۱۳۹۴ اسفند ۶, پنجشنبه

همبستگی ملی،25،فوریه،2016 : مینا انتظاری: مادران میدان "مایو" و مادران مبارز میهن ما

میناانتظاری
آیا آرمان آزادی خواهی ملت بزرگ ایران در این چند دهه، و رویای نیمه تمام نسل ما، با آنهمه رنج و شکنج و رزم و رشادت، واقعآ آن طور که بی بی سی میگوید به رقابت بین دو آخوند شیاد یعنی خامنه ای و رفسنجانی، و جدال قدرت بین دو ملای پیر و سیاه دل و دو باند تبهکارشان تنزل یافته است؟

                                                      *****
 در خروش اعتراضی اخیر ایرانیان تبعیدی در خیابانهای پاریس بر علیه رئیس جمهور ملایان «شیخ حسن روحانی»، طبق معمول مادران شهیدان در صفوف مقدم تظاهرات، حضور پرطنینی داشتند. مادران دلاوری که گاه تا چند فرزندشان را در راه آزادی مام میهن از دست داده اند و امروز نه تنها صدای فرزندان خویش که صدای تمامی فرزندان آزادیخواه ایران زمین و صدای در گلو شکسته همه مادران داغدار آن میهن اسیر هستند.

در آن رویداد مهم سیاسی و بین المللی، در حالیکه کاخ الیزه و غولها و کارتلهای فرانسوی همچون توتال و ایرباس و پژو و سیتروئن... برای کاروان یک صد نفره ملایان حاکم برایران فرش قرمز پهن کرده بودند، اپوزیسیون تبعیدی ایران و بخصوص نیروی محوری آن یعنی «شورای ملی مقاومت» استقبال اساسی و رسواکننده ای از قاتلین مردم و غاصبین حاکمیت کشورمان کردند! آنها برخلاف تاجران نفت و خون که در زیر پای جانیان اسلامی فرش قرمز گسترده بودند، پوسترهای بزرگ رئیس جمهور اعدام و ولی فقیه ارتجاع را لگدمال میکردند و با تحقیر بر روی زمین بدنبال خود میکشیدند!

تظاهرات گسترده و چند روزه ای که در اوج آن، راهپیمایی چند کیلومتری در خیابانهای مرکزی پاریس، بطور انکارناپذیری گستردگی اجتماعی، انضباط تشکیلاتی، اعتبار سیاسی و اعتماد بنفس اپوزیسیون دمکراتیک ایران را رو در روی رژیم فاشیسم مذهبی به نمایش میگذاشت... و کیست که نداند در وسط پاریس با آن شرایط و محدودیتهای خاص امنیتی (بخصوص بعد از عملیات تروریستی اخیر داعش) گرفتن مجوز قانونی برای انجام راهپیمایی سیاسی علیه حکومتی که بانکدار مرکزی بمب گذاری و باج گیری و تروریسم است و حالا هیاتش با دهها میلیارد دلارهای نفتی «پترو دلار» برای معاملات کلان به فرنگ آمده، چه وزن و جایگاه سیاسی را میطلبد.

البته چنین کار جدی و جسورانه ای، واقعآ در ظرفیت هر نیروی اپوزیسیون تبعیدی نمیتوانست باشد چرا که بجای انجام یک آکسیون ساده و سمبلیک مثلآ چند ده نفره و ایستادن خطی در کناره یک خیابان و یا پیاده روی شلوغ که میتواند با کمترین حجم کاری و ریسک سیاسی، مورد توجه رسانه ای و خبری خوبی هم قرار بگیرد، اپوزیسیون محوری رژیم وارد پروژه بسیار سنگین و پرحجم و پرریسکی میشود که میبایست چند هزار فعال سیاسی را در صفوف فشرده و عریض به صحنه بیاورد و در خیابانهای پرازدحام و پر ترافیک یک پایتخت اروپایی به حرکت درآورد و علیه یک معامله و میهمانی بسیار پرسود برای کشور میزبان، به اعتراض برخیزد...
اتفاقآ به دلیل همین همت و همبستگی و هماوردی که اپوزیسیون تبعیدی، عملآ علیه حاکمان تهران نشان داد، اخبار و گزارشات این رویداد، بازتاب گسترده ای در رسانه های همگانی و بخصوص شبکه های اجتماعی پیدا کرد و دهها و صدها عکس و کلیپ آن برای روزهای متوالی منتشر و بازنشر میشد. برای من هم که معمولآ در چنین رویدادها و رویارویی های سیاسی، یا سعی در حضور مستقیم دارم و یا از نزدیک روندش را دنبال میکنم، بطور خاص اینبار دیدن چند صحنه و عکس متفاوت آن، برایم بسیار قابل تامل بود....

مادر ابراهیم پور
عکسی از «مادر ابراهیم پور» در حالیکه پوستری از “شیدا و شهناز بهزادی» را بر سر دست داشت براستی مرا تکان داد... مادر مجاهد «ابراهیم پور» شیرزن شمالی دلاوری است که بیش از ۲۵ نفر از عزیزان و بستگان نزدیکش و از جمله پنج فرزند و دامادش توسط رژیم جمهوری اسلامی کشته شده اند! البته گقتنش شاید برای نسل به خون تپیده و خون دل خورده ما عادی شده باشد ولی باور و حتی تصورش برای عموم بسیار سخت و تحملش بسا دردناکتراست... ممکن است خیلیها ندانند که این مادر دلاور، جسد دو فرزندش را خودش در قبر نهاده و بخاک سپرده است، و حتی بخاطر رذالت پاسداران تبهکار، مجبور میشود جنازه شکنجه شده یکی از پسرانش را که استخوان دست و پایش خرد شده بودند، نه در گورستان عمومی بلکه با دستان خودش مخفیانه در جنگلهای گرگان به خاک بسپارد...

شاید اگر این مادر نمونه، به رسم معمول همه مادران عزادار و داغدار ایران و جهان، همچنان عکس عزیزان و جگرگوشه های خانوادگی خودش را بر سر دست میگرفت، بی تردید در نگاه و نظر من و ما و نسل ما، کماکان شایسته بالاترین تکریمها و احترامات میبود. همچنان که تا همین امروز و تا روزی که کلمات مقدس «آزادی» و «عدالت» و ارزشهایی همچون «فداکاری و جانفشانی» هنوز حرمت و کرامت دارند، این چنین خواهد بود.

مادر اما، اینبار و در این کارزار پرطنین، با بزرگواری بی مانندی، بجای تصویر فرزندان پاره تنش، عکس عزیزانی را در دست میگیرد و دادخواه خون بناحق ریخته شان میشود که چه بسا هیچوقت آنها را ندیده و عطر وجودشان را مستقیمآ حس نکرده باشد... البته مادر خیلی خوب میداند که آنها، همه آنها، انسانهای شریفی بودند که از جان و جوانی خود گذشتند و در راه «آزادی و عدالت» واقعآ «فداکاری و جانفشانی» کردند.

برای مادران وارسته و والامقامی همچون مادر ابراهیم پور، همه شهدای راه آزادی، همچون فرزندان دُردانه و دلبندشان، عزیز و گرانقدر هستند. همچنان که در مراحل مختلف مبارزه با ملاهای تبهکار نیز، این مادران مهربان با بیکران عواطفشان برای دیگر رزمندگان آزادی، چه در خانه های تیمی و زندگی مخفی و یا در سنگر و میدانهای رزم و یا در زندان و بیمارستان و حتی گورستان، واقعآ حق مادری را تمام کردند درحالیکه چه بسا فرزندان خودشان در چنگال دشمن، غریبانه سلاخی میشدند...

من وقتی عکس شیدا بهزادی و خواهرش شهناز را در دستان مادر دیدم بی اختیار بر بال خیال و خاطره دوباره سر از زندان اوین درآوردم. همان اوین مخوف، آن هم در همان سال شصت... همانجایی که آدمکشان خمینی نه فقط انسانها بلکه انسانیت را هم بیرحمانه به مسلخ میبردند و تمام ارزشها و آرمانهای بشریت متمدن را لجن مال و لگدکوب میکردند.... البته همزمان در همان سلولها و بندها و اتاقهای هولناک بازجویی و در برابر جوخه های تیرباران و ماشین کشتار گشتاپوی خمینی، و در میان آن همه تاریکی و زشتی و پلیدی، صحنه ها و نمودهای بیشمار و بی همتایی از زیبایی ذات انسان و سیمای انسانیت نیز خلق میشد که تا ابد در دل تاریخ بشریت معاصر نورافشان و روشنی بخش خواهند بود... همان نوری که نسل ما را تا همین امروز زنده نگه داشته است!

همبند عزیزم شیدا بهزادی در شهریور سال شصت در تهران بجرم هواداری از مجاهدین خلق، دستگیر و در اوین به زیر شکنجه های وحشیانه کشیده شد. هم سن و سال هم بودیم و زمان دستگیریمان نیز خیلی نزدیک به هم بود. بهمین دلیل در بند یک آپارتمانهای اوین در یک اتاق قرار گرفتیم. البته در آن باصطلاح اتاق حدود ۳۰ نفر جا گرفته بودیم... او بدلیل شکنجه وحشیانه با کابل برق، بسختی راه می رفت و برای جابجایی زیر بغل او را میگرفتیم. موقع خواب نیز معمولا او را در بالای اتاق جا میدادیم و در شرایطی که بقول بچه ها از کمبود جا و میزان بالای دستگیریها، بصورت کتابی و بقول معروف «یه کتی» می خوابیدیم، او را در مکان نسبتآ مناسبی جا میدادیم تا در موقع رفت و آمد و حرکت بچه ها، پاهای او در معرض لگد شدن نباشد.

یادم نمیرود که بلوزمشکی در زیر مانتو پوشیده بود و در بین حرفهای خصوصی متوجه شدیم که نامزد او نیز مدت کوتاهی قبل در موج اعدامهای همان تابستان تیرباران شده بود.... خود او نیز مدت کوتاهی بعد در آذر ماه همان سال، در آن دوران سیاهتر از شب، دوران اعدامهای دسته جمعی همراه با کابوس شمارش تیرهای خلاص، بدون داشتن هیچ ملاقات و حق دفاعی در پشت دیوار بند ما تیرباران شد... همان حکایت مکرر و سرنوشت مشابه نسلی که با همه فروتنی و مظلومیتش، در مقابل جلاد و دجال دوران کرنش نکرد.

خواهر بزرگترش، شهناز بهزادی هم که فوق لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی بود مدتی بعد برای ادامه مبارزه با ملایان حاکم، به ارتش آزادیبخش پیوست و سرانجام در عملیات فروغ جاویدان در راه آزادی میهن و مردم محبوبش، خونین پیکر بر خاک افتاد... و حالا ما بعد از سه دهه دوباره عکس آنان را بر فراز دستان مهربان مادر ابراهیم پور در اهتزاز میدیدیم.

مادر همدم امامی
صحنه دیگری که واقعآ بهت انگیز و ستایش برانگیز بود حضور همبند عزیز و بزرگوارم «مادر همدم امامی» در آن تظاهرات، همراه با عکس یک دختر شجاع و با شرف ایران زمین، زنده یاد ریحانه جباری بود. همان دختر پاکدامنی که در دفاع از حریم و حرمت انسانی خود، یک عامل هرزه و پست فطرت اطلاعات رژیم را به سزای اعمال زشتش رساند و سرانجام همان جانیان بی آزرم و جلادان حکومتی، گردن ظریف او را با طناب زمخت اعدام شکستند و بر فراز دار شقاوت خفه اش کردند...

واقعآ نمیدانم آیا مادر داغدار و فرهیخته ریحانه، خانم شعله پاکروان که با شجاعت و کوشش تحسین برانگیزی صدای ریحانه عزیز و دادخواه حق پایمال شده دختر دلبندش میباشد از سرگذشت زندگی و داغ و درد «مادر همدم» چه اندازه اطلاع دارند...


مادر مجاهد همدم امامی، آموزگار فرهیخته و شیرزن آزاده ایست که در تمام این سی و هفت سال سیاه حاکمیت آخوندی، همواره در صفوف مقدم مقاومت علیه فاشیسم مذهبی بوده... دو پسر دانشجو و نابغه اش سعید و ساسان سعیدپور، در همان سال شصت بدست پاسداران پلید کشته شدند. خودش و همسرش و دو دختر و پسر دیگرش، همزمان سالها در زندانهای رژیم بودند. بعدش هم در اشرف و نبردهای آزادیبخش ... و تا همین امروز در صحنه مبارزات سیاسی در تبعید، حتی با بیماری و پای شکسته نیز حضوری مستمر و فعال داشته است، در حالیکه حتی بدخواهان مجاهدین نیز نمیتوانند منکر بزرگواری و صداقت و فداکاری این مادر دردمند و دلاور باشند.

وقتی چنین مادری بجای عکس فرزندان رزمنده خود، پوستر ریحانه عزیز را در دست میگیرد براستی دیدنی و بسیار پرمعناست. بیاد دارم وقتی سال ۱۳۶۱ بعد از مدتها دوری، با «مادر همدم» عزیزم در زندان قزلحصار همبند شدم، در این فکر بودم که چطور باید راجع به فرزندان دلیرش سر صحبت را باز کنم و چگونه میتوانم تسّلی خاطر این مادر داغدار باشم. ولی در همان لحظه ای که می خواستم در فقدان فرزندان قهرمانش با او همدلی کنم، روحیه و صلابت مادر مرا مات کرد و قبل از اینکه من صحبتی بکنم خودش گفت: «خوشحالم که سعید زنده به دست پاسداران و این جانیان نیافتاد...«

سعید نوزده بهمن سال شصت در یک درگیری نابرابر کشته شده بود ولی ساسان را چند ماه قبلش زخمی دستگیر کرده بودند و مادر داستان شکنجه های بیرحمانه جگرگوشه اش را در بند مخوف ۲۰۹ اوین و مقاومت مثال زدنی او را بطور پراکنده شنیده بود و میدانست که چه بر سر این مجاهدین اسیر میاورند. اتفاقآ وقتی در ۱۲ دی ماه سال شصت، ساسان و بیش از یکصد جوان برنا و دانای دیگر را در پشت دیوار مشترک بند ما (بند ۲۴۰) تیرباران میکردند، در میان صدای دهشتناک رگبارهای همزمان و شلیک بی پایان تیرهای خلاص، درست در همان لحظات، مادر همدم مشغول دلداری و تیمار همبند دانش آموز و پریشان حالش یعنی سوسن بود که خواهرش شیرین مظاهری را همان شب برای اعدام برده بودند و حالا در پشت دیوار بندشان همچون ساسان تیرباران میشد... واقعـآ چه باید گفت؟! حتی حالا هم بعد از سی و اندی سال، بازگو کردن آن خاطرات و حکایت پایداری یک نسل و روایت درد و رنج مادران مجاهد نسل ما براستی تکان دهنده و شاید برای خیلیها باور نکردنی باشد.

 مادران میدان مایو
در سال 1976 میلادی در پی یک کودتا و سقوط دولت قانونی پرون در آرژانتین، تعدادی از ژنرالهای ارتش، حکومت دیکتاتوری نظامی را بر آن کشور حاکم کردند که حدود هفت سال ادامه داشت و طی آن با یک سرکوب سیستماتیک و گسترده هزاران نفر از فعالین سیاسی اپوزیسیون و دگراندیشان مخالف، ربوده و سربه نیست شدند... در چنان شرایط خوفناک و خفقان آوری، از میان خیل ناپدیدشدگان سیاسی تعداد اندکی از مادران شجاعشان، با تجمع در یک میدان مرکزی پایتخت بنام میدان مایو، و با در دست گرفتن عکس فرزندان ناپدید شده خود، جنبش «مادران میدان مایو» را بنا نهادند.
جنبشی که با شهامت و فداکاری آن مادران داغدار گسترش یافت و علیرغم مظلومیت و رویکرد مسالمت آمیزشان، بتدریج تبدیل به کابوس حکومت ژنرالها در آرژانتین گردید.

سرانجام در سال 1982 پس از اوجگیری اختلافات دولتهای انگلستان و آرژانتین بر سر مالکیت جزایر مالویناس یا فالکلند، جنگی شدیدی بین دو کشور درگرفت و ارتش آرژانتین با شکست سریع و تحقیرآمیزی مواجه شد که نهایتآ همین شکست نظامی باعث تضعیف و فروریختن ابهت ژنرالهای حاکم گردید و بدنبال آن، بروز جنبش گسترده اجتماعی و بخصوص تداوم و پیشروی جنبش «مادران میدان مایو» منجر به برکناری حکومت نظامیان و آغاز دوران نوینی در کشور آرژانتین گردید.

بعنوان یک مادر، ضمن ادای احترام و بیشترین همدردیها نسبت به مادران دل سوخته و سوگوار سراسر جهان، و بخصوص تجلیل از فداکاری و پایداری مادران میدان مایو، واقعآ وقتی به سرگذشت و سرنوشت مادران مقاوم و مبارز و مجاهد ایران خودمان در دوران معاصر می نگرم، چه بسا زبان و قلم از گفتن و نوشتن باز میماند... و براستی این حجم از درد و رنج و بلا و مصیبت، و عشق و عاطفه و فداکاری و جانفشانی را چطور میتوان در ظرفیت و حافظه تاریخی یک نسل محدود کرد.

البته مادران میدان مایو این شانس را داشتند که بعد از هفت سال دیکتاتوری نظامی، سرانجام شاهد برکناری ژنرالها از اریکه قدرت و کشاندن قاتلین فرزندانشان به پای میز عدالت باشند و لااقل با امنیت و احترام رسمی در فقدان عزیزانشان سوگواری کنند و نگران امنیت نوه های خود نباشند. اما مادران مقاوم نسل ما هنوز بعد از سی و هفت سال سیاه، همچنان با حسرت و حرمان چشم انتظار چنین روزی هستند در حالیکه ملایان حاکم کماکان خون میریزند و چوبه های دار برپا میکنند و بدتر از یک دشمن خارجی غارت و چپاول میکنند....

طی حاکمیت هفت ساله نظامیان، علاوه بر چندین هزار مفقود سیاسی، سه نفر از اعضای ارشد «مادران میدان مایو» نیز توسط ماموران امنیتی ترور و کشته شدند. در میهن من اما، در این سالهای سیاه حاکمیت «فاشیسم مذهبی» چندین و چند برابر قربانیان آن «دیکتاتوری نظامی»، تاکنون و بر اساس روایات مستند بیرحمانه قتل عام شده اند. نام دهها هزار تن از هموطنان عزیزم از جوانان، روشنفکران، فعالین سیاسی، رزمندگان آزادی، دگراندیشان عقیدتی و دینی و فرهنگی و قومی.... ضمیمه کارنامه سیاه و پرونده جنایات خونین آخوندها هستند.

در این میان البته دهها و صدها تن از همین مادران آزادیخواه نیز در زندانها و یا در خانه های محاصره شده به قتل رسیدند و شاید تلختر آنکه هزاران پدر و مادر دلسوخته و داغدار، پس از تحمل رنج سالیان بدون آنکه شاهد استقرار عدالت و اعاده حیثیت از فرزندان اعدام شده خود و یا حتی نشانی از محل دفن شان باشند، غریبانه و غمناک و گمنام سر بر بالین مرگ نهادند...

مادران میدان مایو، اساسآ بدنبال یافتن فرزندان مفقود خود قدم بر زمین سخت سیاست گذاشتند و شجاعانه به مبارزه جویی علیه حاکمیت ظلم برخاستند و اتفاقآ به همین دلیل هم اعلام کردند: ما اولین مادرانی هستیم که از فرزندان خود زاده شدیم! در حالیکه مادران مقاومت مردم ایران، در بیشتر صحنه ها و مراحل مختلف مبارزاتی، پابپای فرزندان دلاور خود حضور داشته و دارند. آنها همراه با فرزندان خود چوب و چماق خوردند، زندان و شکنجه را تجربه کردند، در سنگر رزم و زندگی در تبعید با نسل فرزندان خود هم صف و همرزم شدند، و سرانجام در برابر جوخه های آتش و در پای چوبه دار با عزیزان خود همسفر شدند... اگر دیکتاتوری نظامی آرژانتین تا قبل از سقوط، فعالین سیاسی یک نسل را به قربانگاه برد، در میهن من، ملایان تبهکار تاکنون گلهای سرسبد و فرزندان فرزانه سه نسل را به مسلخ برده اند.

قابل تامل است که بدانیم ژنرالهای حاکم و ارتش آرژانتین، در صحنه جنگ خارجی با نیروهای نظامی بریتانیای کبیر یا همان روباه پیر در غرب، چنان ضربه سختی میخورند که منجر به سقوط حکومت کودتایی شان میشود، در حالیکه قدرتهای سوسیالیستی و شرقی جهان نیز همزمان از خواست آزادیخواهانه اپوزیسیون آرژانتین و جنبش مادران میدان مایو حمایت بین المللی میکردند. مادران میدان مایو حتی بعد از سقوط ژنرالها نیز از دادخواهی و کشاندن قاتلین فرزندانشان بپای میز عدالت دست برنداشتند.

در میهن من اما، علاوه بر همه اصول اخلاقی، تمام پرنسیبهای سیاسی و بین المللی نیز بر سر چاههای نفت سربریده میشوند! آیا حمایت گسترده دول باصطلاح شرقی از «ملایان ضدامپریالیست» و سیاست بیسابقه مماشات قدرتهای غربی و از جمله همان روباه پیر و همین شیطان بزرگ با «ملاهای مدره»، که نقش مهمی در برآمدن و تدوام حاکمیت نکبت بار جمهوری اسلامی و همه فجایع این سه چهار دهه داشته، قابل انکار است؟ آیا جنبش مقاومت مردم ایران، از نثار هر چیزی و پرداخت بیشترین بها برای آزادی فروگذار کرده است؟ آیا در دنیای معاصر، ملتی بیشتر از مردم ایران تشنه آزادی و جانفشان راه آزادی بوده است؟ آیا مادران سیاهپوش میهن ما، مادران زیباترین فرزندان آفتاب و باد، بعد از سی و هفت سال سیاه سزاوار حتی یک «روز خوش» در واپسین ایام عمر خود نیستند؟

مروری بر نمایش انتخابات همین هفته و فضای سیاسی موجود، شاید روشنگر بسیاری ابهامات و برملا کننده خیلی ماهیت ها باشد... براستی توهین و اهانتی بالاتر از این میتوان نسبت به یک ملت روا داشت وقتی از آنها، با هر توجیهی، خواسته شود نماینده و وکیل و حاکم و فقیه! خود را از میان قاتلین فرزندانشان و متجاوزین به نوامیس شان و دزدان اموالشان و عوامل اصلی سیاه بختی شان و خائنین به میهن شان برگزینند! آیا آرمان آزادیخواهی ملت بزرگ ایران در این چند دهه، و رویای نیمه تمام نسل ما، با آنهمه رنج و شکنج و رزم و رشادت، واقعآ آن طور که بی بی سی میگوید به رقابت بین دو آخوند شیاد یعنی خامنه ای و رفسنجانی، و جنگ قدرت بین دو ملای پیر و سیاه دل و دو باند تبهکارشان تنزل یافته است؟ آیا ایران زمین با آن فرهنگ و تمدن تاریخیش، حالا در این دنیای مدرن، سزاوار است که با مشتی جلاد و شکنجه گر و اشغالگر بیوطن شناخته و معرفی شود؟!

البته دیکتاتورها میتوانند بطور نمایشی با انبوه توده های ناآگاه و یا افراد خودفروش، تنور هر انتخابات کذایی را گرم کنند، ولی رأی و نظر انسانهای شریف و آزاده ایران زمین و بخصوص هزاران مادر دلاور همچون مادر ابراهیم پور و مادر امامی، مادر عشقی و مادر پاکروان... یک نه بزرگ و قاطع به ولی فقیه و کل حاکمیت فاشیسم مذهبی میباشد. «جنایت علیه بشریت» مشمول مرور زمان نمیشود و جایگاه واقعی جنایتکاران علیه بشریت نه در مناصب و کرسی های قدرت و حکومت، بلکه روی صندلی دادخواهی و حسابرسی در دادگاه عدالت، و در پیشگاه ملت نجیب و مادران داغدار ایران ماست.

آهای آهای‌ ای خاک من، به حرمت ستاره
نمی‌ ذارم بمیره این شراره
قسم به قلب زخمی تو‌ ای عزیز شرقی‌
بهار ما مجبوره سر درآره


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر