۱۳۹۳ اسفند ۱۳, چهارشنبه

پروژه هاي انهدام يك جنبش و خط سرخ مقاومت-(گاو داني حاج داوود در زندان قزل حصار) مصطفي نادري

در سال 61 در زندان قزل حصار در بند سوم در واحد  اول بودم.  من و 8 نفر ديگر در مراسم رژيم شركت نميكرديم، و توابها را دست مي انداختيم و يك بارهم در موقع سينه زني شب عاشورا كه چراغهاي بند را خاموش كرده بودند، ازفرصت استفاده كرده و توابهاي بند را كتك زده بوديم.  توابها هم گزارشي از ما داده بودند و يك روز حاج داودد رحماني رئيس زندان گوهردشت آمد  و در حاليكه دم در بند ايستاده بود، پاسداران اسم ما 8 نفر را خواندند و بعد ما را به زيرهشت واحد يك بردند. در آنجا پاسدار مربوطه اسم مرا صدا زد، جلو ميزي رفتم كه حاج داوود پشت آن نشسته بود، او سؤال كرد حاضري توبه كني و در بند مصاحبه كني تا تورا دوباره به بند ببرم، گفتم نه  چرا اين كار را بكنم؟ گفت منافق جرم تو اين است كه تواب ها  را مسخره ميكني و شب عاشورا آنها را زدي . من جواب دادم كه آنها خودشان داشتند سينه زني ميكردند و خودشان خودشان را ميزدند و من هم به كمكشان رفتم كه در اين لحظه پاسدارها شروع به زدن من با لگد و مشت كردند و گفتند كه منافق مسخره بازي درمياوري؟

بعد حاج داوود گفت كه اينجا هم منافق بازي ميكني و درست جواب نميدهي و مسخره بازي ميكني.  حاج داوود در ادامه گفت رئيس اينها تو هستي؟ گفتم كه رئيس چي هست؟ گفت چرا به تو ميگويند رئيس؟ گفتم بچه ها فيلمي ديدند و ميگويند تو شبيه رئيس در آن فيلم هستي.  بعد شروع كردند به كتك زدن من و مرا  به گاوداني واحد يك انداختند. گاوداني محلي زيرهشت واحد يك، كه بعد از اينكه درب را باز ميكردي 6 پله پايين ميرفت و مساحت آن تقريبا دونيم در شش متر بود و ته اتاق دو نصفه ديوار كشيده بودند، يكطرف آن توالت و يك سوراخ وسط آن كرده بودند و يك شير آب هم داشت. در آنجا 65 نفر بوديم و  دو ماه ونيم ما در آنجا مانديم و روزي يك تكه نان و تقريبا يك قاشق برنج به هر نفر ميدادند، چون زيرزمين بود نم خيلي زيادي داشت، ديوارهاي آن تقريبا خيس بود، بچه ها در آنجا به دليل گرسنگي همه در مورد غذا صحبت ميكردند، و باعث شده بود كه همه معده درد بگيرند، با هم صحبت كرديم و قرار گذاشتيم كه كسي راجع به غذا صحبت نكند.  چند بار بعضي از بچه ها به دليل ضعف جسمي حالشان بد ميشد، ما در ميزديم كه به بهداري ببرند، وقتي كه در زديم و گفتيم يكي حالش بد است و بايد به بهداري برود، پاسدار ميگفت بيرون بيايد، وقتي كه بيرون ميرفت، پاسدار در را مي بست، پاسداران او را كتك ميزدند و دوباره در را باز ميكردند و ميگفتند كه به بهداري برديم و ميخنديدند. چند بار در اين مدت دوماه ونيم ، پاسداران در را ميزدند و گفتند كه هركس كه آدم شده و حاضر به مصاحبه است ، ميتواند به بند بازگردد ولي كسي حاضر به مصاحبه نشد، به دليل سرما شير آبي كه آنجا بود يخ زده بود، يك قابلمه كوچك  براي گرفتن غذا داشتيم وگفتيم كه شير آب يخ زده و  آب نداريم. او گفت كه هركسي كه آب ميخواهد مصاحبه كند و به بند برود. يكي از بچه ها گفت كه اينجا مگر صحراي كربلا است كه آب نميدهيد و او قابلمه را گرفت كه آب بياورد. چند لحظه بعد آمد و قابلمه را به ما داد كه در قابلمه برف و يخ بود. و گفت بگيريد و در را بست و ما براي آب كردن آن پتو دورش پيچيديم وقتي كه آب شد، داخل آن پر از خاك و خاشاك بود. اين شرايط دوماه  ونيم طول كشيد و همه از گرسنگي كلي وزن كم كرده بودند، در طول روز نفرات به خاطر گرسنگي و رطوبت شديد ازحال مي رفتند، خلاصه بعد از دو ماه و نيم ما ر ا صدا كردند و 65 نفرمان را داخل ماشين حمل گوشت به زندان گوهردشت به سلولهاي انفرادي منتقل كردند.

۱۳۹۳ اسفند ۱۲, سه‌شنبه

عواطف يا سوءاستفادة رذيلانه از آن؟ ـ مهري سعادت

يكي از سخت ترين روزهاي زندان براي خودم در سال 60 صحنة اعدام خواهر مجاهدم ثريا ابوالفتحي بود. بند ما يعني بند محكومين زن معروف به قرنطينه به لحاظ هوايي در فاصلة100 متري ميدان تير قرار داشت و لذا صداي تيرباران مانند خالي كردن تيرآهن، در شبهاي اعدام به راحتي شنيده ميشد. ثريا به هنگام شهادت باردار بود و آن شب احساس كردم كه تمام عواطف بشري، كه زيياترين و متعاليترين آن عاطفه مادر و فرزنديست، توسط خميني ضدبشر و پاسداران شبپرست وحشي، به رگبار بسته شد. اين درجه از وحشيگري برايم غيرقابل باور بود و از اين بابت آن شب برايم خيلي سخت گذشت همان شب دو صدا بگوش ميرسيد: صداي ثريا كه در طول مسير از بند تا ميدان تير، سرود جبهة رهايي را  ميخواند و در آخرين لحظه هم شهادتين خود را كه ميگفت الله اكبر و پاسداران شقاوت و تباهي، با شليك تير خلاص، مانع از شنيده شدن حرف آخر الله اكبر يعني حرف «ر» شدند . صداي دوم اما، صداي نخراشيدة رئيس زندان وقت يعني حاجي يزداني بود كه در كمال دنائت و شناعت رو به پاسداران تير خلاص زن ميگفت دستتان درد نكند، و صبح روز بعد هم به بند خواهران آمد و گفت: «لابد ديشب صداي تيرباران را شنيديد و او ثريا بود و سزاي همة شمايان هم مثل او است.»
اما توجيه اعدام طفل به دنيا نيامده چه بود؟ چون پدر و مادر مجاهد هستند، پس فرزند هم لاجرم، مجاهد خواهد شد و حكمش قبل از به دنيا آمدن, تيرباران است و بعد هم شليك به رحم اين مادر مجاهد.
هجوم آيات قرآني و صداي برادر در گوشم بود كه در امجديه ميخروشيد: به كدامين گناه كشته شد؟ يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ... وَإِذَا الْمَوْؤُودَةُ سُئِلَتْ  بِأَيِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ وَإِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ ... زماني كه از آن استعداد زنده بگور و پرپر شده پرسيده شود: به كدامين گناه كشته شد...
قبل از آن در شب 7 تير، پاسدران رذل و كينه كش، خواهران ميليشياي شهيدم: لعيا عنصريان و رقيه موتاب را تيرباران كرده و در منتهاي رذالت و شقاوت به رحم و دهانشان شليك كرده بودند. همان شب بعد از تيرباران، يكي از همبندان اين دو قهرمان ميليشيا را به بالين آنها برده و نقاط شليك را نشانش داده بودند.
وقتي كه صحنه هاي شقاوت از يك سو و دلاوري و رشادت از سوي ديگر جلوي چشمم رژه ميرود، كلمات بر من پيشي ميگيرند و تمركز قلم از خلص عواطف به وجه زن ستيزي و ضديت كور و هيستريك ميرود و بعد كه ميخواهم دوباره ادامه بدهم، ميبينم كه اتفاقاً اين دو يكي است و زن ستيزي آن روي سكة ضد بشر بودن را نمايان ميكند.
باز تلاش ميكنم كه قلم را به صبر و تمركز وادار كنم، اما موفق نميشوم، صحنة اعدام برادر مجاهدم، محمد معزي در سال 60 يا 61 ، اين بار بر خلاف عادات معمول، اعدام و رگبار ساعت3 بعد از ظهر يعني در روز روشن آنهم در روز مبعث كه جشن همة مسلمانهاست، انجام ميشود، محمد قهرمان قبل از رفتن به جوخة اعدام، فرزندش ميثم را براي آخرين بار در بغل خود نفشرد تا پاسداران شقاوت در آخرين دقايق، از عواطف بيدريغش سوء استفاده نكنند، و حال در لحظة تيرباران (همان صداي مشابه فرو ريختن بار تيرآهن) اين ميثم كوچولو بودكه به سمت پنجرة بند ميدويد و در حاليكه ميله هاي پنجره را گرفته، مدام ميگفت: باباي مرا دارند ميكشند. در حاليكه حاضرين تلاش ميكردند كه ميثم كوچولو را از پنجره جدا كنند، بغض گلويشان را ميفشرد و سيل عواطف بصورت اشك سرازير مي شد و همان را هم بايد از ديد پاسدران شقاوت پنهان ميكردند.  در آن لحظات پر تب و تاب, همزمان از تلويزيون, فيلم حضرت محمد در حال پخش بود و همزمان صحنه هايي از عمار ياسر, جوان تازه مسلمان شده، نمايش داده مي شد كه شاهد شكنجه و شهادت پدر و مادرش (سميه) است، و در اين صحنه، ميثم در 3 يا 4 سالگي، شاهد اعدام پدرش. تلاقي صحنه ها بعد از 1400 سال, باز همان شقاوت است و همان پرپر شدن گل هاي نوشكفته.
آن موقع در زندان، مرتب اراجيفي از جانب زندانيان به خانواده ها ميگفتند و بالعكس وضعيت خانوادهها را به زندانيان ميرساندند. ولي هدف چه بود؟ واقعاً عواطف آنها به جوش ميآمد يا عاطفه را نيز به گروگان گرفته و به عنوان يك حربة كثيف و ضد انساني به خدمت اهداف شوم ضد بشري خودشان گرفته بودند؟
 حالا زمان به جلو رفته و در سال 93 هستيم، اين بازي كثيف در ابعادي كثيف تر و شنيع تر تكرار ميشود. از سال88 به شيوة ديگر شروع شد. رژيم مجدداً اين حربة كثيف را آزمايش ميكند، بحث «فرزندان در اسارت»! (منظور مجاهدين سرفراز اشرفي است، اغلب با سوابق مبارزاتي بالاي 30 سال) و عواطف خانوادگي!، اولين محصول اين غليان عواطف! نامه نگاري كثيف به مالكي و تشكر از كشتار 6 و 7 مرداد و به گروگان بردن 36 تن از فرزندان رشيد مردم قهرمان ايران است. دست جلاد آن هم از نوع بيگانه را بوسيدن و ادعاي عواطف؟! روزگار غريبي است اين طرف اما، شيرزنان و كوه مردان بغض وداع با شهيد را از اشك به ترانه تبديل ميكنند. (صحنه وداع مادر و خواهر شهيد حنيف امامي شهيدِ كشتار مالكي به نيابت از خامنه اي در 6 و 7 مرداد88)ـ در نقطه اي ديگر، صف مجاهدين اشرف در اعتصاب غذا.
اما اين كافي نيست و عواطف! عمق ديگري ميخواهد، نيرنگي جديد و تاكتيكي كثيف تر: آمدن گروهي به اسم خانواده جلوي درب شير و به حراج گذاشتن عاطفه از طريق 320 بلندگو، البته با پشتيباني كامل نظاميان مالكي، منظور همان گردان به اصطلاح حفاظت اشرف است كه كشتار 6 و 7 مرداد را كرده و الان هم براي تكميل مأموريت حفاظت، وحوش وزارت اطلاعاتي را در اضلاع اشرف پشتيباني ميدهد كه در 24 ساعت شبانه روز، با 320 بلندگوي گوشخراش، لالايي عاطفه! بر گوش فرزندان اسير دلبند بخوانند! تفوا بر تو اي وزارت ننگ و نفرت اطلاعات و البته استفاده از انواع سايتها و لجن نامه هاي مأموران وزارتي كه نفس حرام خودشان را هم مديون مجاهدين و رهبري آن هستند.
 آري رژيم ددمنش و ضد بشري و دجال كه در تاريخ بشريت، نمود و بروز و ظهور آن بينظير و منحصر به فرد است، اين حربه را در گرو خود دارد، ولي بدليل جلو رفتن زمان كه ذكر شد، اين حربه علاوه بر ويژگي كثيف و ضد انساني، ويژگي ديگري هم پيدا كرده كه همان زنگ زدگي و كهنگي است كه آن را بسيار ناكارآمد كرده است.
-        رژيمي كه از خداحافظي يك فرد اعدامي با مادرش در ملاء عام، مانع ميشود، يعني تبادل يك لحظه عاطفه در آخرين دقايق حيات، تا كجا بايد پايه هاي حكومتش لرزان و سست باشد،
-        رژيمي كه دختران ايراني را در فجيره به فروش ميرساند,
-        رژيمي كه بنا به اعتراف شهردار جنايتكار تهران قاليباف كه مي گويد: «هر شب ۱۵ هزار كارتن‌خواب داريم» (تابناك12آذر93) و تعداد زيادي از آنها نيز زنان هستند و سردمداران رژيم هم اعلام ميكند كه درصد بالاي كارتن خوابها از تحصيلات عاليه برخوردارند,
-        رژيمي كه نيمي از مردم و 90درصد كارگران آن زير خط فقر هستند,
-        رژيمي كه جوانان را كه در همه جا سرمايه هاي كشور هستند, بمب ساعتي تلقي كرده و در پي نابودي آنان است,
-        رژيمي كه در هر خانه و كاشانه اي زخمي عميق از كينه كشي و شقاوت پاسداري و ولايت سفياني بر جاي گذاشته، ترسان و متزلزل از همين طغيان عواطف است كه روزي چون سيلي بنيانش را خواهد كند، و با همان قانون پديدة فوق متناقض در منتهاي وقاحت و دجاليت باز هم ژست عواطف ميگيرد,
ما اشرفيان به مثابة آنتي تز و درمان بلاي خانمانسوز آخوندها,  در هر جا كه باشيم، چه اشرف و چه ليبرتي، عواطف خودمان را بسا عميق تر از روز اول انتخاب مبارزه، نثار خلق قهرمان خودمان ميكنيم. آري با فهمي عميق تر از شرايط خودمان و دشمن وامانده از بحرانهاي بيروني و درمانده از فشار جبهة داخلي، از همه چيز خودمان ميگذريم تا لبخند پيروزي و آزادي را بر لبان خلق به انتظار نشسته مان بياوريم، آري، لذت حس برابري و مقام انساني را براي زن، احساس غرور براي پدري كه دست پر به خانه و نزد فرزندانش ميرود، شادي پسرك ايراني در لحظة نشستن روي نيمكت مدرسه به جاي كار سخت در كوره هاي آجر پزي يا زباله گردي, به ارمغان آوردن صورتي شاد و معصوم براي دختر و مادري كه پاسداران تيرگي و شقاوت، آن را با اسيد به يغما برده اند.
آري فرزندان رشيد خلق يعني من و ديگر خواهران و برادرانم در ليبرتي، خود را به هر آب و آتشي ميزنيم تا چنين روزي و لحظهاي را خلق كنيم و در يك كلام از ليبرتي پلي ميسازيم تا تهران.
يك, دو, سه, صد,
هزار اشرف ميسازيم،
شهاب آسا ميتازيم،
به راهت اي آزادي,
بي پروا جان ميبازيم.
مهري سعادت ـ اسفند 93







سنگ مزاری که سلاح شد ـ بهمن. ب

انسانهای مبارز به 4 گونه با دشمن در جنگند:

اول، انسانهایی که در حیات خود تا آخرین نفس با دشمن می‌جنگند. آنگاه حیات و مبارزه آنها الگو و انگیزه‌ای می‌شود برای نسلهای آینده. (مجاهدین خلق، از نیم قرن پیش تا کنون، چنین انسانهایی هستند. در تاریخ مبارزات بشری نیز همه انقلابیون و مبارزین از این‌گونه اند).
 دوم، انسانهایی که نحوه مرگ و شهادت آنها در راه آزادی و عدالت، آن‌چنان مظلومانه و تأثر برانگیز است که خود منشأء قدرتی شگرف در برانگیختگی انسانهای دیگر می‌شود. (قتل‌عام 30هزار مجاهد در 67، شعله‌های مقدس آزادی هم‌چون صدیقه مجاوری و ندا حسنی و قتل‌عامهای 6و 7مرداد و 19فروردین و به‌ویژه 10شهریور در اشرف، دارای این ویژگی می‌باشند. در تاریخ نیز شهادت مظلومانه انقلابیونی هم‌چون ژاندارک، امیلیانو زاپاتا و ارنستو چه گوارا... از این‌گونه است.)
سوم. انسانهایی که همه ویژگیهای فوق را دارند، اما اینان بعد از به خاک افتادن، در اثر ممانعت دشمن از خاکسپاری آنان، با پیکرهای خاموش اما پر جوش و خروش خود نیز با دژخیم می‌جنگند و پرچم مقاومت و ایستادگی را با پیکرهای خود در اهتزاز نگه می‌دارند. (شهدای 19فروردین، 10شهریور و شهدای صدیق در محاصره پزشکی اشرف و لیبرتی از این‌گونه اند).
چهارم، و سرانجام انسانهایی که با مزار و سنگ مزار خود نیز با دشمن می‌جنگند و کوس رسوایی و رذالت و زبونی او را در همه عالم به صدا درمی‌آورند. مجاهدین شهید آرمیده در مزار مروارید اشرف، چنین اند...
 اشرف، آوریل 2003
 در صبح روزی از تابستان اشرف، ساعت 0430 بامداد از صدای سرفه و نفس کشیدنهای عمیق کسی از خواب بیدار شدم. متوجه شدم صدا از سوی دوستم به نام حسن است. تخت او درست در کنار تخت من قرار داشت و از صدای او سایر نفرات نیز بیدار شدند. او را صدا زدیم، اما جوابی نمی‌داد و حرکتی نمی‌کرد. امدادگر به سرعت اقدام به تنفس مصنوعی و ماساژ سینه کرد... نگو که آن صدا، صدای آخرین نفس‌های گرم او بود...
 از این پس عصرهای پنجشنبه با گلی در دست به زیارت مزار او در مروارید اشرف می‌شتافتم و در خاطرات خود با او غوطه‌ور می‌شدم...
 «حسن پهلوان» از صمیمی‌ترین دوستانم بود و به راستی که در دنیای مبارزه و انقلاب، یک «پهلوان» بود. او در زیر حاکمیت ملاها مورد شکنجه و اذیت و آزار قرار گرفته بود و مدتی را به‌عنوان پناهنده سیاسی در آلمان به‌سر برده بود. با همدیگر عصرها در کمپ مجاهدین به نام «حبیب شطی» در حوالی بصره در نقطه‌ای مشرف بر رودخانه شط‌العرب می‌نشستیم و صحبت می‌کردیم. او همواره برایم از فجایع جنگ جهانی دوم، از فاشیسم و از جنایات نازیها در «آشویتس» می‌گفت، اما همیشه صحبتهایش را با این جمله پایان می‌داد که: «جنایات فاشیسم دینی ولایت‌فقیه و ملاهای بنیادگرای حاکم بر ایران هولناک‌ترین جنایاتی است که بشر به خود دیده است...
 اشرف، ژانویه 2015- یک خبر غیرقابل باور

نیروهای عراقی و شبه‌نظامیان جنایتکار مستقر در اشرف، به دستور هادی عامری به تخریب مزار مروارید اشرف، یادبودها، نمادها، دیوارها و حتی انهدام سنگ قبرهای آن پرداختند...
 خبر دل‌آزارتر از آن بود که بتوانم از کنارش بگذرم. عجبا که در روزهای مصادف با هفتادمین سالگرد فروپاشی اردوگاه «آشویتس»، نوادگان ایدئولوژیک و تاریخی نازیسم، ذات سفله و فطرت پست ایدئولوژی‌شان را در سایه حاکمیت سیاسی ولی‌فقیه، در کشتن خاک و سنگ آرامگاه مروارید اشرف به نمایش گذاشتند. در میان پاره‌های بلوک و ریشه‌های بیرون کشیده شده درختان، و گلهای پرپر، قاب عکسی از تصویر متبسم حسن پهلوان، روحم را به آتش کشید. به خود گفتم: «این جنس از جنایت تنها از زیر عمامه ولی‌فقیه می‌جوشد». اما این کار رژیم ولایت‌فقیه و مزدوران عراقی‌اش برایم تازگی نداشت. سال گذشته مزدوران عراقی، به ‌فرمان مالکی، پیکرهای در حال جنگ شهیدان اشرف را مخفیانه دفن کردند و هنوز هم هیچ‌کس از محل دفن آنها اطلاعی ندارد. دفن مخفیانه بدنهای گرم و خونالود شهیدان در حوالی زندانهای مخوف قزل‌حصار و گوهردشت در منطقه‌یی خاموش به‌نام بهشت سکینه؛ و یا خاوران، آرامگاه شهیدان قتل‌عام 67، که به‌خاطر دفاع از حرمت یک کلمه، بردار شدند؛ و یا تخریب مزار بنیانگزاران سازمان در قطعه 32 بهشت زهرا و نیز هجوم ویرانگرانه به وادی السلام کربلا، آرامگاه جاودانه فروغهای آزادی...
 اما جدال تندباد و قاصدک، مرگ قاصدک نیست، پیام تکثیر آن است. آنان زندگان شاهدند. از این‌رو مزارشان نیز قبله الهام است. منبع انگیزش و میعادگاه زندگی است.
 حسن پهلوان، و همه مرواریدهای زیبا و درخشان اشرف، که با سنگ مزار خود به جنگ دشمن می‌روند، اکنون در قلب و ضمیر پهلوانان و خلق قهرمان ایران خانه کرده‌اند...

۱۳۹۳ اسفند ۱۱, دوشنبه

پروژه هاي انهدام يك جنبش و خط سرخ مقاومت- (زندگيِ بعد از« اعدام») مصطفي نادري


در سال 60 در زمستان در سالن دادستاني اوين بودم
 تقريبا يك ماه بود كه چشم بسته در آن سالن به‌سر ميبردم كه گاهي وقتها به بازجويي ميبردند. روزي بازجو كاغذي داد و گفت اطلاعات خود را با ذكر نفر و محل در اين كاغذ بنويس تو حوصله مرا سر بردي، روي كاغذ همان را نوشتم كه قبلا نوشته بودم. او كاغذ را پاره كرد و گفت ديگر ما با تو حرفي نداريم منافق، ما همه چيز را مي دانيم مي‌خواهيم خودت بگويي و بعد با كابل به سر و بدنم زد و از اطاق بيرون انداخت و گفت نوبت تو مي رسد خودت خواستي بعد از ظهر بود ساعت 5 يا 6  كه اسم مرا خواندند و من دستم را بالا بردم من و چهار نفر ديگر را به اطاق كوچكي در محل ديگري بردند و گفتند شما مفسد في الارض هستيد و دادگاه حكم اعدام شما را صادر كرده و ساعت 2 نيمه شب شما را اعدام مي كنيم و به هر نفريك كاغذ و خودكار داد و گفت وصيت نامه خودتان را بنويسيد من كاغذ را سفيد به او دادم و گفتم من چيزي ندارم كه به كسي بدهم و بعد او گفت منافق مگر تو مسلمان نيستي اگر كسي را تو اذيت كردي يا از پدر و مادرت آمرزش بخواه ، گفتم من كسي را اذيت نكردم و پدر و مادرم هم مرا مي شناسند و بعد يك لگد به پهلوي من زد  و گفت منافق.  حدود ساعت 1 يا 2 شب بود كه ما را صدا كردند و به حياط بردند. ماشيني آمد و ما 5 نفر را سوار كردند بعد از مدتي متوقف شد و ما را خارج كردند. درتاريكي پاسدار گفت دست روي شانه نفر جلويي بگذاريد. بعد دو تا از بچه ها شروع به خواندن سرود شهادت كردند: دراين صبح خونين ...پذيراشو از من سلامم شهادت... بقيه و من هم همراهي ميكرديم. پاسداري با كابل به ما ميزد و مي گفت خفه شويد. ما را بردند با چشمهاي بسته و دستهايمان هم از پشت بسته بود. جلو ديواري ايستاده بودم و مرتب صداي گلنگدن كشيدن مي آمد بعد صداي يك نفر كه بالحن آخوندي حرف ميزد آمد و گفت به حكم دادگاه انقلاب اسلامي شما مفسد في الارض و محارب هستيد و حكم شما اعدام است و الان اجرا مي شود و يكي از پاسداران فرمان آتش داد. ما چشم بند به چشم داشتيم و تاريك بود. صداي يك رگبار شليك را شنيدم و بعد به زمين افتادم چون هيچ كنترلي روي بدنم نداشتم چند لحظه سكوتي حكمفرما شد. احساس كردم كه خون از بدنم جاري شده و منتظر بودم كه بميرم كه پاسدارها همه زدند زير خنده و گفتند با همين دل و جگر ميخواهيد با اسلام بجنگيد و با كتك ما را با همان ماشين از آن جا بردند به يك اطاق . من چشم بند را باز كردم . پنج نفر بوديم. من نگاه به دستهايم كردم همه تاول زده بود . تمام بدنم تاول زده بود. تاولهاي آب دار. يكي ديگر از بچه ها هر نيم ساعت غش مي كرد و دچار حمله صرع شده بود. يكي ديگر وقتي كه چشم بند را باز كرد و عينك خود را زد گفت نمي بينم چه بر سر چشمهايم آمده ؟ نمره چشم او در عرض دو ساعت بالا رفته بود. ديگري قفسه سينه اش درد شديد گرفته بود و سكته ناقص كرده بود و ديگري سر دردهاي شديد مي گرفت...
صبح مرا صدا كردند براي بازجويي، اما ديگر نمي ترسيدم و هيچ دلهره يي نداشتم. چيزي در من عوض شده بود. بعدها همه در زندان به من ميگفتند چقدر خونسرد هستي هيچ چيز كنترل تو را به هم نمي زند.

سالها بعد در واكنشم نسبت به مسائل فهميدم كه آن شب، آن زندگي كه قبلا مي شناختم با همه جاذبه هايش برايم تمام شده و هيچ احساسي نسبت به آنها ندارم . تنها چيزي كه ذهنم نسبت به آن واكنش داشت بچه هاي زندان بود و مقاومتي كه ميكردند و خودم را جزء آنها مي ديدم. ده درصد خودم بود و 90 درصد عشق به مقاومت و بچه ها بود.  تا روزي كه مرا  براي آزادي از زندان صدا نكرده بودند، هرگز فكر آزادي نبودم و هيچ فرقي نميكرد كه در كجاي زندان باشم در گاوداني حاج داوود يا در انفرادي زير شكنجه و بازجويي يا در بند. سعي ميكردم آن 90 درصد خود را در بچه ها پيدا كنم به خاطر همين هميشه نسبت به هر زنداني مقاومي و هر كس غير از توابين و رژيمي ها احساس بدهكاري داشتم .
فكر ميكنم بزرگترين اشتباه رژيم در ارتباط با من همان اعدام مصنوعي بود بعد از آن هرگز خودم را از سازمان جدا نديدم.  حتي زمانيكه قطع  بودم و هيچ ارتباطي نداشتم.  تاثير آن روي رابطه هاي من با افرادي كه تا حالا با آنها تماس داشتم اين بود كه هيچ كينه و ناراحتي از كسي در من بوجود نمي آيد و اين از احساس بدهكاري است كه نسبت به خلقم و سازمانم دارم و اين احساس بدهكاري نسبت به مردم كه، رابطه من را تنظيم ميكند از ايمان به اصيلترين انقلاب رهايي بخش سرچشمه ميگيرد كه راهنما ، الهامبخش و موتور محرك آن ايدئولوژي عميقا ضداستثماري و رهبري پاكبازمان است، به خاطر همين است كه كسي تابحال نديده كه من در رابطه با همرزمان و هركسي كه با رژيم آخوندها مرزدارد، داد بزنم و حتي بلند صحبت بكنم و بعد كه به سازمان دوباره وصل شدم همين احساس را داشتم چرا كه 90 درصد خودم را در آنجا پيدا كردم من از روي خودم با اين دستگاه تماميت مصداقي را ميتوانم ببينم و به او مي گويم تو هرگز بچه هاي زندان را دوست نداشتي تو هميشه از آنها طلبكار بودي ، در واقع طلبكار از سازمان . با  همان خط زردي كه در زندان براي توجيه بريدگي ات داشتي، ميخواهي بريدگي افرادي را كه از اشرف و مقاومت بريده اند، توجيه كني.

اين عقده به جايي مي رسد كه نامه به مسعود مي نويسي تا بلكه با درافتادن با بالاترين ارزش مقاومت هويتي براي خودت پيدا كني، هر چند كه  از اين نامه بوي تعفن وزارت اطلاعات بيرون ميزند، در آنجا كه ميگويي اگر بچه هاي ليبرتي و اشرف از اين نامه مطلع شوند چه فكر ميكنند. آري من و همه بچه هاي زنداني كه در ليبرتي هستند هويت خودمان را در محو شدن در جمعي كه مي جنگد و مقاومت مي كند پيدا كرديم و آن يك كلمه بيشتر نيست: مجاهد خلق.  كلمه يي كه هزار هزار به خاطر آن بالاي دار رفتند، ولي تو با شاخص شدن در دستگاه ارتجاع و رژيم ميخواهي هويتي را به دست آوري و اين پايان دو ديدگاه نسبت به زندان خميني است. يكي با همان منطق حنيف نژاد كه گفت براي اينكه مقاومت و مبارزه بماند، ما  بايد برويم و يكي مثل تو آنقدر در منجلاب غرق ميشود كه مي شود صداي بريده مزدور تواب...

هر چند تو اين چيزها را نمي فهمي ولي لازم ديدم اينها را براي هموطنانمان بنويسم تا  بعنوان نمونه و مثال، تفاوت بين دو زنداني كه هر دو زنده ماندند و از زندان خميني بيرون آمدند، روشن شود. تفاوت بين يك تواب خيانت پيشه كه ميخواهد تيشه به ريشه مجاهدين بزند با يك زنداني سياسي كه به حداقل وظايف خود قيام كرده است. در همين تفاوت ميتوان فاصله ي بين اسلام مجاهدين و اسلام خميني، و فاصله بين رهروان و حاميان فداكار اصليترين مقاومت عليه مهيب ترين نيروي ارتجاعي تاريخ ايران با پادوها و عروسكهاي كوكي آن در ديار فرنگ دريافت. همان تفاوتي كه جمعي از زندانيان سياسي از بند رسته به گواهي دادن در بارة آن برخاستند

۱۳۹۳ اسفند ۱۰, یکشنبه

افشين بايماني زنداني سياسي سالن ١٢ زندان رجايي شهر

افشين بايماني كه همراه ارژنگ داوودي
كه از روز يك‌شنبه ٢٨ دي‌ماه سال جاري، به بندسپاه زندان 
رجايي­شهر كرج منتقل شده بودند، روز شنبه۹ اسفند ۱۳۹۳، پس از گذراندن ٤٠ روز تحمل حبس انفرادي در بند سپاه، به سالن ١٢ اين زندان بازگردانده شد.
قبلاً در روز شنبه ۲ اسفندماه ۱۳۹۳، ديگر زنداني ارژنگ داوودي هم پس از گذراندن يك ماه و 5روز تحمل حبس انفرادي در بندسپاه، به سالن 12 اين زندان بازگردانده شده بود.
 افشين بايماني، زنداني سياسي سالن ۱۲ زندان رجايي شهر كرج است كه در ۱۵ شهريور ۱۳۷۹ به جرم كمك به فرار برادر خود «مهدي بايماني» بازداشت و به اعدام محكوم شد. اين حكم ابتدا در دادگاه تجديدنظر به تأييد رسيد، اما پس از ۶ سال حكم وي به حبس ابد تبديل شد.

اواسط آبان سال جاري، مأموران زندان رجايي شهر به‌صورت غيررسمي به افشين بايماني كه بيش از ۱۴ سال را در زندان سپري كرده است اطلاع داده‌اند كه براي وي پرونده‌‌يي تحت عنوان توهين به مقدسات و توهين به رهبري مفتوح شده است. ...

بحق جانی , جانانی یحیی زارع

برای ثبت در دل تاریخ می پردازم به نقل تجربه و خاطره ای که
 امید است برای نسل های فعلی و آینده سرمشق و راهگشا باشد .
در سال 1365 در یکی از قرارگاههای سازمان مجاهدین خلق در شمال عراق همراه مجاهدین بودم . آن سال, یکی از سالهای پرکشاکش جنگ ضدمیهنی ایران و عراق بود . در یکی از روزهای تابستان همان سال نوبت نگهبانی داشتم . قرار شد برای یک اسیر جنگی که در اطاقی بدون حافظ های امنیتی زندکی می کرد ناهار ببرم . غذا, همان غذایی بود که همه افراد پایگاه از آن برای نهار داشتند . در مسیر راه به این فکر می کردم که : او یک زندانی است و باید غذای خوب و باندازه کافی بخورد و این حق انسانی او است . این فکر به این دلیل در سرم بود که چند ماهی بیشتر نبود که من از قید و بندهای زندانهای خمینی دجال رها شده بودم و جند سالی را در حبس بودم , کم غذا دادن و یا اصلا برای چند روزی غذا ندادن به زندانی را تجربه کرده بودم و از این عمل ضد انسانی نفرت داشتم .بنابراین تصور من این بود که بزودی غذای زندانی را به او خواهم داد تا سیر شود .وقتی وارد اطاق شدم جوانی درشت هیکل را دیدم که روی کف اطاق روی فرشی در حالیکه پاهایش را به طرفین باز کرده نشسته بود. او در حین عبور از روی مین بسختی مجروح شده بود . آنچه از وضع ظاهری اش قابل رویت بود زخم های ریز و درشتی بود که درناحیه سرو صورتش دیده می شد. اما او قادر نبود به راحتی حرکت کند .
وقتی غذا را جلوی او گذاشتم و گفتم بفرمائید , نگاهی عاجزانه به من کرد و با حالتی التماس گونه از من پرسید : برادر میدانی من کی هستم ؟ حرفی نداشتم در جوابش بگویم چون هیچکس بمن از سوابق و وضعیت این شخص چیزی نگفته بود بنابراین تنها جوابم این بود که : تو هم یک انسانی و حق و حقوقی داری . او بمن درحالکیه مسلح در مقابلش ایستاده بودم گفت : « برادر من پاسدارم و از اقوام نزدیک محسن رضایی فرمانده سپاه هستم , از تو خواهش می کنم برای من یک گلوله خرج کن و مرا بکش »
کم کم موضوع برای من جدی می شد . او گفت : « من خیلی جنایت کرده ام , من شما ها را شکنجه کرده ام و شماها را کشته ام , من به خواهرهای مجاهد شما تجاوز کرده ام و حال شما به من محبت می کنید و غذا می آورید و با مهربانی رفتار می کنید و مرا پیش دکتر و جراح می برید این برای من باورنکردنی است . من دارم دیوانه می شوم » و تکرار کرد : « برادر من به خواهرهای شما تجاوز کرده ام منو بکش ... » . بناگاه تمامی صحنه های دستگیری , شکنجه, اذیت و آزارها در زندانها که هم خودم تجربه کرده بودم و هم در گزارش ها و نوشته ها خوانده بودم و اینکه چگونه در زندانها, جلادان خمینی ضد بشر با خواهران و مادران مجاهد و مبارز ما رفتار می کردند و به آنان تجاوز می کرده اند خونم بجوش آمد و یاد شهید مجاهد خلق فاطمه قزلقارشی افتادم .
فاطمه قزلقارشی دانش آموز دبیرستانی در شهر آزادشهر گنبدکاووس بود که من هم معلم آن دبیرستان بودم او هوادار سازمان مجاهدین خلق بود . در روزهای اول تیرماه سال 1360 پاسداران ظلم و جنایت برای دستگیری او به خانه پدریش هجوم می آورند . شهید فاطمه در هنگام دستگیریش مقاومت می کند و با شعار الله اکبر و مرگ بر خمینی و درود بر رجوی در مقابل پاسداران می ایستد و از سوار شدن به خودروی پاسداران که جیپی روز باز بوده خودداری می کند . پاسداران با ضرب و جرح و با مشت و لگد تلاش می کنند که او را سوار بر خودرو کنند که موفق نمی شوند . یکی از پاسداران موهای او را می گیرد و خودسوار برخودرو می شود و شهید فاطمه در حالیکه مرتب شعار می داده , پشت ماشین پیاده باقی می ماند وقتی خودرو حرکت می کند . فاطمه هم در حالیکه موهایش در چنگالهای پاسداری گیر بود حرکت می کند و او مرتب شعار می دهد . وقتی به نزدیکی های مقر پاسداران می رسند خودرو به سرعتش می افزاید و شهید فاطمه در حالیکه می دویده به زمین می افتدو در حالیکه موهایش در چنگال پاسدار بود روی اسفالت کشیده می شود و تا به مقر پاسداران می رسند .
فاطمه قزلقارشی بعد از مدتی در بازداشت و زندان در زیر شکنجه به شهادت می رسد. از برادرش شنیدم که نصف شب قبل از دفن جسد او در قبرستان امامزاده یحیی بن زید گنبدکاوس خانواده اش را خبر می کنند که برای آخرین بار جسدش را ببینند . برادرش که آن زمان سن زیادی نداشت وقتی جسد خواهرش را می بیند بطرف پاهایش می افتد تا پاهایش را ببوسد . او تعریف می کند که پاهای فاطمه خون آلود و پاره پاره بود .

پاسدار اسیر جنگی مرتب به من التماس می کرد که : برادر خواهش می کنم یک گلوله برای من حرام کن , من نمی توانم و نمی خواهم زنده بمانم , مرا بکش »
تنها جمله ای که توانستم بدون عکس العمل به او بگویم این بود که : حالا غذایت را بخور» و به سرعت از اطاق بیرون آمدم و خودم را به محل استقرار فرمانده پایگاه رساندم . حالم اصلا خوب نبود تمام بدنم بوضوع ارتعاش و لرزش داشت .
فرمانده با دیدن من تعجب کرد و پرسید اتفاقی افتاده است ؟
من ماجرای دیدارم با اسیر جنگی را در حالیکه بشدت خشمگین بودم برایش تعریف کردم واز او پرسیدم « آیا شما می دانستید که او چه کسی است و چه کارهایی و جنایتهایی کرده است ؟ » فرمانده پایگاه گفت بله . گفتم آیا شما می دانید که او به خواهرهای ما تجاوز کرده است ؟ گفت : بله می دانیم .
من در حالیکه صدایم شبیه فریاد بود و اشکهایم سرازیر, گفتم : پس چرا مجازاتش نمی کنید . او چرا زنده است ؟ مسئول پایگاه گفت : کمی بنشین و آرام بگیر و به اعصابت مسلط باش . او در ادمه گفت : « من می فهمم که شما چه احساسی دارید اما , برادر مسعود گفته است که ما با اسیر باید طبق قوانین بین الملی وانسانی رفتار کنیم. درست نقطه مقابل آنچه خمینی انجام میدهد . ما حق نداریم به او صدمه ای بزنیم » و تکرار کرد « برادر بما دستور داده است که باا سیران همانگونه رفتار کنیم که پیامبر ما چنین رفتاری را کرده و نیز به انجام آن سفارش نموده است .
من یک لحظه انگار که یک سطل آب سرد روی سرم خالی شده باشد آرام گرفتم . من مسعود را من مسعود را در فاز سیاسی از طریق سخنرانی هایش و موضع گیری هایش در مقابل خمینی و ارتجاع
ونیز در زندانهای شهرهای مختلف و در سلولهای انفرادی و تنبیهی شناخته بودم و با نام او و یاد آوری حرفهایش و با مرور به زندگیش , سخت ترین لحظه ها را در طول چند سال برای خودم آسان کرده بودم و همبندان هوادار مجاهد را دیده بودم که با آگاهی کامل و ایمان به راهشان, وقتی به طرف تیرکهای تیرباران برده می شدند بدون کوچکترین تردیدی , لبخند به لب نام مسعود را فریاد می زدند و درود بر مسعود رجوی می گفتند در حالکیه مرگ بر خمینی در شعارهایشان موج می زد . آنان با نام مسعود رجوی عالمی داشتند و رقص کنان و پایکوبان بطرف تیرکهای تیرباران می رفتند تا بسوی رفیق اعلا و هزاران ستاره تابان انقلاب نوین ایران پرواز کنند. آری من مسعود را می شناختم اما نه به این اندازه که آن روز شناختمش . در ملاقات با فرمانده پایگاه عشقی عمیق تر از مسعود در دلم نشست . خدا را شکر می کنم که مسعود رهبرم است . من آنروز سبکبال و خوشنود , با یک دنیا امید و آرامش خاطر , اطاق فرمانده پایگاه را ترک کردم و بدنبال مسئولیت هایم رفتم .
من بعد از آن روز که اسیر جنگی را دیده بودم , دیگر او را در پایگاه ندیدم , اما شنیدم که مجاهدین او را برای عمل جراحی پاها و لگن و بطور کلی اندامش چندین بار به یکی از بیمارستانهای بغداد انتقال داده و بعد از هر بار عمل جراحی و ماندن در بیمارستان برای چند روزی, مجددا به پایگاه برگردانده بودند .
در اینجا لازم می دانم توضیح کوتاهی بدهم که : برای رفتن به بغداد از پایگاه مزبور باید پیک ها و خودروها, مسیرهای پر خطری را طی می کردند . در این مسیرها مزدوران رژیم کمین گذاری می کردند و هر لحظه می توانست اتفاقات ناگواری بیفتد .
درست در تیرماه همان سال 1365, یکی از پیک ها که حامل مجاهد شهید فاطمه زائریان مقدم بود در مسیر کرکوک ـ سلیمانیه مورد تهاجم کمین مزدوران رژیم قرار گرفت و به شهادت رسید . فاطمه زائریان مقدم از مسئولین سازمان مجاهدین و ششمین شهید از خانواده زائریان مقدم بود . علاوه بر آن سه سرنشین دیگر پیک از جمله مجاهدان شهید مهدی خان محمدی بیست و پنج ساله و سیداحمد موسوی سی و سه ساله و غزت آشام ( حسین ) بیست و دو ساله نیز به شهادت رسید ند .
در چنین شرایطی خطیر بود که اسیر جنگی مزبور برای عمل جراحی و مداوا و معالجه برای چند بار به بغداد برده و برگردانده می شده . تا اینکه او بهبود می یابد و بعد از اینکه کاملا از سلامتی و ترمیم جراحات و شکستگی هایش اطمینان حاصل می شود, سازمان مجاهدین خلق او را تحویل صلیب سرخ میدهد تا مسیر آینده زندگی خودش را انتخاب کند و به هرجایی که می خواهد برود .
و اما داستان اسیر جنگی بعد از چند سال چنین ادامه پیدا کرد :
در تابستان سال 1998 وقتی قرار بود مسابقات قهرمانی جهانی فوتبال در لئون فرانسه انجام شود, هواداران سازمان مجاهدین و شورای ملی مقاومت و مخالفین رژیم ضد بشری خمینی برای تماشای بازی آمریکا ـ ایران عازم لئون می شو ند . و این بخاطر چپه کردن میزی بود که مماشات گران در بازی ایران ـ آمریکا با رئیس جمهورشدن آخوندخاتمی, چیده بودند .
من در یکی از جلسات آماده سازی که برای حرکت به لئون در یکی از شهرهای سوئد داشتیم آن اسیر جنگی را دیدم که وقتی مرا دید بدون لحظه ای درنگ بطرفم آمد و پرسید « آیان من شما را نمی شناسم ؟ »
من که او را کاملا بجا آورده بودم و به سرعت تمامی صحنه های آن روز در مقابل چشم آمده بود به او نگاهی کردم و گفتم : شما حتما عوضی گرفته اید, من یک برادری دارم که خیلی شبیه من است و دوستان اغلب من و او را اشتباه می گیرند . این کار را بدلیل اینکه مبادا باعث بهمریختگی روحیها ش بشوم کردم.
حال عجیبی داشتم می خواستم خودم را به گوشه ای برسانم و در خلوت و تنهایی به این داستان فکر کنم . او هیکلی درشت و با قواره پیدا کرده بود . کاملا سالم بنظر می رسید , اما یکی از پاهایش کمی لنگ می زد و سالکهای کوچکی در صورتش دیده می شد . در گوشه ای از راهرو ایستادم و فقط به مسعود فکر کردم و یاد دستور پیامبر اسلام در مورد اسیران در فتح جنگ بدر افتادم که بعد از پیروزی بر دشمن , وقتی پیامبر اسلام دید که اسیران را با دستهای بسته طوری می کشند که باعث اذیت و آزارشان می شود , بیدرنگ دستور داد : دستهایشان را باز کنید . اگر راه رفتند با آنان راه بروید و سپس افزود « هر اسیری که بتواند به ده نفرخواندن بیاموزد ازاد می شود » .
چند لحظه ای در حال و هوای خودم بودم و با مرور خاطره آن روز و آنجه که امروز روی داده بود احساس غرور و افتخار می کردم ...
من هیچ اطلاعی نداشتم که اسیر جنگی سابق ساکن و تبعه سوئد شده است و هیچوقت من او را تا آن روز در جمع هواداران ندیده بودم . در همین اثنا بود که خواهر هواداری که با مسئول انجمن در حال صحبت بود چشمش به اسیر جنگی سابق افتاد و همچون برق گرفته ها شوکه شده و صدای اعتراضش بلند شد. مسئول انجمن او را به اطاقی در آن آپارتمان برد تا در آرامش صحبت کنند اما صدای آن خواهر هوادار همچنان به گوش من که در نزدیکی اتاق بودم می رسید که می گفت : « او اینجا چکار می کند , او یک پاسدار شکنجه گر و آدم کش است . او خواهر مرا شکنجه کرده و کشته است و ... » و من یاد حرفهای آن روز اسیر جنگی افتادم که می گفت : من خواهران مجاهد شما را شکنجه کرده ام و حتی به آنها تجاوز کرده ام »
بعدها متوجه شدم که سازمان مجاهدین ,اسیر جنگی سابق مزبور را بعد از بهبودی کامل به صلیب سرخ و سازمان ملل تحویل میدهد و از طریق آن ها او به سوئد پناهنده میشود, و در یکی از شهرها یسوئد ساکن شده و در حال حاضر همسر سوئدی دارد و زندگی اش خوب پیش می رود .
در اینجا من داستان آن اسیر جنگی آن روز در پایگاه مجاهدین در شمال عراق که با عبور از روی مین , آش و لاش شده بود و تبعه سوئدی فعلی که دارای زندگی و خانواده شده است را بپایان می برم اما حرفهای همرزمم مینو را که بارها در مقاطع مختلف بزبان آورده تکرار می کنم . او گفت : خدارا شکر که در چنین مقطعی از تاریخ بدنیا آمده ام و زندگی می کنم که مخوف ترین دیکتاتور تاریخ از نوع مذهبی اش را تجربه می کنم .
خدا را شکر که جذب این رژیم ضد بشر و خمینی دجال که دروغگویی و خدعه و غارت و چپاول و شکنجه و کشتار از کوچکترین کارهایش بود نشوم.
- خدا را شکر که درست در مقابل او قرار گرفتم و در کنار مردم قهرمان ایران قرار گرفتم که رهبری شجاع و صادق و آگاه و هشیار و تیز بین همچون مسعود رجوی دارد .
ـ و خدارا شکر که هوادار سازمان مجاهدین خلق شدم که هر چه را هر چند ناچیز در این مسیر تقدیمشان کردم به هدر نرفت و بحق که مسعود شیر همیشه بیدار و مریم رجوی رئیس جمهور مقاومت و نیز سازمان مجاهدین نگهبان و ارج گذارنده همه ارزش ها و فداکاری ها و خونهای ریخته شده شهدا در این راه و همه فداهایی است که نثار انقلاب و آزادی مردم شده هستند .
و خطاب به مسعود رهبر کبیر انقلاب نوین می گویم : بحق جانی , جانانی
خداوند بتو سلامتی و قوت و صبر و استقامت , آرامش و پیروزی عنایت کند .
یحیی زارع
عضو اتحاد زندانیان سیاسی متعهد به سرنگونی

لحظاتي به ياد ماندني با آندو - انوشيروان ايرانپور

چهارشنبه شب 6 بهمن- 
به همراه ديگر ياران و همرزمان در ليبرتي،
به وداع،بلكه تجديد عهد با آندرانيك آساطوريان و تمام ارزشهايي كه چه در دنياي هنر و موسيقي، و چه فراتر از آن در قلمرو وجدان و مقاومت و رادمردي خلق كرد بنشينيم. همه رزمندگان ليبرتي ساعاتي چند به احترام او و تمام آنچه كه از هنر و عشق و معرفت براي “جهان آبي عشق و آزادي“ به يادگار گذاشت، قيام كرده، خبردار ايستادند و برنامه اي متواضع در حد امكانات محدود به شرايط محاصره ظالمانه ليبرتي - اما شايسته يك رفيق و همرزم و هنرمند والا - را تقديم خاك پاي او كردند.
در كنارهاي ايستاده و اين برنامه را دنبال ميكردم، از حسن اتفاق استاد كاميار هم آنجا بودند و از خاطرات خود با آندو مرا سرشار ميكرد. اشك در چشمانم حلقه زده بود. احساس غريبي بود. چون آخر آندو كجا و من كجا. اما در مناسبات فيما بين مجاهدين يك احساسي هست كه تمام فاصله هاي به رسميت شناخته شده در دنياي كهنه را محو و نابود ميكند. شايد كه در عرصه عشق، فاصله به صفت زمان و مكان اعتبار و جايگاهي نداشته باشد. براي همين هم اين احساس در دل همچون مني، و يا در مقابل، احساس بي بديل پدرانه آندو در رابطه با تك تك اشرفي ها در ليبرتي، آنچنان اوج ميگيرد كه وصف آن بسا دشوار است.
آري كاميار داشت از خاطرات خود ميگفت. ناگهان ذهن من به يك سال و اندي پيش و دوران اعتصاب غذا پل زد.
در يكي از همان روزها كه درد و رنج اعتصاب غذاي چند ده روزه در اعتراض به جنايت رژيم و مالكي، گونه و عضلات تك تك خواهران و برادرانمان را ميخليد و اندك اندك آب ميكرد، و هر روز صبح كه سرت را از بالين بلند ميكردي، رد و رنگ فزوني گرفتن رنج و كاستي وزن را در روي و رخسار برادر كنار دستي ات ميديدي؛ آري در يكي از همان روزها بود كه خبر دادند كه آندو ميخواهد با اعتصابيها تماس داشته باشد. خبري كه براي ساعاتي درد و رنج همه را تسلي داد و مرهمي شد بر قلبهاي زخميِ از داغ ياران به خون خفته در اشرف. همه و على الخصوص آنان كه به نوعي دستي در ساز و شعر و سرود داشتند، برآن شديم تا وقتي آندو تماس گرفت برگ سبزي را به خدمتش عرضه كنيم. انديشه كردم كه چه باشد خوب است. بر آن شدم كه قطعه “چهار باغ“ معروف را از رديف آوازي ايراني براي او بخوانم و بنوازم. زيرا در آن وقت كم به نظرم بهترين كاري بود كه ميتوانستم برايش انجام دهم. وقتي كه دور به من رسيد، راستش باورم نميشد دارم با او صحبت ميكنم. زيرا به قدر فهم كوچكم ميدانستم كه آندو كيست و چه خدمتي به موسيقي و فرهنگ ايران كرده است، و از آن فراتر شأن او نزد تك تك مجاهدين و رابطه عاطفي كه با اشرف و اشرفي داشت. وانگهي در خواب هم نميديدم كه بتوانم يكبار با او صحبت كنم. اين حقير در تمام سالياني كه دستي در ساز داشته ام، دوبار چنين لحظه اي داشته ام. يكبار وقتي بود كه در اشرف با خانم مرضيه عزيزمان ديدار كردم كه هيچگاه تا آخر عمر از يادم نميرود، و اينكه لحظات و دقايقي افتخار اين را داشتم كه كنارش بنشينم و ساز بزنم و صداي گرم او را بشنوم، و دومين بار زماني بود كه با آندو صحبت كردم، و واقعا از ته قلب ميگويم كه همين دو ملاقات، تا آخر عمر افتخار و ره توشه من در مسير هنر و شناخت هنر و هنرمند متعهد ميباشد و همين را كفايت است.
آري، چهار باغ را براي آندوي عزيز خواندم و درضمن به او گفتم كه من وقتي اين ابيات زيبا را ميخوانم خودم آن را به ياد برادر مسعود ميخوانم... وخواندم...
چه شود به چهره زرد من نظري براي خدا كني
كه اگر كني همه درد من به يكي نظاره دوا كني
تو شهي و كشور جان تو را تو مهي و جان جهان تو را
زره كرم كه بيا تو را، كه نظر به حال گدا كني
تو كمان كشيده و در كمين كه زني به تيرم و من غمين
همه غمم بود از همين كه خدا نكرده خطا كني...
در اين حين، نگاه كردم ديدم كه آندو اشكهاي خود را از گونه پاك ميكند، شايد او هم به همان ميانديشيد كه منهم. روزي كه هجران سر شود...
و بعد با همان لحن جوان مردانه و مهربان خود گفت: «آقا جان دم شما گرم، شما روز ما رو ساختيد..»
و بعد هم دقايقي از بچه ها و احوال اونها پرسيد و با فروتني وصف ناشدني خودش را در برابر ازرشهاي اشرف و اشرفي از هر جمله به جمله اي ديگر خاك ميكرد.
راستش اين لحظه را هيچ وقت فراموش نميكنم. در همان لحظه به اين فكر ميكردم كه اي كاش فرصتي بشود كه ايران عزيزمان آزاد شود و همه دور هم جمع شويم و من هم بتوانم از نزديك روي ماه آندو را ببوسم و عرض ارادت كنم. اما دست سرنوشت و فراقي كه سبب آن كسي جز اين رژيم ضد هنر و هنرمند و هم كاسه هايش نيست، اين فرصت را از من و تمام نسل جوان دريغ كرد. پس بر من بر ماست كه تلاش كنيم ارزشهاي امثال او و خانم مرضيه را گام به گام دنبال كنيم و براي نسلهاي بعدي بازگو كنيم، تا همه بدانند در روزگاري كه خيلي ها زير نقاب هنر و هنرمند در داخل و خارج كشور و روي گرده مردم به تجارت كثيف هنر فروشي به تمام سرمايه هاي ملي و مردمي ما خيانت ميكنند و به نان و نوايي ميرسند – آنهم در زماني كه دختران جوان و مردم بيچاره ما براي يك لقمه ي عيش كليه خود را در ميآورند و ميفروشند- عرصه هنر ايران خالي از رجال با شرف و غيرت نبود. باشد كه روزي بتوانيم آنگونه كه شايسته اوست در ايران آزاد كارهاي او را يكبار ديگر مورد بررسي و تدقيق قرار دهيم و ارزشهاي والايي را كه خلق كرد را با پاي سر پي بگيريم. بي شك بالاترين آروزي آندو آزادي إيران بود. پس هر هنرمندي كه بخواهد پا جاي پاي او بگذارد و دين خود را نسبت به او ادا كند، قبل از پرداختن به جزئيات تخصصي امر، ميبايد كه در مسير آرمان و آرزوي او جهد و مبارزه كند. و من هم همين جا به آيداي عزيز كه او را چون مادري دوست ميدارم، و به تمام خواهران و برادرانم در خانواده مقاومت، ميگويم كه با شما عهد ميكنم كه راه آندو و تمام مقاومين و شهدايي كه براي ايران و تمام ارزشها و تاريخچه سراسر مبارزه و زيبايي و هنرش به خاك افتادند را تا آخرين نفس پي بگيريم و دمي فروگذار نكنم.
انوشيروان ايرانپور
اسفند 93