گر داشتم با یار صاحبدل کنم
 ... طولی نکشید که بساط شام هم برچیده شد. حالا همگی منتظر آن شدند که من با عرضه هنرم شور و حالی به جمع حاضران بخشم. چاره‌ یی نبود جز انجام این ‌کار. زیرا به‌ خوبی می‌دانستم دعوت از من به‌ خاطر همین بود و بس. در غیر این ‌صورت من این ‌جا نبودم. بر خلاف تمایلم همراه ضرب چندین ترانه قدیمی و چند بیتی هم از مشاهیر ادب برایشان خواندم که در نتیجه قال قضیه کنده شد.
حسین آوازه‌ خوان نبود، ولی زمزمه ‌یی دلنشین داشت. گاه که در کنار یارانِ شب ‌زنده‌ دار می ‌نشست، اگر حال و هوایی به او دست می‌ داد، ‌ضرب را چون کودکی در آغوش می‌ گرفت و با همان صدای گرم و خسته، با کمک ضرب، به خواندن ترانه‌ها و اشعار بزرگان می‌پرداخت.
منم که رو بنهادم به قبله‌گاه محبّت/ منم فتاده چو یوسف درون چاه محبت
امیر مُلک وجود و اسیر درگه عشقم/ منم که گوشه گرفتم به خانقاه محبت
حسین که دقایقی ساکت مانده بود، گفت بهتر است سخن کوتاه کنم. زیرا آن‌ چه را که باید بدانی آخر این واقعیت است که به افسانه ‌یی غم‌انگیز می ‌ماند. از من گذشته، ولی امید آن دارم که روزی فرا رسد که هنرمندان ایران، مثل همه هنرمندان ملل مترقی، بر جای خود تکیه کنند. یقین بدان که چنین روزی، روز شکوفایی هنر و هنرمند خواهد بود.
رفته رفته میهمانی به ‌پایان خود نزدیک می ‌شد. همه با تشکر از صاحبخانه و تمجید از شام و پذیرایی گرم خانم و ظاهراً تجلیل از هنرم که: "استاد شب بسیار خوب و فراموش ‌نشدنی را در خدمت شما داشتیم"، رهسپار دیار خود شدند. حتی یک نفر هم نپرسید که آیا وسیله‌ یی برای بازگشت دارم یا خانه ‌ام کجاست که شاید در مسیرشان مرا به مقصدم برسانند. ولی تردیدی نداشتم که صاحبخانه، با آن‌ همه حرمتی که از صبح تا به شب به من روا داشته بود، فکری به‌ حالم خواهد کرد و در این نیمه شب سرد مرا تنها نخواهد گذاشت.
 درگیر و دار چنین افکاری بودم که ناگهان خانم صاحبخانه، که به بدرقه آخرین میهمانانش رفته بود، وارد سالن شد و رو به شوهرش کرد و گفت: مگر چند بار باید بگویم که این راننده به درد ما نمی ‌خورد و باید گورش را گم کند. اینها لیاقت نوکری ما را ندارند. جوابش کن آقا، جوابش کن. شوهر گفت مگر چه شده که این‌ همه جوش می ‌زنی؟! خانم جواب داد: دیگر چه می‌خواستی بشود،‌ راننده سرکار بدون اجازه رفته خوابیده. حالا کی باید حسین را در این نیمه ‌شب سرد به منزلش برساند؟!
شوهرش گفت: راست گفتی، حال چه باید کرد؟! بلافاصله دست در جیبش کرد، مقداری اسکناس مچاله ‌شده را در آورد و به من گفت: حسین‌ جان این پولها را… نگذاشتم حرفش تمام شود. گفتم: آقا، من احتیاجی به هیچ چیز ندارم. من شعور آن ‌را دارم که آخر شب، آن‌ هم در این هوای سرد، مزاحم کسی نشوم. خودم می‌ روم. خانم با قیافه یی قهرآمیز، بدون خداحافظی، ما را ترک کرد و صاحبخانه، که منتظر چنین فرصتی بود، از جا پرید تا هرچه زودتر مرا از سر خود بازکند. هر دو ما به‌ طرف در خروجی باغ به ‌راه افتادیم و آقا… در حالی ‌که دست محبت به بازوانم گذاشته بود، مرتباً تکرار می‌کرد: حسین جان می ‌بینی چه مشکلات و دردسرهایی دارم؟ ترا به‌خدا اگر راننده ‌یی سراغ داری که اهل هیچ‌ چیز نباشد و از نظر خانواده و خلق و خوی خودت ضمانت او را بکنی، به‌ من معرفی کن که بسیار از تو ممنون خواهم شد.
 چند قدمی هم پیش نرفته بودم که آقا به بهانه سرما، مرا تنها گذاشت و من با پیمودن راه درازی، در حالی‌ که از سرما می ‌لرزیدم، با خداحافظی از دربان باغ قدم به جاده اصلی گذاشتم. حال مجسّم کن، در آن هوای سرد، ‌با نبودن هیچ ‌گونه وسیله در این وقت شب و خیابانهای تاریک و سوت و ‌کور، من چه باید می‌ کردم؟ با خود فکر می‌ کردم آن‌ همه غرور صبح تا غروب، چه شب غم ‌انگیزی به‌ خود گرفته است و این چه سرّی است که این‌ همه شوربختی نصیب هنرمندان اصیل و واقعی می‌شود؟ ‌عقلم به جایی نمی ‌رسید. نمی‌ دانستم چه باید بکنم. فقط در انتظار معجزه پیش ‌بینی نشده ‌یی بودم تا از این مهلکه جان سالم بدر برم. در این هنگام صدای رُعب ‌انگیزی افکار مرا درهم ریخت: "ایست!" در جا خشکم زد. دو مأمور ژاندارمری پرسیدند: کی هستی؟! من، حسین تهرانی هستم. این ‌جا چه کار داری؟ میهمان آقا… بودم. یکی از آنها گفت: میهمان آقا… ما را مسخره می ‌کنی؟ میهمانان آقا… هر کدام برای خودشان آدمی هستند، اتومبیل دارند، راننده دارند. این جعبه چیست؟ گفتم ضرب من است. از خنده ریسه رفت. ضرب؟ باز کن ببینیم. به‌ چشم قربان! اوه… این ضرب قیمتی است! نکند آن ‌را از جایی… گفتم سرکار، خواهش می ‌کنم متوجه حرف‌زدتان باشید. من میهمان آقا… بوده‌ ام؛ باور نداری می ‌توانی بپرسی. هر دو مأمور و من به در باغ رسیدیم. مدتی طول کشید تا در باغ به روی ما گشوده شد.‌ گویی همگی در اثر خستگی به خواب سنگینی فرو رفته بودند. باغبان، در حالی که زیر لب غُرولُند می ‌کرد، در میانه در ظاهر شد. مأموران با دیدن او ضمن ادای احترام پرسیدند. این آقا را می‌ شناسید؟ باغبان گفت: آری،‌ ارباب هر وقت میهمان دارند از این ‌جور آدمها دعوت می ‌کنند که میهمانان را سرگرم کنند. امشب این افتخار را به این ضرب‌ گیر داده ‌اند.
 مأموران، با پوزش از باغبان که مزاحم خوابش شده‌ اند، محل را ترک و بدون هیچ سخنی مرا رها کردند. ‌باز سرگردان و تنها. سعیم بر این بود که شکیبایی را از دست ندهم تا چاره ‌یی جستجو کنم. خوشبختانه سوسو زدن چراغی از دور مرا متوجه خود کرد. فهمیدم اتومبیلی است که به ‌سوی تهران می ‌رود. در میان جاده ایستادم و دستها را به علامت ایست حرکت دادم. با این اعمال راننده متوجه من شد و اتومبیل در چند متری من از حرکت بازماند. کامیونی بود که بار آجر داشت. راننده ‌پرسید: چه می ‌خواهی؟ گفتم: رفیق، من مطرب دوره‌ گرد هستم، امروز هرچه کردم، به‌ خاطر هوای سرد پنجره‌ یی باز نشد تا کمکی به من کنند، لطف کن و مرا تا میدان بیست و چهار اسفند برسان. پرسید: چی می ‌زنی؟ گفتم ضرب. گفت: ‌بزن ببینم. به ‌ناچار با آن دستهای سرد و یخ ‌بسته ضرب گرفتم و راننده همراه آن با صدایی چندش ‌آور شروع به خواندن کرد تا میدان بیست و چهار اسفند. با تشکر از او جدا شدم و در حالی‌که 10ریال بیشتر نداشتم، با تاکسی روانه خانه شدم.
 حسین، بغض خود را در میان تک‌ سرفه‌ ها پنهان کرد و دیگر حرفی نزد و در آخر کار زمزمه ‌اش این بود:
ساده‌لوحی بین که خواهم بر سر خاکم نهد پا/ آن‌که هم‌چون خاک ره کرد از تغافل پایمالم

دستهایش را فشردم و این بزرگ مرد هنر ایران را ترک کردم، در حالی ‌که در دل می ‌گریستم».

همبستگی ملی،2،مارس،2016 : هادی مظفری: جام زهرهای زنجیره ای در کام حکومت آخوندی

هادی مظفری: جام زهرهای زنجیره ای در کام حکومت آخوندی
سرانجام شو مسخره انتخابات در حکومت آخوندها به پایان رسید و بطور خاص با حذف دو مهرۀ اصلی باند خامنه ای از خبرگان، ضربه ای کاری بر پیکر ولی فقیه فرود آمد. حذف مصباح یزدی و محمّد یزدی از حامیان جدّیِ رهبر نظام در خبرگان و متعاقب آن فرستادن احمد جنتی دبیر شورای نگهبان به تهِ لیستِ خبرگان از تهران، از جمله حوادثی است که نمی توان از کنار آنها به سادگی گذشت.

به اینها اگر قدرت گرفتنِ باند رفسنجانی-روحانی در مجلس دهم را هم اضافه کنیم به حال زار و نزار ولایت فقیه در دورانِ «پسابرجام» بیشتر پی خواهیم برد.
 تهدیدها و خط و نشان کشیدنهای خامنه ای و سپاه پاسداران برای جناح مقابل چشم انداز تشدید درگیریها را بیش از هر زمان دیگر به نمایش گذاشته است.
رفسنجانی در توئیتی بعد از انتخابات نوشت: «هیچکسی یارای مقاومت در مقابل خواست اکثریت مردم را ندارد و هر کسی را مردم نخواهند باید کنار برود.»
 البته خود رفسنجانی هم می داند که اگر قرار بر انجام یک انتخابات عادلانه و تحت نظر سازمان ملل باشد، خود او و سایر همپالگی هایش هم باید برای همیشه از صحنه حذف شوند اما همین شاخ و شانه کشیدنهای علنی در مقابل عمود خیمۀ نظام، نشانگر ضعف و ناتوانی مطلق مقام معظم در درگیریهای جناحی و باندی است.
روحانی نیز در همایش صنعت خودرو گفت: «انتخابات معناداری برگزار شد... و ادامه داد: شیوه حکمرانی را مردم مشخص می کنند». روحانی همچنین گفت: «اگر کسانی هنوز فکر می کنند کشور باید در تقابل با دیگران باشد، هنوز پیام سال نود و دو را با تاخیز دو ساله هم دریافت نکرده اند».
 اظهاراتی از این قبیل در خصوص تو سری خوردنهای پیاپی مقام ولایت اینروزها از طرف نیروهای ریز و درشت باند مخالف کم نیستند و بیانگر این واقعیتند که پیچ و مهره های عمود نظام یکی یکی شل شده و بر زمین می افتند. فراموش نکنیم که این همان ولایت فقیهی است که خمینی سردمدارش بود و هیچکس جرأت گفتن «بالا چشم آقا ابروست» را نداشت.
اگر بپذیریم که رژیم آخوندی بر چهار پایه استوار شده است؛ یعنی:1- ولایت مطلقه فقیه.2- سرکوب شدید و ایجاد جو خفقان در داخل.3- ضدیّت با غرب که در شعار «مرگ بر آمریکا» متجلّی شده است.4- صدور تروریسم (که بارز و نشانۀ اصلی آن مجهز شدن به سلاح اتمی بود)، آنگاه در می یابیم که زهر اتمی ضمن اینکه پایۀ صدور تروریسم را شل و نامطمئن کرده است، ضربۀ کاری و مرگبار خود را بر پایۀ دیگر یعنی ولایت مطلق فقیه نیز وارد نموده است.
 به عبارت دیگر عوارض ناشی از جام زهر هسته ای که بساط اتمی را برچیده، گریبانگیر هیولایی به نام ولایت فقیه نیز شده و او امروز مخصوصا پس از نمایش انتخابات چنان مورد پرخاش و اهانت قرار می گیرد که حتی آبدارچی خمینی نیز در زمان او در مقابل آنها مصون و محفوظ بود.
جالب اینجاست که رفسنجانی و روحانی برای نزدیک شدن به غرب به تلاشهای گسترده ای دست زده اند و این به معنای آسیب رساندن به یکی دیگر از پایه هایی است که خمینی نظامش را بر روی آنها استوار کرده است.
 نزدیک شدن بیشتر به غرب که خود خامنه ای سالها پیش مدّعی بود باعث باز شدن زاویه ای خواهد شد که بستن آن غیرممکن خواهد بود، بدون انجام اصلاحاتِ واقعی امکانپذیر نخواهد بود. کاری که برای این رژیم بیشتر به خودکشی از ترس مرگ شباهت خواهد داشت.

شکستن جو خفقان و سرکوب با تضعیف پایه های دیگر، به معنای فرو کردن آخرین و کاری ترین جام زهر در حلقوم رژیم آخوندی خواهد بود. کاری که تنها از عهدۀ مردم تحت ستم و مقاومت سرافرازشان برخواهد آمد.

۱۳۹۴ اسفند ۱۱, سه‌شنبه

همبستگی ملی،1 ،مارس،2016 : سینا دشتی: استیصال وزارت ، دنائت یک تواب حقیر

 نبايد هيچ وقت به رژيم آخوندى كم بهاء داد. از دشمنى مثل رژيم و دستگاه وزارت اطلاعات انتظار به به و چه چه هم نباید داشت ، وظيفه ى آنها ، نابودى تو ئى است كه در مقابل رژيم ايستاده اى ، پى بردن به مطامع مرحله اى و سياست هاى رژيم إيجاب ميكند كه حركتهاى او را رصد كرد ، مطالبش را خواند و تحليل كرد . در اين منظر، مطالعه ى مطالبى كه از طرف ايرج مصداقى بر عليه مجاهدين و مقاومت ايران منتشر ميشود بسيار در مصرف وقت صرفه جوئى ميكند چرا كه ديگر نيازى به خواندن بقيه ى سايتهاى وزارت اطلاعات مثل انتر لينك و ... نيست . او در ادامه ى مسير چانه زدن براى حفظ جان ، شركت كردن در گشت خيابانى و لو دادن، اكنون در بعد از رسوائى كامل و افشاء شدن تمام عیار ماهيت ، يك تنه و با يك قلم و با امضا هاى مختلف ، زحمت بار هيزم كشيدن را بر دوش گرفته و منتظر أقامت در طبقات ويژه در قعر جهنم آخوندى است .
اما این مزدور هر چقدر هم ميخواست در اثر خودشيفتگى بيمار گونه اش ، خود را مترقى و روشنفكر نمايش بدهد ، بالاخره مجبور بود در مقاطعى طينت اصلى و ماهيت خودش را نشان عام و خاص دهد ، دنياى سياست دنياى سناريو هاى در هم تنيده اى است كه دير يا زود ، بار اصلى خود را زمين خواهد گذاشت ،مصداقى يك تواب سابق است و اشتهای زيادى به كشتار مجاهدين دارد . از اين رو همه جا از او بعنوان "تواب تشنه به خون "ياد ميشود . وظيفه ى او تكميل حلقه ى استعمارى ارتجاعى ضربه زدن به رهبرى مجاهدين و مقاومت بوده و هست . اما در سالهاى گذشته مقاومت حماسى أعضاء و هواداران مجاهدين بدون سلاح چه در اشرف و ليبرتى و چه در سياه چالهاى ميهن بذر مقاومت به هر قيمت را مجددا در جامعه ى آخوند زدة ايران با فدا ى حداكثر آبيارى كرده اند . قهرمانان اين ميهن با به سخره گرفتن مرگ و اعدام ، با پذيرش و رقم زدن سرنوشت خويش ، با تقبل اعدام به مثابه ى اخرين تلاش نا موفق رژيم براى شكستن اراده ى سترگشان ، به نسل جديد ايران اموزش عملى داده اند كه الان اثر آن را در حركات شجاعانه ى اعتراضى در بيرون زندان اوين و به ميدان طلبيدن رژيم در مقابل جنايتهاى ساليان ، ميبينيم،

اما ، هم از طريق زندانيان سياسى سابق در تبعيد و هم از جانب برخى از دوستان در داخل كشور در سالهاى قبل نسبت به عملكرد اين تواب در زندان به شخص خود من اخباري رسيده بود ، كه وقتى انها را با يكى از مسئولين مقاومت در ميان گذاشتم ، ايشان با سعه ى صدر ى كه ما سالها شاهد آن بوده ايم ، خواستار خويشتن دارى بنده بودند . البته من به خودم انتقاد شديد ميكنم كه چرا مسئله را محدود به دوران زندان و فشار آن دوران ميديدم و به آن بهاى لازم را ندادم، اما از طرف ديگر دنياى سياست قانونمندى بسيار محكم و مشخصى دارد و آن هم اين است كه مسير موضعگيريهاى هر فرد و جريان سياسى در اساس تابع ماهيت واقعى آنها بوده و نميتوان تا أبد شتر سوارى دولا دولا كرد و در نهايت هر كسى بايد در نقطه یى كه معادل ماهيت واقعى اوست قرار بگيرد تا خلق الله بتوانند قضاوت کرده و تكليف خود را روشن سازند.
ورود به بحث تشعشعات مصداقى ، در چهار چوب سياسى صورت ميگيرد ، او موظف است كه با حمله و فرافكنى هاى بيمرز به مجاهدين و مقاومت اولا خط شناخته شده ى وزارت اطلاعات و دائره ى نفاق را پيش ببرد كه "البته خمينى " اين خط خيلى ساده تنظيم شده است ، محور بحث اين است كه "مجاهدين هم ناقض حقوق بشر هستند و بدتر از رژيم هستند و هنوز قدرت ندارند و واى به حال جنبندگان روى زمين و پرندگان در آسمان و نباتات و سنگها و كهكشان و زمين كه اگر قدرت به دست مجاهدين بيافتد با اين رهبرى كيش شخصيتى و اين اخلاق فرقه اى ، بلائى به سر همه خواهد آمد كه بيا و ببين ! البته رژيم خيلى بد است و مكروه است و فلان و بهمان ، اما چرا باید قيام و انقلاب كرد و در چاه بدتر از چاله افتاد؟ " . تمام فحاشى ها و جعليات و آسمان به ريسمان بافتن ها در اين قاب ارتجاعى -استعمارى كاربرد خودش را دارد و در جبهه ى جنگ روانى و فرسايشى رژيم عليه الترناتيو دموكراتيك ، خود زمينه ى استفاده و باز استفاده را پيدا ميكند. اين جنگ روانى مکمّل موشكها و گلوله ها و تبرها و چوبه هاى دار و تخت های شكنجه است كه از طرف رژيم براى مجاهدين در اين سالها مورد استفاده قرار گرفته است . مقايسه ى ساده ى عبارات و ماركهاى رذيلانه مورد استفاده توسط مصداقى با ادبيات سايتها و ديگر افراد وابسته به وزارت اطلاعات ، نشان از منبع مشترك اين اتهام و فحاشى هاست . پروژه ى "مصداقى" تلاش مذبوحانه براى منزوى كردن سياسى مجاهدين و مقاومت در مرحله ى اول ، و در مرحله ى بعد در هم ريختن مرزبندى هاى سياسى با رژيم و وزارت اطلاعات است كه شاخص آن مصاحبه با شاگرد جلادی مثل سعيد شاهسوندى كه توسط دوقلوى سيامى - سياسى مصداقى صورت گرفت و ، الان به تبليغ تز عدم وجود مبارزه در زندان كشيده شده است ، مصداقى مدعى است كه اين تبانى وزارت اطلاعات است كه زندانيان از داخل زندان ،پيام به ادامه ى مبارزه ميدهند ، او در تلاش برای ترويج بدبينى ، شك انداختن در مورد تلاش و مبارزات زندانيان مقاوم ، در جهت القای توانمندى رژيم در كنترل تمامى كنش واكنش هاى سياسى در ايران، است . يعنى در اخر خط چرا مبارزه بكنيم ؟
اما در وراى بحث سياسى ، تفرعن و خود شيفتگى مصداقى بيش از اينكه يك اخلاق فردى باشد ناشى از يك انحطاط شخصيتى در درون اوست كه از تسليم او به رژيم ناشى شده است ، ديگر فقط بحث دشمنى با مجاهدين و رهبرى انان نيست ، هر كسى كه در مسير مبارزه عليه رژيم قدم بر ميدارد از فتواهاى مصداقى در أمان نيست ، چرا که او مشابه همه تواب ها ، در مسیر سقوط شخصیتی به نقطه ای رسيده كه هر حركت از هر نوعى را نفى ميكند ، ديگر بحث مبارزه و پرداخت بها نيست ، تصور مصداقى از دنياى پيرامون تصورى محدود از سايه ى لرزان در هم شكسته شده ى خويش است ، او نه تنها از درك مفاهيم بنيادى مبارزه درمانده و از قافله ى حرمت و شرافت انسانى ،بسيار عقب مانده است ؛ بلكه در دنياى تنگ و تيره ى ذهن او افراد مستقل با رأى مستقل و توان و خواست پرداخت بها براى عقيده ، ياد آور شكست او به خود او هستند . براى همين است كه منتقدين خود را با صفتهایى از قبيل عروسك توصيف ميكند . در تصور او انسانها بازيچه هاى قدرت هستند و نميتوانند از خطر استقبال كنند ، نميتوانند به عقائد و آرائى پايبند باشند و در اين راه از جان و سلامت خويش مايه بگذارند بویژه اگر چشم انداز پيروزى دور باشد . نه ، مصداقى در راستاى قرار گرفتن در خدمت منافع ارتجاعى ترين و ضد بشر ترين حكومت تاريخ ايران ، و براى توجيه تواب بودن خود ، به انكار "هر چيز زيبا و هر چيز خوب" مينشيند و به فرمان وزارت گردن مى نهد ، او مامور شده كه ادعا بكند مبارزه مرد و تمام !
اين يك ادعا نيست ، تلاش ميكنم با چند مثال مشخص مطلب را برسانم. اول از خود مصداقى مينويسم ، او در مصاحبه با يك تلويزيون اینترنتی به اسم ميهن ميگويد :


"نامه هایی که از زندانها میفرستند و این یک باب شده است میبیند که هواداران مجاهدین نامه میفرستند از توی زندان بیانیه میدهد که آقا شرکت کنید در ویلپنت .یا اطلاعیه میدهند یا خاطرات سری سری از درون زندان می دهند و هیچ اتفاقی هم نمیافتد .این نیست که اینها نفرات قهرمانی هستند مطلقا از این خبرها نیست .دستگاه اطلاعاتی استفاده اش را میبرد اتفاقا این یکی دیگر به نظرمن توی زمین رژیم است .وقتی رژیمی که این همه دمکرات است که شما اطلاعیه بدهید برای شرکت در نمی دونم مراسم ویلپنت ، یا آنچه که در مورد رژیم میگویند دروغ است و رژیم نمیدونم یک رژیم باظرفیتی است یا شما اینقدر تو جامعه منفورید یا بدون پشتوانه هستید که میگوید بگذار بدهند تا به نفع ما بشود وگرنه که معنی ندارد که در یک نظامی که میگویی فاشیستی و دیکتاتوری و قرون وسطایی ، بعد بیایید اطلاعیه بدهید در دفاع از ارتش آزادیبخش .برای اینکه ارتش بی معنی است و کاریکاتور است و اون مراسم هم یک خیمه شب بازی است ."
متوجه ميشويم كه نامه ى زندانيان سياسى كه با تقبل خطر شكنجه و اعدام ، در راستاى مبارزه ى خود از درون زندان مطلبى را به بيرون إرسال ميكنند ، بازى اطلاعاتى رژيم تلقى ميشود . او مينويسد كه اگر يك زندانى در حمايت ازمجاهدين مطلبى بنويسد به معنى منفور بودن مجاهدين است و اينكه رژيم از انها ترسى ندارد و يا اينكه در رژيم ظرفيتى هست . در اين مطلب متوجه ميشويم كه در دنياى حقیر مصداقى ، امرى به نام تقبل خطر و پذيرش بها براى مبارزه جا نميگيرد ، پس مذموم است و بايد آن را كوبيد . مهم اين است كه وقتى مبارزه را جدى ببينيم و شرايط ان را به طور واقعى بپذيريم ، ديگر با هر عقيده و تفكر سياسى به عمل هاى تقريبا مشابهى ميرسيم ، كما اينكه در ادامه ى مبارزات جوانان ايران در دهه ى چهل شمسى و بعد از پايان يافتن دوران مبارزات رفرميستى، گروههاى مختلف از زواياى مختلف عقيدتى به مشى مسلحانه رسيدند . از بحث دور نشويم ، بحث زندانيان قهرمانى است كه از زير تيغ و داغ رژيم نامه مينويسند كه :
« اینجانبان اعلام می‌داریم با توجه به بازداشت، محاکمه و حبس غیرقانونی خود همچنان پای موضع خودایستاده‌ایم و تا سرنگونی رژیم ولایت سفیه به مبارزه خود ادامه خواهیم داد.
اسامی زندانیان سیاسی:
مسعود عرب چوبدار
حمید بابایی
شاهین ذوقی تبار
پیام باستانی
زندانیان سیاسی زندان گوهردشت - ۲۵بهمن ۱۳۹۴»
آيا اين در زمين رژيم بازى كردن است ؟ آيا بر سر موضع ايستادن ناشى از منفور بودن در بين مردم است ؟ شايد در دوران تبليغ بى هزينگى ، اين موضعگيرى ، آب در خوابگاه مورچگان ميريزد؟ نمونه كه كم نيست ، از آخرين نامه ى زندانى سياسى ارژنگ داودى در مورد تحريم انتخابات ، كه در سايتهاى مختلف در مورد انتخابات آمده ، نقل قول ميكنم :
«از بيانيه زنداني سياسي ارژنگ داودي در مورد ضرورت تحريم نمايش انتخاباتي رژيم ولي‌فقيه
. سالهاست كه ما بوي تعفن استبداد مذهبي, فساد اخلاقي, اقتصادي و سياسي يك رژيم در حال احتضار را استنشاق مي‌كنيم و با چشمان خود مي‌بينيم كه نهادهاي قلدرصفت سرگردنه داري خود مخرب فقيه يكي پس از ديگري چنان در حال نابودي و اضمحلال است كه فضاي حاكم بر كشور, مالامال نارضايتي و درخواست عمومي براي تغييرات اساسي است. در پاسخ به اين درخواستها نيز دهها پيشنهاد مطرح شده كه همگي ادعا دارند كه اساسي و ريشه‌اي و يا حتي انقلابي هستند. ولي عملاً اين احساس را در وجود ما القاء مي‌كنند كه انگار از كسي كاري ساخته نيست؟! اشاعه انواع اين آدرس هاي غلط و ترويج اين‌گونه احساسات پوچ كه توسط مزدوران اطلاعاتي ـ امنيتي به‌طرزي گسترده در جامعه منتشر مي‌شود براي نيل به آزادي و استقرار دمكراسي در ميهن اهورايي بسيار خطرناك است.»
خوب است كه به نامه اى از يك فعال سياسى كه اين روزها ، از درون زندان آمده است نيز سر بزنيم و درمقابل او زانوى شاگردى به زمين زده و از او درس رفاقت و ايستادگى بياموزيم ،
امير امير قلى مينويسد :
رفقا، کارگران و زحمتکشان این نامه را در حالی می‌نویسم که به جرم آزادی‌خواهی در زندان جمهوری جهل و جور
اسیرم؛ اینک در شرایطی این نامه را می‌نویسم که گردن کشان به جرم ستم وهم و تباهی را می‌پرورانند و انسان‌ها
را به جرم انسانیت به بند ترازوی عدالت خویش به دارمی آویزند.
امروز سه شنبه ۲۷ بهمن ماه ۱۳۹۴ در بی‌دادگاه ارتجاع توسط جانی «صلواتی» به “۲۱ سال” حبس محکوم شدم. رفقا؛، کارکرد بشر خاموشی در برابر ظلم نیست که سمت برابری سمت ظلم و جور را نفی می‌کند و زندگی و مبارزه انسان‌ها هر دم این راز را می‌گشاید مگر جز این است که ظالمان و دیکتاتورهای سرمایه دار چنان چهره برابری را مخدوش کردند که برخی وجدان‌ها به‌سختی و دیر‌تر بیدار می‌شود، برخی سریع‌تر برانگیخته می‌شوند و برخی هرگز بیدار نمی‌شوند با این حال برخی پیش از وقوع فاجعه به افشاگری پرداخته و فریاد بر می‌آورند. بی‌تردید که ما «کمونیست‌ها» همیشه به ستم مجالی نمی‌دهیم شاید هم به همین دلیل است که بزرگی گفت: “کمونیست‌ها مردمی هستند با سرگذشتی ویژه
عزیزان؛ مردم هرگاه قساوتی را از حاکمان می‌بینند و بازگشت میان شکست و تسلیم طلبی سخت است، به‌عقب بر می‌گردند. و چهره پیروزی به دیکتاتور می‌دهند و این‌گونه است که ظالمان برانسان‌ها می‌تازند. مدارا کردن و یا خواستار اصلاح حاکمان ظالم همیشه به پایداری ظلم کمک می‌کند. مقاومت وعزم استواری و سازش‌ناپذیری “۳۸ ساله” آزاد مردمان و انقلابیون واقعیتی قابل‌انکار است که امید را زنده نگه‌داشته است.

همگان آگاه‌اند که نسل جدید انقلابیون و وراث این راه با فجایعِ چون “اعدام‌های موسمی” و “کشتار درمانی‌ها” و یا”قتل‌های زنجیره‌ای”و یا”سرکوب‌های عریان خیابانی” ظالمان و سردمداران دوره‌ای حکومت روبرو هستند. هرچند ضعیف لیک با دشمنی نیرومند سرکار دارند ولی از آن هراسی ندارند. من نیز چون دیگر وارثان خاک و حقیقت بی‌هیچ چشم‌ داشتی تا به ‌پای جان می‌ایستم و برای آزادی و برابری مبارزه می‌کنم و چون یاران، من نیز هرگز مقبول دیکتاتور نمی‌شوم و می‌دانم که آزادگی پدیده‌ای است که روی مردم تأثیر دارد همان‌گونه که به نگارش برگ‌های تاریخ در می‌آید..... .
من «امیر امیر قلی» فرزند خلق قهرمان ایران قطره‌ای از اقیانوس بیکران آزاد مردمان و کارگران و زحمت کشان این دیار تا به آخر هستم و به میراث پدران و بزرگانم وفادار خواهم ماند.

پس امروز رسا‌تر از همیشه فریاد می‌کشم، خطاب به دجالان و دیکتاتور‌ها، حسرت یک آه را به دلتان خواهم گذاشت
تا لحظه ی مرگ خم به ابرویم نخواهم آورد.

زنده باد آزادی زنده باد برابری زنده باد سوسیالیست
امیر امیر قلی اوین بند ۸
سه شنبه ۲۷ بهمن ماه ۱۳۹۴
(تأكيدها از من است )
باز هم به بخشهاى از اين نامه كه من در زير سطور آن خط كشيده ام بنگريم ، باز خوانى كنيم جز غزل زيباى سعدى چه ميشود براى اين قهرمان در زنجير نوشت ؟
ما را سرى است با تو كه گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم
رفيق امير ، سعيد شيرزاد ، ( چه نام برازنده ى ) ، نيز از درون زندان نامه ای مينويسد كه بخشى از آن را در زير می ا ورم :
نامه يك زنداني به زنداني ديگر: سعيد شيرزاد زنداني سياسي در بند4 سالن12 زندان گوهردشت نامه ای به علي (امير) اميرقلي زنداني سياسي بند8 زندان اوين نوشته است. متن نامه به اين قرار است:
به نام خلق محروم ایران سخنم را با گفته ای از رفیق «هوشی مین» رهبر کمونیست و انقلابی پیشین ویتنام آغاز می کنم. ”بين سوسيالسم و سرمايه داري دره عميق است كه ما كمونيستها مي خواهيم خاكستران دره باشيم”. امير جان رفیق نازنینم: در کمال بهت و ناباوری مثل پتکی که توی سرم خورده باشد خبر صدور حکم ۲۱ سال زندان توسط بیدادگاه ارتجاع و فاشیسم موسوم به بیدادگاه ضد انقلاب را شنیدم ٬ حکمی که تنها به جرم دفاع از خلق کوبانی برای تو صادر شده است.در پی این حکم ضد انسانی مانده ام که به چه کسی بنویسم به «شاهین» صدای اعتراضی که مرزهای جغرافیا را در نوردیده است یا به «داریوش» صدای همیشه جاودان و یا که به «مرجان» و صدای رها یی اش که از تو با مردمانش بگویند ویا .........رفیق جان همه اینها جز «داریوش» و «مرجان» و «شاهین» که صدایشان مثل وجدانشان فروشی نبوده و نیست هم آنانند که چشمهایشان را به روی قتل عام و جنایت جنگی در کوبانی و شرناخ و ماردین بسته اند و امان از روزیکه شاعری پست مدرن یا که هنرمندی کاسه لیسی و دستمال کشی از «بی بی سی» جون سر از زندان در بیاورد و زمین و زمان را یکی کنند و تمام مشکلات و بدبختی های جامعه برایشان در کلمه «یاد آر» خلاصه می شود.ولی رفیق جان این بار می خواهم با خودت سخن بگویم.این روز ها که زندان خانه ی من و تو شده است٬ خانه ای که خود خواستیم آنجا باشیم که با بودنمان به سوی ویرانی اش برویم و این راهیست که در سیر تکامل تاریخ نام هایی چون «مزدک» و «بابک»٬ «ستار» و «حیدر» و «میرزا کوچک خان٬» «ارانی» و «وارطان» و انقلابی ترین زمانه ی خویش «حسین فاطمی» را به خود به یادگار گذاشته است.تاریخی که «جزنی ها٬» «پویان ها»، «آحمدزاده ها»، «گلسرخی»، «دانشیان» و «همایون کتیرایی ها» را وتا همیشه فرمانده «حمید اشرف»، «مرضیه اسکویی ها»، «حنیف نژاد»، « بدیع زادگان» و «رضایی ها» را در خود نهفته است٬ سیر تکامل تاریخی که بدون نام «سعید سلطانپور» و «محسن فاضل» و «بهکیش ها» عقیم می ماند و هزاران هزارنامی که از آنها باید گذشت و به «شاهرخ زمانی» باید رسید که گوهردشت را به ستوه آورده بود.رفیق جان این کمتر از هیچ به نام «سعید شیرزاد» فرزند ناخلف خلق سرخ و قهرمان کردستان که نامش با «کاک فواد مصطفی سلطانی» و «صدیق کمانگر» و با لاله هایی چون «احسان فتاحیان» و «شیرین علم هولی» و «فرزاد کمانگر» پیوند خورده است به تو نوید می دهم که از هر قطره خون ما هزاران فدایی برمی خیزد و پوزه ی ارتجاع و فاشیسم را با تمام ارتش های ضد خلقی اش به خاک می مالد ٬ همانگونه که خون «صارمی ها» و «خسروی ها» جوشیده است و مقاومت زندان با نامشان پیوند خورده است.رفیق جان این روزها که با تاریخ پر ازنهضت جنگل تا رستاخیز سیاهکل و پیوند خوردن نام فدایی خلق با ظفار و اولین قربانیان قیام ۵۷ در به خاک و خون کشیده شدن رفقایمان در ترکمن صحرا و قتل عام های دهه ی ۶۰ و تابستان خونین ۶۷ تا سرکوب کارگران خاتون آباد و شهر بابک تا به همین روزها که دیگر رفقایمان به خاطر دفاع از مطالبات طبقه ی محروم جامعه با احکام سنگین روبرو می شوند به تو می گویم که تا آخرش ایستاده ایم و خطاب به آن دکانداران سیاسی و مدعیان به اصطلاح حقوق بشر تا به آن چپ های چپ کرده ازبیماری می گویم که برای جهان بی مرزمان تا آخرین قطره ی خون خود ایستاده ایم و....
. زنده باد آزادی و برابری٬ زنده باد سوسیالسیم، مرگ بر فاشیسم و ارتجاع
فدایی خلق ایران، سعید شیرزاد زندان گوهردشت ۲۹بهمن ماه۱۳۹۴

اما مگر ميشود از زندان و مقاومت نوشت و از على صارمى نگفت ؟ او كه به قول سعيد شير زاد و شير صفت ، مقاومت زندان با نامش پيوند خورده است . مگر ميشود ياد او را در باد پريشان نكرد و اسم او را در لحظات مستى و راستى فرياد نكرد؟ نه ،
به پيام على صارمى نگاه كنيم و از خود سئوال كنيم كه آيا كسى كه او و سازمان او و مقاومت او را منفور قلمداد ميكند تا كجا از رژيم ولايت فقيه تغذيه كرده و ميكند؟
بنام خدا
ولا تحسبنا الذين قتلوا في سبيل الله أموات بل أحياء عند ربهم یرزقون ...
بار دیگر در روزنامه خواندم که دادستان گفته بود که حکم اعدام شش نفر از هوادارهای مجاهدین خلق تایید شده
است و منتظر اجرا است.
باید از دادستان پرسید که مگر این 31 سال که شما به قدرت رسیده اید جزء مرگ ،فقر،وحشت و چماق چیز دیگری
هم برای این ملت به ارمغان آورده اید؟ اگر به دستاورد این31 سال نگاه کنیم ،اعدام ما 6 نفر چیز تازه ای نیست. نه
چی تازه ای است و نه تعجب بر انگیز بلکه تنها کاری است که از دست شما بر می آید.
شما مرتجعین زشت نا هنگام مگر جزء مرگ به مردم حاصلی داشته اید!
شما که این سان بر این ملت
تگرگ ذلت و فقر پریشانی و موهومات می دارید
به هوش باشید که روز انتقام خلق نزدیگ است
شب و روز لعنت و نفرین خلق بر گورتون جاری است
مپندارید که مردم غافلند
از یاد خواهند برد
چماق،زنجیر و دشنه و کهریزک
کشتار پی در پی
شخصی پوش و اوباشان
که با دستان باز می تازند بر مردم
اما در قیامت هم
همدم فرعون ،نرون ،چنگیز و دیگر قاتلان خلق تاریخ ساز خواهید بود
و در دنیا چون مشت گیرند درون کیسه سر بسته ای
دست عدالت می سپارند
و این دیری نمی پاید
شما داد نا ستانها
شما دادنا ستانهای بد توجیه گر احکام بی مبنای ،بی دادگاه
کجای این صف انسانیت ،اسلامیت
جا می کنی پیدا
نه، این ملت دگر با مستبدها عهد نمی بندد
با دروغ حیله و نیرنگ
به لب آوردی جان را
سفره خالی ز نون
سفر خالی ز نان
کودکان بی سرپرست
جامعه را در اعتیاد
چشم ها در مال غیر
با چه رویی باز حکومت می کنید
حرف می زنید
قول میدهید
خجلت نمی دارید
شرم هم حدی دارد
ولسلام
زندانی سیاسی علی صارمی
11 مرداد 1389

"آرى ، آرى جان خود در تير كرد آرش "
درخشش على آقا را در مرز بندى بين بشر و ضد بشر ، مرز بين نورو تاريك انديشى ، مرز بين رسالت انسان آگاه و مصمم و فداكار با تواب درهم شكسته و در هم ريخته را ميبينيد؟ اين مثال ها فراتر از يك بحث فردى، اما بيانگر يك حقيقت بسيار درخشان هم هست ، در مبارزه با رژيم ضد بشرى ولايت فقيه ، گلستانى از عقائد و آراء مختلف وجود دارد كه هر گل آن رنگ و بوى خاص خود را دارد اما در كنار هم ايستاده اند تا كسى جرّأت نكند مردم را به دلمردگى متهم بكند ودر مقابل در دنياى عداوت و دشمنى با مجاهدين هيچ چيز جز آداب و ادبيات رژيم ولايت فقيه نميتوان يافت. درماندگى وزارت اطلاعات در مقابل اين موج مقاومت وجه ديگرى از بحران همه جانبه ى هست كه كل رژيم ولايت فقيه را در بر گرفته است و زمانى كه مصداقى مامور ميشود كه در دفاع از رژيم و حمله به مجاهدين ديگر بار وارد ميدان بشود، در چنته ى پوسيده ى او هيچ چيزى جز انكار كل مبارزه وجود ندارد، مصداقى تعلقى به دنياى زندگان و اميدواران ندارد، پوسيدگى و انحطاط او قابل پوشانيدن در هيچ كفن و تابوتى نيست ، او ذره ذره ذره محو ميشود. اين مجازات سنگين تاريخ در مورد خائنين است كه نمونه هايش را بسيار داريم . او حتى زغال هم نيست كه سياهى زمستان را با خود حمل كند بلكه پودر و خاكستر شده و تمام شده است . مبارزه و مقاومت البته هنوز ادامه دارد.


همبستگی ملی،1 ،مارس،2016 : سعید ماسوری، از هر گونه رسیدگی درمانی در زندان محروم می‌باشد

سعید ماسوری، زندانی سیاسی محروم از رسیدگی درمانی

سعید ماسوری، زندانی سیاسی محبوس در زندان رجایی شهر، از هر گونه رسیدگی درمانی در زندان محروم می‌باشد .به گزارش تارنگار حقوق بشر در ایران، سعید ماسوری، زندانی سیاسی که پانزدهمین سال از دوران محکومیت خود را در زندان رجایی شهر پشت سر می‌گذارد، به دلیل شکنجه‌های جسمانی در دوران بازداشت از ناحیه کمر به شدت آسیب دیده و نیاز به مداوای پزشکی دارد اما مسولین زندان از اعزام وی به بیمارستان و مرخصی درمانی خودداری می‌کنند.لازم به ذکر است که این زندانی سیاسی با اتهام «محاربه» در زندان‌ رجایی شهر نگه داری می شود. ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺣﺬﻑ ﻣﺎﺩﻩ ١٨۶ «محاربه»، این زندانی می بایست آﺯﺍﺩ شود ﻭﻟﯽ ﻧﻬﺎﺩﻫﺎﯼ ﺍﻣﻨﯿﺘﯽ تاکنون از آﺯﺍﺩی وی ﺟﻠﻮﮔﯿﺮﯼ کرده‌اند.سعید ماسوری در دی ماه سال ۷۹ به اتهام «ارتباط با سازمان مجاهدین خلق» در اهواز بازداشت و به زندان اهواز منتقل شد. وی پس از دو سال شکنجه و بازجویی در سلول‌های انفرادی زندان اهواز به زندان اوین انتقال یافت.در بهار سال ۸۱، سعید ماسوری در شعبه ۶ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی حقانی محاکمه و به اعدام محکوم شد که این حکم طی دادگاه تجدید نظر به حبس ابد و تبعید به زندان رجایی شهر تقلیل یافت و از سال ۸۶ اجرا شد.این زندانی سیاسی در دوران حبس خود، از سوی مسئولین زندان رجایی شهر و نیروهای امنیتی بار‌ها مورد بازجویی و شکنجه قرار گرفته و در اعتراض به این اقدامات غیرقانونی چندین بار دست به اعتصاب غذا زده است.

همبستگی ملی،1 ،مارس،2016 : حسین پهلوان: هرکه از ظن خود شد یار من ...

یک دروغ بزرگ بود و اینهمه سر و صدا. چند روزی است که دارم نمایش مسخره ولایت فقیه را دررسانه های خارجی دنبال میکنم. به غیر از انگشت شمار رسانه اروپائی کسی به ماهیت انتخابات نپرداخت. بنا بر این اشاره چند نکته ولو برای خاطرات سه ماه سگ دعوا و یکسری شرط بندی چیزی نصیب کسی نشد جز یک سرافکندگی بیسابقه دیگر برای نظام ولایت که خود را دموکراتیک ترین حکومت جهان میدانند.

این نمایش انتخابات در بین دوباند بد و بدتر بدون هیچ ناظر بین المللی انجام شد. کاندید های لیست هر دوباند از یک منشاء فکری (نظام تک حزبی) و تقریبا از بقایای یک حزب منحله ارتجاعی و بنیاد گرائی "جمهوری اسلامی" هستند که در تمامی جنایات رژیم از تروریسم تا جنگ و کشتار و شکنجه و اسید پاشی و تجاوز و دزدی و غارت اموال مردم ایران و ...مشارکت داشتند صورت گرفت؛ و تازه برای چک نهائی پرونده جملگی این به اصطلاح کانیدا ها از فیلترینگ شورای نگهبان که توسط 12+1 مرد خبیث عبور میکند که حتی نکند یک مورد سابقه اعتراض علیه ولی فقیه در 37 سال جنایت داشته باشند. این تازه شکل این مجلس است که محتوا و تولیدات اینها هم در نهایت باید در همین شورای نگهبان توسط همین 13 مرد خبیث چک نهائی شود و یا مجلس تشخیص نظام ... به مصداق ضربالمثل خود گویم و حود خندم عجب مرد هنر مندی.
از تعداد آراء مرئی و نامرئی به شیوه جهان سومی که بگذریم دود دم تبلیغات رادیو تلویزیونی و مخبرین اروپائی از همه جالبتر است که چند مخبر رادیو تلویزیون سوئد در چاپلوسی و خود شیرینی پیش سران نظام از سبقت هم میگرفتند.
در گزارشی از رادیو سوئد "آگنتا رامبری" و "سیسیلیا اودن" ضمن پخش صدای یک زن ایرانی برای ایرانیان خارج کشور و احتمالا اپوزسیون برانداز و همچنین برای "موسسات دموکرتیک" که در انتظار قرار داد های میلیاردی هستند، ادعا کرد که " ما خواستار انقلاب نیستیم و میخواهیم سرنوشت مملکت را از طریق شرکت در انتخابات مشخص کنیم ... "و خبر نگار اضافه میکند که ما حتی یک نفر را هم در تهران ندیدیم که خواستار انقلاب باشد...
کاملا قابل فهم است وقتی قرادادهای میلیاردی در انتظار شرکتهای سوئدی روی میز چشمک میزند، خشم فریادهای مرگ بر ولایت فقیه هرگز شنیده نمیشود. تعدادی از جمعیت چندین میلیونی زیر خط فقر آن در جای جای تهران بشکل فجیعی خود را آتش میزنند و ازپل پرت میکنند دیده نخواهند شد و صد البته " رئیس جمهور بسیار محبوب حسن روحانی " که باعث همین بدختی های مردم است، منبع الهام است و برای پیام او سر دست میشکنند و برای شرکت در انتخابات لبیک میگویند.
و این دیگر بی انصافی و حرمت شکنی مردم است وشکل جدیدی از تبلیغات شنیع برای جانیان حکومتی است. در کشوری که از هر حیله و روشی مردم را با تهدید یا تطمیع از اخراج از کار و ندادن نمره بدانش آموزان و دانشجو گرفته تا بر آورده کردن اولین مایحتاج بپای صندوق های رای میکشانند بیان محبوبیت این جانوران دیگر خبر نگاری نیست یا حداقل از نوع شرافتمندانه آن نیست. مثل اینسکه هرچه که بدتر بر سر مردم میآید بازهم همین مردم از جلاد خود شکر گزارند و عجبا. هیچکس هم نیست که از این خبر نگاران بپرسد که پس چرا حتی یک حزب و گروه مخالف هرچند کوچک اجازه شرکت در این انتخابات رانیافت و چرا اینچنین هر دو جناح " اسلامی" از سرنوشت نظام نگرانند.
 هدف از برگزاری انتخابات در هر کشور دموکراتیک صرفا اعاده حق حاکمیت ملی مدنظر است، بخاطر انحصارطلبی "حکومت خواص " این نمایش توسط احزاب و سازمانهای اپوزسیون ایرانی مورد تحریم قرار گرفت بنابر این مشروعیت این نمایش هرچه باشد زیر سئوال است؛ و این قبل از هرچیز از اهمیت جدی بر خوردار است که برگزاری انتخابات در کشور بدون احزاب مخالف و اقلیت های دینی و ملی و مذهبی و عقیدتی انتخابات پارلمانی محسوب نمیشود و طبعا نباید در مجامع بین المللی مورد قبول واقع شودو باید محکوم گردد، هرچند منافع اقتصادی زیادی در پیش باشد.
 جشن و پایکوبی جارچی های فرنگی برای بزرگ جلوه دادن ارقام شرکت کنندگان آنهم آز طریق منابع رژیم در وزارت رقم ساز کشور برای سران هر دو باند بسیار مهم است... همانطور که در مقاله قبل از انتخابات پیش بینی کردیم. رقم شرکت کنندگان همواره مصرف دو گانه دارد. اول کسب مشروعیت ولی فقیه است، چون بقول او رای به نظام داده شده است؛ و بعد مشروعیت معاملات شرکتهای خارجی با رژیمی که دست در خون میلیونها ایرانی دارد میباشد؛ و باقی هیچ و پوچ است.
 بقول خانم مریم رجوی "این انتخابات در درون نظام برنده ای ندارد" اما مثل همیشه یک بازنده دارد.
 ما به ضریب ارتقاء آمار ارائه شده کاری نداریم چون برای هردوجناح باعث "مکنت و برکت" است و چیز تازه ای نیست مثل گذشته بلاخره از آنجائیکه دروغگو کم حافظه است چندی بعد از این نمایش رقم واقعی آن افشا خواهد شد.
 اما ولی فقیه مفلوک همه اعتبار خود را بر روی این نمایش سرمایه گذاری کرد و حکم شرعی صادر کرد "مبنی بر رای دادن در انتخابات نیاز به اذن شوهر نیست" و ایشان در این مورد البته ناپرهیزی کردند و با همین حکم احکام گذشته خود راهم که در همه موارد از عبور و مرور زن " اذن شوهر" یعنی جنس نرینه لازم بوده است را زیر سئوال برده است. در مورد دیگر از مخالفان نظام که بسیاری از آنها را در طول عمر نظام از دم تیغ گذراند، در خواست کرد تا در انتخابات شرکت کنند و احتمالا از برادران حزبالله عراق و لبنان هم برای طولانی تر کردن صفوف در تاریکی شب جهت همکاری و بیع متقابل هم برای "تودهنی به مزدوران شرق و غرب" دعوت بعمل آورده است. با تمام این تلاشهای کمر شکن و هزینه پولهای کثیف، شکست دندان شکنی را از مردم متحمل شد که صرفا آرا خود را جهت خوار و ذلیل کردن ولی فقیه به صندوق رقیب ریخته بودند. این برای چندمین بار است که افراد محبوب ولی فقیه شکست میخورند و بالطبع این جام زهر جدیدی است که در حلقوم خود ولی فقیه ریخته میشود؛ و نشان از آنست که امت در صحنه برایش " امام خود " تره خرد نمیکنند. گفتنی است که:
در 88 ولی فقیه از احمدی نژاد حمایت کرد که مردم با رای اعتراضی به موسوی دماغ ولی فقیه را نقره داغ کردند؛ و آن قیام فراموش نشدنی نه به ولی فقیه را راه انداختند که به فتنه معروف است. در سال 92 دوباره ولی فقیه جلیلی را علم کرد و از همان امت همیشه در صحنه دو باره رو دست خورد که همین مهره "لیست انگلیسی شیخ فری" برنده شد و اینبار بازهم از "لیست انگلیسی" در پای منبر ولی فقیه آنچنان شکستی را متحمل شد که اگر خانه نشین نشود از بودن عقل سالم در سر او باید شک کرد.
اما خبر نگاران اعزامی از کشور سوئد به چیزهائی هم اشاره کردند که قابل تامل است. در مصاحبه با شاعری که رای هم داد گفت که ما بین "بدترین و بدترین" نه بد و بدتر یکی را انتخاب کردیم. خبر نگار سوئدی گفت: ردم عادی پاسخ سئوال مارا سیاسی و فلسفی میدهند.
باید نتیجه گرفت که همین تعداد از مردم هم که پای صندوق میروند میخواهند به ولی فقیه دهن کجی کنند و اورا که سنبل ارتجاع است هدف قرار دهند نه چیز دیگر؛ و امیدوارم که طرفهای طرف معامله این پیام مردم را گرفته باشند که این آرا نه برای اصلاح طلبان بلکه نه بولایت فقیه در فقدان از آلترناتیو دموکراتیک بود. در واقع "هرکس از ظن خود شد یار من".

و به همین طریق اولی میلیونها ایرانی قهرمان دندان روی جگر گذاشته تا در روزی نه چندان دور راءی خود را به آزادی عقیده و حاکمیت ملی به کسی دهند که بفکر ایران و ایرانی است نه لیست ارتجاع اسلامی یا "انگلیسی" و حد اقل مجبور نباشند بین "بدترین و بدترین" یکی را انتخاب کنند بلکه همانی که خود میخواهند رای دهند؛ و این تا آزادی همه احزاب و سازمانها و عقاید و قلم و آخرین زندانی سیاسی ممکن نیست ولی این خواسته محقق خواهد شد...